بهار بود...
شکوفهها بر تن بادام نشسته بودند...
زنی ایستاده بود زیر بار عطر سفید درخت...
با هر ریزش شکوفه، او دست بر دلش میگذاشت....
میچرخید،
میچرخید،
میچرخید...
انگار زندگیاش، همان سقوط چرخان شکوفهها بود که با باد میریخت پایین...
سفید، صورتی
و نرم،
مثل یاد مردی که
قفل دستانش را
روزی در چرخش زمین گم کرده بود.
اما باد....
هر بار که برمیگشت
یاد
او را دوباره در آغوشش میآورد...
طاهره نیرومند
طاهره🌿