چهرهاش بوم نقاشی بود
کبودی بر لب و گونهاش پیدا و برجسته بود
در چشمانش رودی از مروارید روان
قطرهقطره جاری بر رخسار او بود
گاه و بیگاه بغض در گلویش میماند
میدرید همچو استخوان سرد و بیپایان بود
مردمان فریاد میزدند، اما در گرداب
کوچههای نیستی غرق، فریاد او بیجان بود
نخ نامرئی بر لبهایش دوخته بود
واژهها قطرهقطره از بین لبش چکان بود
سیلی از هنر مردانه بر گونهاش نشست
خون میچکید، کبود و سرخ، همچو شب تیز و جان بود
به جرم زن بودن هزار زخم در جانش
آرام گرفته، همچو خنجری پنهان بود
آسمان شرمگین، شب بر پوستش کشید
چون پرده سرد، تاریک، پر راز و نهان بود
او بیبال، خیال پرواز داشت
به آن سو: آب، آبادانی، زن، زندگی، آزادی، بیپایان بود
اما آبی کبودی بر صورتش، دریایی آورد
غرق امواجش، دل او در طوفان بود
در این سرزمین، کتاب آسمانی به زیر بازو گرفتند
زور بازو را مرد خواند، عشق را جرم دانستند هوشیاری را درد بلای انسان خواندند
اما بر بالش سبز گلهایش تا ابد جاریست
خطی از خون، خطی از اشک، خطی از حسرت و امید جهان بود
و او هنوز همایستاده، فریاد میزند
هنوز زن است در این سرزمین پا برجا و جاویدان
هنوز زن است، و این سرزمین، پابرجا جاویدان