ویرگول
ورودثبت نام
Tahere Niroumand
Tahere Niroumandنویسنده
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

پنجره باز

او عاشق شده بود...

اما یک روز،

او از نگاهش رفت.

با این‌که هر شب در خواب‌هایش گم می‌شد،

هیچ‌وقت بیدار نمی‌ماند تا پیدایش کند.

کفش‌هایش، مثل رفتنش، بی‌صدا بودند

اما رد پایش...

رد پا دیوانه‌اش می‌کرد.

مثل آواره‌ای که پناه می‌خواست،

به دنبال صدایش می‌دوید...

اما هرچه جلوتر می‌رفت،

صدا...

سراب‌تر می‌شد...

تا شبی،

دید که حتی از خواب‌ هم فراری شده.

او بیدار ماند

با پاکت سیگار،

لحظه‌ها را دود کرد

حسرت ماند در ازدحام

سیاهی شب

تب‌دار و بیمار

و از آدم‌ها دور شد...

شد

بی‌نشانه

بی‌در و پیکر،

در این کوچه و

آن کوچه

پراکنده شد.

پاییزی شد...

خاکستری شد

و مسیر برگشت را

با گریه تر کرد.

بذر سوخته‌‌ی

خودش را پاشید،

اما هیچ جوانه‌ای نزد...

گفت:

اگر سال‌ها گذشت

و او را از یادش افتاد

خواهش می‌کنم:

بلندش کنید...

بگذارید برگردد

درِ را بکوبد.

حتی اگر خرابه‌ای شده بود

که درونش سکونت،

محال باشد...

فقط یک پنجره باز بگذارید...

شاید دوباره

دلتنگ هوای او شود،

شاید باد،

یادش را بیاورد...

و این‌بار،

تمام شود.

تمام.

طاهره نیرومند

۲:۴۶

۱۲/۵/۱۴۰۴

۲
۰
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید