عنوان: گل کوچک من کجاست
قسمت اول
+۱۰
باران بیوقفه از دهان ناودان میچکید؛ هر قطره تند و تیز، خودش را به شیشه میکوبید و بیحوصله به پایین سر میخورد. مادر اما، با آن جثه ریزش، گوشهی اتاق جمع شده بود و زانوهایش را در شکمش فرو برده بود. دستهایش قاب عکسی را به سینه چسبانده بودند، پیشانیاش به عکس تکیه داده بود. همین یک ماه کافی بود که پوست زردش به دو پاره استخوانش بچسبد.
شبها آهسته میگذشتند و او همانجا مچاله میماند و با خودش حرف میزد؛ گاهی ضرباهنگ کلماتی که در هوا میافتادند و کامل نمیشدند، در گوشم میپیچید و مبهم میماند. همانقدر دیدن حالش کافی بود که دلم مچاله شود. گلویش مدام چیزی را به زور قورت میداد و مزهی شوری روی لبهای من مینشست؛ در میان این شبها، دلم میخواست چیزهایی را بالا بیاورم و دور بریزم، اما نمیشد، انگار جلبکی تمام وجودم را دربرگرفته باشد و جدا نمیشد.
نگاهم به گوشهی کاغذ در دستانم بود. نوک انگشتانم تاریخ درجشده را خراش میدادند تا شاید بتوانم وزنش را کم کنم، اما با صدای برش ناگهانی کاغذ، تکهای پاره شد. درست همان لحظه، مادر ناگهان قاب را از سینهاش جدا کرد. حرکتش بیشتر به هراس میمانست تا تصمیم. از جا کند و با پاهای برهنهاش روی سرامیک سرد خانه به راه افتاد. پیچ راهرو را تند گذشت و لامپ آشپزخانه روشن شد. نور زردش روی کاشیها دوید و همزمان سایه کوتاهش، روی زمین کشیده شد.
صدای گرفتهاش به در و دیوار خورد و بازگشت، و به گوشم نشست:
«فیروزه! فیروزه پاشو! سبزی رو از یخچال بیار، الانه که داداشت برسه. میبینی که بارون میباره، بچم اشرشته رو خیلی دوست داره.»
خانه، خالیتر از آن بود که صدا را در خودش نگه دارد. کاغذ را کنار گذاشتم. دست و پنجههای خشکیده و یخزدهام را روی زمین فشار دادم و از جایم بلند شدم. پاهایم زیر تنم میلرزیدند و آرامآرام قدم برمیداشتم، دیوارهای راهرو را تکیه میکردم تا سنگینی وزنم کم شود. خسخس از ته گلویم بلند شد و به ناچار در پیچ راهرو ایستادم. محو تاریکی سالن شدم؛ آنقدر غمانگیز بود که تیکتاک ساعت، آرام و یکنواخت، میان سینهی خانه به دنبال سکوت میدوید.
طاهره نیرومند 🌿