ویرگول
ورودثبت نام
Tahere Niroumand
Tahere Niroumandنویسنده دلنوشته و داستان کوتاه
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

تابوی محرم

ساعت یک ظهر بود
اخر‌های خرداد... سیاهی پارچه‌ها از
از سر کوچه تا ان سوی خیابان کش آمده بود.
آن ساعت از روز
ایستگاه شلوغ نبود.
بعد از چند دقیقه اتوبوس از راه رسید جلوی پایش ایستاد. چند نفر پیاده شدند چند نفر بالا رفتند. او هم سوار شد. اما عجله در پاهایش زودتر از خودش بود که سریع رفت روی اولین صندلی خالی نزدیک در اتوبوس نشست.
راننده‌ که خستگی از شانه‌هایش آویزان شده بود مشتی کشمش در دست داشت یکی یکی از لای سبیل‌‌های جو‌گندمیش به داخل دهانش می‌ریخت. و برای فرار از پچ‌پچ داخل اتوبوس صدای ضبط که نوحه پخش می‌کرد را بلند‌تر می‌کرد.
پیرزنی گوشه‌ای چادرش را به دندان کشیده بود با ریتم نوحه آرام دست بر سینه می‌زد و زیر لب زمزمه می‌کرد
«جانم به قربانت حسین.»
او اما صدای نوحه را نمی‌شنید...
گوشش جای دیگری گیر کرده بود روی تلفنی که یک ساعت پیش به صدا درآمده بود که گفته بودند.
«هرچه زودتر خودتو برسون»
ناخن‌هایش در کف دستش فرو می‌رفت و گاه هم بی‌اختیار روی زانوهایش کشیده می‌شد. قرمزی چشمانش که در انعکاس میله‌ی براق صندلی افتاه درد دلش را نشان می‌داد. فقط می‌خواست برسد و ببیندش ...
در همین فکر بود که اتوبوس ناگهان ایستاد. بی‌اختیار بلند شد و قدم به سمت در برداشت. فکر کرد رسیده است اما هنوز به مقصد نرسیده بود.
کنار حسینه، مردی در گرما زیر آفتاب با دست‌های پر از ظرف نذری ایستاد بود.
اصرار داشت بین مسافرها پخش کند.
راننده‌ بی‌حوصله ایستاد‌. در باز شد. بوی قیمه و برنج قبل از مرد وارد شد. نذری دست به دست شد بعضی‌ها گرفتند بعضی‌ها نخواستند
اما یکی از ظرف‌های بی‌آنکه بفهمد روی پای او گذاشته شد... او حتی نگاه نکرد. اتوبوس دوباره به راه افتاد. تا رسیدن به بیمارستان به تسبیح در دست پیرزن که ذکر می‌گفت خیره ماند. بعد از چند دقیقه
از اتوبوس پیاده شد و خودش را ورودی بیمارستان دید و بوی الکل و دارو در راهرو در مشامش نشست.
برعکس خیابان‌های شهر دیوار‌های اینجا سفید سفید بودند. از ته راهرو یکی بی‌قرار قدم می‌زد، دیگری نشسته، زانوهایش بغل کرده بود. پرستار ها بی‌وقفه از کنارشان می‌‌گذشتند. از راهرو گذشت به انتهای بخش رسید... حالش هاج واج بود.
اینجا پچ‌پچ‌ها را جدی‌تر می‌گرفتند هر صدایی در بلندگو امیدی در ناامیدی بود.
وارد اتاق شد ظرف نذری که ندانست چطور با او همراه شده بود را روی میز گذاشت و بالای تخت ایستاد.
همین که دید هنوز قفسه سینه اش بالا و پایین می‌شود. دلش آرام گرفت و نفسی آسوده بیرون داد. دستی به صورت زرد پدرش کشید، نگاهی کرد به دستگاه‌‌، به نور سفید و خط سبز مانیتور که کم جان بالا می‌رفت و پایین می‌امد‌.
طولی نکشید دکتر وارد شد به پرونده پزشکی بیمارش نگاه کرد... او قبل از اینکه دکتر جوابی بدهد
التماس‌گونه گفت:
« دکتر خاک پاتون می‌شم نجاتش بدید» اما
حرف دکتر چیزی دیگری بود
سر تکان داد و گفت:
« کاری دیگه از دستمون برنمیاد فقط منتظر اجازه شما برای قطع دستگاه تنفس هستیم»
همین گفت رفت...
همین را گفت و رفت. او ماند و صدای آرام دستگاه...
چشمش لحظه‌ای به ظرف نذری افتاد
همان‌طور که زیر‌ پاهایش خالی شده کف اتاق نشست
به آن پوزخند زد.
به دیوار‌های سفید که ماه‌ها او را دوانده بودش خندید...
حتی سال‌ها بود به ذکر زیر لب پیرزن هم پشت کرده.
از جایش بلند شد
ظرف غذا را پشت پنجره برای پرندگان باز گذاشت
و رفت تا برگه را امضا کند...

طاهره نیرومند 🌿
۱۴۰۵/۳/۳۰

راهروساعت
۰
۰
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
نویسنده دلنوشته و داستان کوتاه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید