امروز بعد از ماهها خانهنشینی و حس افسردگی به خود گرفتن، سری به خیابان زدم.
شهر پر شده بود از بنرهایی که به مزاج من خوش نمیآمد. هربار که نگاهم به یکی از آنها میافتاد ناخواسته دهنکجی میکردم.
اما خیابان ادامه داشت و من نیز...
در مسیرم به جمعه بازار رسیدم. مثل همیشه زندگی جریان داشت؛ مردم درحال خرید و فروش بودند و دستفروشهایی که هنر خودشان را به نمایش گذاشته بودند. از کشاورز و میوههای تازهش گرفته بود تا پیرزن بافنده که چند لیف، کیف و جوراب بافتنی داشت. همه بیاعتنا به اخبار و شرایط بودند. که همانلحظه بوی معطر ریحان بیاجازه به مشامم خورد و برای چند ثانیه در جایم متوقف شدم. چشمانم بیاراده بسته شد و نفس عمیقی کشیدم. بعد از چند لحظه چشم باز کردم و روبهرویم سیبزمینیهای خاکی، کلمهای زرد، فلفلهای قرمز وسبز، گوجه، پیاز، خیار و بادمجونهای تازه که با رنگ نارنجی غروب خورشید زیباتر شده بودند. دلم خواست همانجا بمانم و نگاه کنم به همه چیز... به همهی چیزهایی در آن زندگی، نفس میکشید روی پاهای خودش راه میرفت.
اما پاهایم چیزی دیگری میگفت راهش از جمعه بازار کج کرد. انگار از شلوغی خوشش نمیآمد.
شاید من زیادی سخت گرفتم.
شاید هم خستگی روزهایی که نمیدانم چرا تاوان داشت.
اما خسته بودم...
از چی؟ نمیدانم.
شاید هم دلتنگ!
شاید واقعا دلتنگ بودم، دلتنگ اسمهایی که هر چند وقت یکبار از اعماق ذهنم بالا میآمدند؛ مثل چوب پنبه روی آب کثیف...
نمیدانم ولی چه مزخرف است که میگویند آدم باید فراموش کند اما با چه منطقی این را میگویند؟!
من هنوز نام اسمهای عزیزانم و تنهایی که به خاک سپرده شدهاند را هرشب، در دلم میبوسم و با گریه میشویم.
اما آنهایی که میگویند گذشته تهنشین میشود و فراموش دروغ است.
مثل همین حالا...
کافهها هنوز بازند. میزها سر جایشان هستند. فنجانها شسته و قهوهها دم کرده میشوند.
دقیقا مثل همین حالا...
که
دلم میخواهد بروم بنشینم پشت یکی از آن میزها... سیگاری روشن کنم و به آدمهایی که از جلوی کافه رد میشوند، نگاه کنم.
اما ذهنم مثل سایه میماند و اجازه مرخصی به این آدم تیمار نمیدهد.
با چه دلخوشی!
انگار که یکی صفحهی زندگی مرا از جا کنده
و دور
انداخته باشد.
چون دیگر هیچچیزی را نمیتوانم نگه دارم و همه چیز از دستم سُر میخورد.
طاهره نیرومند ۱۴۰۵/۳/۸
🌿