الان که این متن رو مینویسم دیماه ۱۴۰۴ هست، میشه گفت که در خاموشی دیجیتال بهسر میبریم و میدونم کسبوکار ها به سختی بقاشون رو حفظ میکنن. آدما احتمالا خیلی ناامید هستن و از بیکاری میرن سراغ کتابای قدیمی که نیمهراه رها کردن.
آدمای کمی رو میشناسم که تو این شرایط شناگر ماهری شدن و دارن موجسواری میکنن. حدس میزنم حالشون خیلی بهتر از کسایی هست که منتظر یه معجزه هستن برای تغییر.
نمیدونم چرا این متن رو مینویسم اما میدونم برخلاف متنهای دیگهم این یکی برای خودمه. این یکی رو مینویسم چون میدونم چندسال بعد دوباره بهش سر میزنم و میخونمش، البته یه نور امیدی هم دارم که بتونم انگیزهم و نگاهم رو انتقال بدم.
الان از بخش تلاش برای القای حس همزاد پنداری میگذریم و به حرفایی که کل دقایق قبل بهش فکر میکردم میرسیم. امروز و هفتهی گذشته من و تیم دوستداشتنیم که قرار نیست حالا حالاها این متن رو بخونن جلسه داشتیم. مشتاقانه صحبت کردیم، نقشهی راه میچیدیم و بالغانه پیش میرفتیم. احتمالا غیرممکن به نظر بیاد کاری که میکنیم اما در تلاشیم یه کسبوکار راه بندازیم. راستش نمیخوام اسمش رو کسبوکار بذارم چون به عقیدهی خودم اصلا شبیه ۵ تا نوجوونی که فقط میخوان یه استارتاپ داشته باشن نیستیم، اما از عقاید من بگذریم و به پوینت این متنها برسیم.
ما میدونیم کاری که داریم انجام میدیم با این وضعیت ناپایدار میتونه سخت یا حتی غیرممکن باشه اما همزمان هم میدونیم که مسیری که تا الان طی کردیم هم میتونست غیرممکن باشه، میتونست غیر ممکن باشه که باهم در ارتباط بمونیم، از راه دور جلسه بذاریم و حتی بخشی از مسیر ساخت کسبوکار رو پیش ببریم، اما غیرممکن رو ممکن کردیم.
در نهایت اگه بخوام واقعگرایانه و از سوم شخص به زندگیم نگاه کنم، میفهمم محدودیت همیشه وجود داشته فقط مقیاسش فرق کرده، اما چیزی که باعث تغییر میشه نوع مواجههی ما با محدودیت هست.
بخوام کوتاهش کنم: خیلی آسونه که ناامید بشیم و مثل جمعیت عصبانی، هیجانی و در نقش قربانی فرو بریم. سختتره که مسئولیت بپذیریم، آروم بمونیم و هوشمندانه انتخاب کنیم. بخاطر همینه که این متن رو فقط دستهی دوم درک میکنن و متاسفانه تعداد اندکی هستن. اما به اعتقاد من، تغییر واقعی به دست کسایی اتفاق میوفته که راه سخت رو انتخاب میکنن.