ویرگول
ورودثبت نام
«تردید»
«تردید»«تردید»یگانه راهِ «اطمینان‌بخشی» است که انسان در مسیر دستیابی به«حقیقت»می‌تواند طی‌کند...
«تردید»
«تردید»
خواندن ۱۵ دقیقه·۱ ماه پیش

خلاصۀ منقّحِ کتاب هفت نوع خداناباوری نوشتۀ جان گرِی

جان گری کتاب هفت نوع خداناباوری خودش را با عباراتی شوک‌آور آغاز می‌کند:

 خداناباوری معاصر گریزی است از یک جهان بی‌خدا. زندگی بی هیچ نیرویی که بتواند نظم یا نوعی عدالت نهایی را تضمین کند، هراسناک و برای بسیاری غیر قابل تحمل است. در غیاب چنین نیرویی، رویدادهای انسانی ممکن است سرانجام به آشوب کشیده شوند و هیچ داستانی نمی‌تواند روایت شود که نیاز به معنا را برآورده کند. ناباوران برای گریختن از این چشم‌انداز مهیب به دنبال جایگزین‌هایی برای خدایی بوده‌اند که کنار گذاشته‌اند؛ به عنوان نمونه پیشرفت بشر جایگزین باور به مشیت الهی شده است. اما این ایمان به پیشرفت تنها در صورتی معنا پیدا می‌کند که شیوه‌های اندیشیدنی که از یگانه‌پرستی به ارث رسیده را ادامه دهد. این ایده که گونه‌های انسانی در طول تاریخ به اهداف مشترکی دست می‌یابند، تجسمی سکولار از ایدۀ دینی رستگاری است.

او سپس می‌گوید:

خداناباوری همیشه اینگونه نبوده است. در کنار کسانی که به دنبال خدایی بدیل برای پر کردن جای خالی خدایی که رفته است بوده‌اند، برخی نیز به کلی از یگانه‌پرستی خارج شده و با این کار به آزادی و خرسندی رسیده‌اند. آنان به دنبال معنای کیهانی نبوده‌اند،  بلکه از جهان به همان شکلی که آن را یافته‌بودند خرسند بودند. به هیچ وجه همه خداناباوران نخواسته‌اند دیدگاه دیگران را به دیدگاه خودشان تغییر بدهند.  برخی از آنان با ادیان سنتی رفتاری دوستانه در پیش گرفته‌اند و پرستش خدایی را که افسانه می‌دانند به دین انسانیت ترجیح داده‌اند! اکثر خداناباوران امروزی لیبرال هستند و باوردارند که گونه‌ها به آرامی راهشان را به سوی جهانی بهتر باز می‌کنند. اما لیبرالیسم مدرن، ثمرۀ دیرهنگام دین یهود و مسیحیت است...

گِرِی یک ناباور است که از موضع درون‌گفتمانی خداناباوری رایج را نقد می‌کند. به نظر می‌رسد او به لحاظ گفتمانی در جرگۀ منتقدان مدرنیته از طریق «تز سکولاریزاسیون» باشد؛ کسانی مانند لوویت، اشمیت و فوگلین. این افراد در آلمان پساجنگ قلم زده‌اند و با توسل به مفهوم تز سکولاریزاسیون مشروعیت مدرنیته را مورد تردید قرارداده‌اند. کارل لوویت در کتاب معنای تاریخ با فلسفه‌های تاریخِ مدرن، مانند فلسفۀ تاریخ مارکسیستی که پیشرفت‌گرا هستند در می‌پیچد و آن‌ها را دستاورد سکولارسازی تاریخ مقدس و اسکاتولوژی مسیحی می‌داند. نتیجه اینکه از نظر ایشان مدرنیته فاقد مشروعیت خودبنیاد است و آنچه به عنوان عقلانیت سکولار معرفی می‌شود، در واقع الهیات وارونۀ مسیحی است.

جان گری نیز تا اندازۀ زیادی متاثر از افراد نامبرده است و بسیاری از شکل‌های ناباوری را دقیقا به همین دلیل که در نهایت ادیان سکولاری هستند که ریشه در مسیحیت و یهودیت دارند به نقد می‌کشد. با این حال جان گری از افراد نامبرده بدبین‌تر است و در مقام ارائه راه حل با آنان همراه نیست؛ لوویت و فوگلین در نهایت نوعی بازگشت اصلاحگرانه به سنت( که ساخته‌شده از دو عنصر عقل یونانی و ایمان مسیحی-یهودی است) را پیشنهاد می‌دهند در حالی که جان گِری هر نوع روایت معطوف به رستگاری را از اساس رد می‌کند و به جای ادیان رستگاری بخشِ زمینی، نوعی میستریسیزم را ارائه می‌دهد که به جای نفی خداوند به سکوتی ژرف و از سر تواضع در برابر ناشناختنی بودن حقیقت فرا می‌خواند.

به عقیده او بسیاری از معترضان مدرن به دین، در چاهی می‌افتند که خود کنده‌اند و همچنان اسیر ساختارهای فکری دینی‌اند، در حالی که مدعی عبور از آن‌ها هستند. نقد گرِی در واقع نقدِ ساحت ناخودآگاه مسیحیِ ملحدان معاصر غربی است: شما به اندازۀ مسیحیان مسیحی هستید فقط خودتان نمی‌دانید! این جان مایۀ سخن گری خطاب به بی‌خدایان معاصر است.

او خداناباوری معاصر را به هفت نوع تقسیم می‌کند و پنج نوع اول آن را رد می‌کند:

 1.خداناباوری جدید این گفتمان یک نوع راست‌کیشی قرن نوزدهمی است و دین را به مثابۀ یک نظریۀ علمی منسوخ دربارۀ پیدایش جهان ارزیابی می‌کند. از نظر گری این نوع ناباوری گرفتار ساده‌سازی دین و تقلیل‌ ایمان به مشتی گزارۀ منسوخ دربارۀ نحوه پیدایش جهان شده است. در حالی که دینداری پیش و بیش از هر چیز نوعی شیوۀ زیستن و رویارویی با جهان است. در ثانی خاستگاه دین و علم دو نیاز متفاوت در انسان است: دین پاسخی برای نیاز به معناست و علم پاسخی برای نیاز به توضیح. بنابراین علم نمی‌تواند دین را از میان ببرد چون علم یک روش توضیح جهان است اما دین یک الگوی زیستی و یک نحوه از بودن در جهان است.

شناخته‌شده‌ترین چهره‌های این گفتمان افرادی مانند دنیل دنت و ریچارد داوکینز هستند.

2. انسان‌گرایی سکولار، که مشخصۀ آن ایمان بی‌شائبه به پیشرفت و بشریت به عنوان نیروهای تاریخی رستگاری بخش است. گری بر آن است که این گرایش در ذات خود کاملا مسیحی است و بر اساس فلسفۀ تاریخِ خطی ِرو به استعلایِ مسیحیت استوار است و وعدۀ رستگاری و فرارسیدنِ ملکوت الهی را حفظ کرده است با این تفاوت که بشریت را به جای خدای ادیان ابراهیمی نشانده است. او افرادی مانند برتراند راسل و جان استوارت میل را به عنوان قدیسان این عقلانیت مقدس معرفی می‌کند و در مقام نقد به ایدۀ انتزاعی بشریت هجوم می‌برد. از نظر گری تاریخ در ذات خود واجد هیچ هدفی نیست و مفهوم بشریت یک انتزاع توخالی است. در عوض آنچه هست انسان‌های منفرد با خواسته‌های متضاد و تعارض منافعی است که هر گونه نیل به رستگاری جمعی را اگر نه محال، به غایت دشوار می‌کند.

 

3. مذهب علم‌پرستی: این نوع از ناباوری نیز به شدت مذهبی است. علم در این گفتمان دیگر ابزاری برای نیل به اهداف دیگر نیست، بلکه خود به هدفِ نهایی زندگی تبدیل می‌شود و نه فقط طبیعت که ذات انسان را نیز اصلاح می‌کند و بناست رستگاری بشری را رقم بزند. نمونه بارز چنین طرز تلقی مضحکی باور به امکان دستیابی به جاودانگی یا شادی همیشگی با مهندسی ژنتیک، دارو یا راه‌ِ حل‌های مشابه مکانیکی است.( سریال پلوریبوس یا رمان دنیای قشنگ نو نمونه‌های جالبی از این نگاه را به چالش می‌کشند...)

ممکن است به نظر برسد مذهب علم‌پرستی با خداناباوری جدید( نوع اول) یکی است اما اینطور نیست؛ اگر چه هر دو نوع ناباوری به علم تجربی و تکنولوژی توجه زیادی نشان می‌دهند اما تمرکز خداناباوری نوین عمدتا بر وجه سلبی است؛ بنابراین نظرگاه، علم فقط کارکردی ابزاری برای به چالش کشیدن دین دارد و هدف در واقع تمهید مقدمات جامعۀ آزاد از خرافه و تعصب است، در حالی که علم‌پرستی خود علم را به عنوان جایگزین اخلاقیات و دین ارائه می‌دهد و به نوعی متمرکز بر سویۀ ایجابی ماجراست. از سوی دیگر نگاه مذهب علم پرستی به علوم جدید نه ابزاری بلکه غایت‌انگارانه است و خود علم را به نوعی ایدئولوژی تبدیل می‌کند.

 

4. ادیان سیاسی مدرن: ایدئولوژی‌های سیاسی مثل کمونیسم و لیبرالیسم. این جریان‌ها ساختار دینی دارند اما محتوای آنان سکولار است. آنان به پیامبر( رهبر فرهمندی مانند استالین)، دشمنان شیطانی‌، متون مقدس(کتب مارکس یا رسائل لنین) نجات جمعی، وعدۀ بهشت زمینی(جامعۀ برابرکمونیستی یا محصول نهایی تاریخ فوکویامایی) و... ایمان دارند و تنها تفاوتشان با ادیان سنتی در دنیوی بودن متعلَق ایمان آنان است.

این ایدئولوژی‌ها کلیسا‌های تمامیت‌خواهِ دوران ما هستند و به آموزه‌های خود به عنوان حقایق رهایی‌بخش می‌نگرند و آن‌ها را ترویج می‌کنند و بهشت زمینی را از طریق یک انقلاب تام و تمام اجتماعی یا برنامه‎های سیاسی مدون قابل تحقق می‌دانند. این گفتمان‌ها معمولا خشونت را تجویز می‌کنند، آن را ضروری می‌دانند و به ریشه‌کن کردن دشمنان و سرکوب مخالفان می‌پردازند. ریشه‌های این ادیان سیاسی مدرن از نظر گرِی به گنوستیسیزم می‌رسد؛ به نظر او اینجا آشکارا تحت تاثیر اریک فوگلین باشد. فوگلین نیز ایدئولوژی‌هایی مثل نازیسم و فاشیسم را بازگشت نوعی گنوستیسیزم می‌دانست. گنوستیک‌ها( عارفان) که در قرون اولیه مسیحی به رستگاری از طریق دانش عرفانی باور داشتند و دوگانه‌انگاری جهان‌شناختی آنان باور به دو مبدأ مجزا برای خیر و شر را تجویز می‌کرد امروز نیز رستگاری را در شناخت ایدئولوژیک و نوعی دانش انقلابی برای مبارزه معطوف به رهایی جست‌و‌جو می‌کنند.

 

5. خداستیزان؛ این افراد در واقع خداناباور نیستند؛ بلکه با خدا ستیز می‌کنند. الحاد آنان در واقع نتیجۀ شوریدن و عصیان بر تئودیسۀ شر است. لفظ تئودیسه(Theodicy) یک لفظ مرکب از دو بخش تئوس به معنای خداوند و دیکه به معنای عدالت است و در اصطلاح به معنای دفاعیه‌ای الهیاتی از عدل خداوند است. تئودیسه‌ها در پاسخ به برهان شر تالیف شده‌اند. برهان شر که صورت‌بندی‌های کمابیش یکسانی دارد از چالش‌برانگیزترین استدلال‌ها علیه خداباوری بوده است؛ این برهان با تاکید بر وجود انواع شرور طبیعی و اخلاقی در جهان، باور به خداوندی متعالی که دارای سه صفت دانایی، توانایی و نیکویی محض است را ناهمساز و متناقض ارزیابی می‌کند.

بنابراین برهان خدای دانای مطلق می‌داند که در جهان شر وجود دارد؛ خدای توانای مطلق می‌تواند شرور را از میان بردارد و خدای نیک مطلق باید بخواهد این کار را انجام بدهد؛ اما می‌بینیم که شر همچنان وجود دارد. پس یا این خدا وجود ندارد؛ یا دانای مطلق نیست یا می‌داند اما نمی‌تواند شرور را رفع کند، یا نیک مطلق نیست! هر کدام از سه شق این قضیۀ انفصالی برگزیده شود خدا دیگر خدا نخواهد بود.

تئودیسه‌های بسیاری در پاسخ به برهان شر از جانب متالهان آورده شده است که دوتا از مهم‌ترین آن‌ها تئودیسه‌های آزمون الهی و اختیار آدمی می‌باشند. بر اساس تئودیسۀ مبتنی بر اختیار بشر شرور اخلاقی نتیجۀ اختیار آدمی است و بر اساس تئودیسۀ آزمون الهی سکوت خداوند در برابر مصائب بشر از روی حکمتِ امتحان است. خداوند انسان‌ها را می‌آزماید و تا فرجام این آزمون که هنگام داوری است سکوت می‌کند.

خداستیزان برآن‌اند که رنج موجود در جهان به هیچ روش عقلانی‌ای قابل توجیه نیست و هیچ تلاشی برای موجه‌سازی رنج بی‌گناهان قابل قبول نیست. بنابراین خدا یا شرور است یا اصلا وجود ندارد. از نظر جان گری، خداستیزی نه صرفا انکار وجود خدا، که نفرت فعال و اخلاقی از اوست. خداستیز خدا را نه به عنوان یک توهم، بلکه به عنوان یک حقیقت شریر می‌پذیرد و علیه او عَلَمِ طغیان می‌افرازد. هستۀ خداستیزی در این جملۀ ایوان کارامازوف تجلی پیدا می‌کند:

«اگر رنجِ یک کودک بی‌گناه بهای ورود به بهشت است، من بلیطم را پس می‌دهم!»

ویلیام امپسون نیز خدای مسیحیت را فراماندۀ اردوگاهِ مرگ می‌دید که برای شکنجۀ ابدی طراحی شده است. او این خدا را شیطانی می‌دانست. نقد گرِی به خداستیزان دقایق و ظرایفی دارد؛ البته او آنان را می‌ستاید اما محدودیت‌های بنیادینشان را اینگونه توصیف می‌کند که آنان در چارچوب مسیحی باقی مانده‌اند و اسیر جهان‌بینی دوگانه‌انگار آن هستند. خداستیزان تنها جای خدا و شیطان را در ذهن خود عوض کرده‌اند. طغیان آنان متکی به وجود خداست و اگر خدا نباشد آن طغیان معنای خودش را از دست می‌دهد. از سوی دیگر خصومت آنان با تئودیسه‌ها تصدیق ناخودآگاه قدرت این چارچوب فکری ادیان ابراهیمی است؛ اینکه یک خدای واحد وجود دارد که جامع نیکی محض و توان محض و دانش محض است. در صورتی که در یک جهان چندخدایی یا دارای خدایی نا‌شخص‌واره، شر به این اندازه مشکل ساز نیست!

از سوی دیگر اگرچه عصیان خداستیزان یک نه رادیکال است اما هیچ وجه ایجابی جایگزینی ندارد؛ و در انتها این نوع ناباوری به جای تمرکز بر رهایی از ایدۀ خدا، به تمامی متمرکز بر نفی صفات و محکوم کردن است و نوعی انفعال در خود دارد. این موضع از نظر گرِی عقیم است و برای زندگی چندان به کار نمی‌آید.

 

6. خداناباوری بی پیشرفت: این نوع از ناباوری که یکی از دو رویکرد مورد علاقۀ گرِی است به موضعی فلسفی اشاره دارد که همزمان دو چیز را نفی می‌کند:

1. وجود خدا یا هر نیروی فراطبیعی هدفمند. 2. ایمان به پیشرفت خطی تاریخ، اومانیسم سکولار یا هر قصه و روایتی که رستگاری بخش باشد؛ خواه این قصه مدرن و سکولار باشد، خواه دینی و قدسی. این نگرش جهان را فاقد طرحی کلی، هدفی نهایی و یا مسیری اجتناب ناپذیر به سوی بهبودی و نجات و سعادت می‌بیند و به جای تلاش برای جایگزینی بت‌های تازه‌ای مانند علم، تاریخ یا بشریت با خدا زندگی را در همان حالِ گذرا، رو به زوال، شکننده و تراژیکش می‌نگرد.

خداناباوری بدون پیشرفت پوچی و تراژیک بودن زندگی انسانی را می‌پذیرد و در پی فریب آدمی با قصه‌های تسکین دهنده نیست اما این موضع را نه به عنوان یکجور نیهیلیسم منفعل و پوچ‌گرایی افسرده‌کننده که به عنوان نوعی نیهیلیسم فعال ارزیابی می‌کند. این پذیرش به رخوت نمی‌انجامد بلکه در عوضِ امیدهای واهی، به زیبایی‌های موقت و شکنندۀ زندگی خیره می‌شود و به آن‌ها توجه نشان می‌دهد؛ از این چشم‌انداز، چون هیچ چیز ابدی نیست و لحظات در گذاری همیشگی هستند ارزشمند ارزیابی می‌شوند.

خداناباوری بی‌پیشرفت جهان را در ذات خود واجد هیچ یک از دو صفت نیکویی یا بدی نمی‌داند. کیهان صرفا هست. نیازی نیست برای آن معنا یا غایتی جست‌و‌جو بشود. زندگی را می‌توان بدون اتکا به داستانی بزرگ درباره نحوه پیدایش یا غایتی رو به استعلا زیست! این گفتمان به جای صحبت از ایده‌های مطلقی چونان تاریخ یا بشریت بر تجربه‌های فردی و موقعیت‌های منحصر به‌فرد تاکید می‌کند و از مواجهه عقلانی با جهان فراتر می‌رود و به نوعی رویارویی زیبایی‌شناختی با جهان می‌رسد.

از برجسته‌ترین چهره‌های این نوع ناباوری، جورج سانتایانا، جوزف کنراد و آرتور شوپنهاور هستند. 

 

7. خداناباوری سکوت:

و اما سکوت! خداناباوری سکوت نه یک انکار ساده لوحانه که موضعی فراعقلانی در برابر ناشناختگی رازهای هستی است. این نگرش ادعا می‌کند که حقیقت متعالی اگر وجود داشته باشد اساسا غیر قابل شناخت، غیر قابل توصیف و ورای دسترس ذهن انسانی است. بنابراین اینجا سکوت نه یک عملکرد محافظه‌کارانه که تنها نحوۀ رویارویی اصیل با راز هستی است.

اینجا ظاهرا جان گرِی تحت تاثیر ویتگنشتاین متقدم است. ویتگنشتاین در تراکتاتوس می‌کوشد کاری را که امانوئل کانت در نقد عقل محض انجام داد دربارۀ زبان به انجام برساند، یعنی حدود معنادار تفکر را ترسیم نماید. ویتگنشتاین می‌گوید که زبان فقط می‌تواند دربارۀ امور واقع یا فکت‌ها در جهان تجربی سخن معنادار بگوید. بر این اساس خدا، که تعالی محض است از قلمرو زبان بیرون است؛ هر گزاره‌ای دربارۀ وجود خدا یا عدم وجود خدا خارج از قلمرو معناداری زبان قرار می‌گیرد بنابراین هر دو گزارۀ «خدا وجود دارد» و «خدا وجود ندارد» به یک اندازه بی‌معنا هستند، زیرا هیچ معیاری( یا حتی امکانی) برای تایید یا رد آن‌ها وجود ندارد. پس: دربارۀ آنچه نمی‌توان سخن گفت باید سکوت کرد. البته تفاوت در اینجاست که ویتگنشتاین سکوتی منطقی_معرفت‌شناختی ارائه می‌داد در حالی که گرِی یک سکوت اگزیستانسیل پیشنهاد می‌کند؛ به نحوی که بر اساس این سکوت می‌توان زیست.

سکوتی که گرِی پیشنهاد می‌کند خود شکلی از شناخت است: شناختِ محدودیت‌های شناخت. گرِی هم خدای شخص‌وارۀ مسیحیت را رد می‌کند هم دادارِ ساعت‌سازِ دئیست‌ها را و آنچه باقی می‌ماند امر متعالی است. امری که ابدی، نامتناهی و ناشخص‌واره است.

موضع سکوت گرِی به علاوه با الهیات سلبی یا تنزیهی(آپوفاتیک) پیوند می‌خورد؛ در این نوع از الهیات به جای نسبت دادن صفت‌های ایجابی مثل علیم و رحیم به خداوند، او را از افعال و صفات انسانی تنزیه می‌کنند. هر دو سنت نامبرده توانایی زبان و عقل انسانی در شناخت ذات متعالی را نفی می‌کنند و این اصل بنیادین را در مرکزیت دستگاه نظری خود قرار می‌دهند. الهیات سلبی بر ناشناخته بودن ذات الهی سخن می‌گوید و اینکه هر توصیفی از خدا تحریف است؛ به چنین حقیقت متعالی و ناشناختنی‌ای تنها از طریق نفی می‌توان نزدیک شد. تجربه بی‌واسطۀ راز بر باور‌ها اولویت دارد.

سکوتی که گری توصیه می‌کند نقدی است بر دو جریان اصلیِ خداناباوری نوین و بنیادگرایی دینی. از نظر او جدال میان ایمان و عقل بیهوده است و به زعم او الحاد/ایمان واقعی باید با عمق رازآمیز و ناشناختۀ هستی پنجه در پنجه بیفکند. با این خط و مشی اخلاق تازه‌ای متولد می‌شود که بر فروتنی در برابر راز تاکید می‌کند و این فروتنی را به جای قطعیت تزلزل ناپذیر ایدئولوژیک می‌نشاند. از این منظر برخی از رادیکال‌ترین شکل‌های الحاد، در نهایت چندان متفاوت از برخی گونه‌های عرفانی دین نیستند. ما می‌توانیم بی آنکه متکی به یک نظام اعتقادی دینی یا سکولار باشیم در برابر راز هستی سکوت اختیار کنیم. این سکوت نه نشانۀ جهل که نشانۀ بلوغ فکری و فروتنی در برابر پیچیدگی جهان و حقیقت است. این موضع، گرِی را در شمار کسانی مانند مایستر اکهارت، شوپنهاور، ویتگنشتاین، ابن عربی و عارفان شرقی قرار می‌دهد؛ سنتی که در آن سکوت زبانِ نهاییِ حقیقت است.

پرسش مهم اینجاست که خداناباوری چگونه با عرفان پیوند می‌خورد؟ چگونه انکار به سکوت ژرفی منجر می‌شود که در عرفان سرریز می‌کند؟

پاسخ به گمان نگارنده در «منطق تشدید» بلومنبرگ است که قرائتی از «مکانیسم غلبه بر خودِ» نیچه‌ است. منطق تشدید بلومنبرگ_نیچه یک فرآیند پارادوکسیکال است که در آن هر نظام فکری ناگزیر به نفی خود می‌گراید و سپس از دل آن نفی به سطح بالاتری می‌رسد؛ این منطق ویرانگر با تخریبِ خویش چیزِ تازه‌ای می‌آفریند. این مکانیسم چهار مرحله دارد که عبارت‌اند از:

1. رادیکالیزاسیون یا افراط: در این مرحله هر ایده یا نظام فکری تا سر حدات منطقی خود دنبال می‌شود. به عنوان مثال مسیحیت صداقت و حقیقت‌جویی را ارزشی بنیادین تعریف می‌کند و آن را به یک آموزۀ بنیادین تبدیل می‌کند.

2. خود ویرانگری: ایده در اوج قدرت بذر نابودی خودش را می‌کارد؛ مسیحیت با ارزش‌گذاری مطلق صداقت در حقیقت‌جویی فاتحه خود را خواند و همین صداقت سرانجام بر مسیحیت شورید.

3. گذار تراژیک: ساختار فکری در این مرحله فرومی‌پاشد و یک خلأ به وجود می‌آید. نوعی نیهیلیسم.

4. آفرینش از طریق ویرانی: در این مرحله از خاک و خاکستر و ویرانه‌های ساختار فکری قدیم، ارزش‌های جدید سر بر می‌آورند. در این مرحله نه بازگشت به گذشته صورت می‌پذیرد و نه توقف در نیهیلیسم منفعل.

 

بر اساسِ همین مکانیسمِ تشدید، خداناباوری در دوران ما نهایتا خود را نفی کرده است! این فرآیند ابتدا با نفی خدا آغاز شد و به مرور خود را به یک ارزش غالب یا ایدئولوژی مسلط تبدیل کرد. سپس خود این ایدئولوژی مورد نقد قرار گرفت و به سر برآوردن چیز یکسر تازه‌ای منجر شد که به آن الحاد سکوت می‌گوییم. خداناباوریِ سکوت یا الحادِ سکوت اگرچه در ساحت انتولوژیکال(هستی‌شناختی) و معرفت‌شناختی با الهیاتِ سکوت متفاوت است ولی در عمل به یک نوع کنشگری ختم می‌شوند که آن سکوتی عمیق در برابر امر ناشناختنی است. همانطور که صفرهای پس از ممیز تاثیری در عدد ندارند باور و ناباوریِ سکوت، هر دو در عمل به نوع کنشگری یکسانی می‌انجامند و این می‌تواند باب تازه‌ای فراسوی تکرار مکررات باز کند. بنابراین در سطح اگزیستانسیل سکوت، خواه از جنس الهیات سلبی و عرفان باشد، خواه از جنس الحادِ رادیکال به همگرایی و انسجام می‌رسد.

پیامدهای این همگرایی بسیار پر دامنه است؛ اگر مومن و بی‌ایمان در عمل یکی هستند آنگاه جنگِ زرگریِ میان کفر و ایمان از میان برداشته می‌شود و دشمن واقعی نه مومنان یا کافران که جزم اندیشان و بنیادگرایان دو طیف خواهند بود. از سوی دیگر امکان ظهور و بروز اخلاق تازه‌ای مهیا می‌شود که نه بر ایمان محض متکی است و نه بر عقلانیت سکولار بلکه بر فروتنی معرفت‌شناختی، احترام به راز هستی و تحمل دیگری. در سیاست نیز جایگاه شکننده اقلیت‌ها تثبیت می‌شود و گفت‌و‌گو دیگر ابزار القا و اقناع نیست بلکه فی‌نفسه ارزش پیدا می‌کند، دیوار صلب قطعیت‌ها فرو می‌ریزد و پرسش‌های بی‌پاسخ گرامی داشته می‌شوند بدون اینکه در پاسخ‌دادن شتاب‌زدگی وجود داشته باشد و در نهایت شهامت زیستن در ابهام تحسین می‌شود.

خدافلسفهالهیاتنقدخلاصه کتاب
۶
۰
«تردید»
«تردید»
«تردید»یگانه راهِ «اطمینان‌بخشی» است که انسان در مسیر دستیابی به«حقیقت»می‌تواند طی‌کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید