در زمانهای که پنجهٔ استبداد گلوی تک تکِ ما را فشرده و نفسهایمان را به شماره انداخته است چه مجالی برای کتابخواندن باقی میماند؟

میگویی در این همه هیاهو بنشینیم پای کتاب و همچنان سرمان را به قیل و قال گرم کنیم؟ چه دل خجستهای!
پس کی قرار است از دنیای کاغذین بیرون بیاییم و جهان را تغییر بدهیم؟ تا کی دل به تفسیر جهان خوش بداریم؟
شنیدن این حرفها در زمانهٔ عُسرَت چندان دور از انتظار نیست؛ هر چند همیشه میتوان انتظار شنیدن چنین سخنانی داشت. به هر حال وقتی اوضاع روبهراه نباشد طبیعی است که بعضی چیزها نه تنها ضروری به نظر نرسند بلکه مسخره، بچگانه و بولهوسانه جلوهکنند. طبیعی نیست که در میدان جنگ، وسط آتش و خون و باروت، کسی بنشیند و مقاله بنویسد مگر اینکه دیوانه باشد. البته دنیا چنین دیوانههایی به خود دیده است: کسانی مثل ویتگنشتاین فیلسوف معروف اتریشی که میگویند در بحبوحهٔ نبرد مشغول یادداشت برداری بوده است.
در فرهنگ عرفی، مطالعه نیاز به فراغت دارد و روزهای عسرت زمان مناسبی برای رفتن سر قفسهٔ کتابها و نشستن پای رودهدرازیهای نویسندگان و فیلسوفان وراج نیست. من البته چنان که خواهید دید با این موضع به مخالفت خواهمخاست اما با سوی دیگر این طیف یعنی دلخوش بودن به مطالعه و باورسادهدلانه( یا شاید فخر فروشانه) به اینکه همهٔ دردهای ما با خواندن کتاب به طرفة العینی دودخواهند شد و به هوا خواهندرفت نیز همدل نیستم!
من میخواهم به یک دغدغهی رایج اما کهن پاسخ بدهم که چندان بیشباهت به قضیهی مرغ و تخمِ مرغ نیست:
نظریهها چه ارتباطی با واقعیت دارند؟
درست است که رابطهٔ میان نظر و عمل پیچیده است اما بعید است به پیچیدگی رابطهی مرغ و تخم مرغ برسد! ارسطو یکی از نخستین کسانی است که به شکل حیرتآوری تقریبا به همهی سوالهای عجیب و غریب ما پاسخهای نظاممند داده است؛ هر چند همهی این پاسخها را امروز نمیتوانیم دربست بپذیریم. با این وجود او درسهای زیادی برای ما دارد. ارسطو انسان را حیوان سیاسی میدانست. از نظر وی هر آنچه بیرون از دیوارهای دولتشهر میزیَد یا از دَدان است یا از خدایان! یعنی آنکه بیرون از اجتماع انسانی است یا از انسان فروتر است یا از انسان فراتر است.
ارسطو استعداد عجیبی در طبقهبندی و آرشیو دارد؛ او که به نظر میرسد در زندگی قبلیاش-اگر به تناسخ باور داشته باشیم- یک انباردار یا مسئول دبیرخانهٔ در ادارهجات جهان باستان بوده است در یکی از تقسیمبندیهای معروفش، علم(Episteme) را بر اساس هدف به سه دسته تقسیم میکند: نظری و عملی و تولیدی( با این مورد اخیر فعلا کاری نداریم).
علوم نظری(Theoria): هدف این دسته از علوم قائم به خود است؛ یعنی دانش برای خود دانش. به بیان دیگر این دسته از علوم میخواهند صرف نظر از هر غایت عملی بیرونی خود حقیقت را کشف کنند؛ ریاضیات، متافیزیک و الهیات نظری از این دستهاند.
علوم عملی (Praxis): هدف این دسته از علوم هدایت عمل اخلاقی- اجتماعی است؛ شناختی که به چگونه زیستن منتهی میشود. اخلاق و سیاست از این جملهاند.
در نگاه اول به نظر میرسد ارسطو با این تقسیمبندی در کتاب متافیزیک دارد همان شکاف میان نظر و عمل را رسمیت میبخشد اما در ادامه میبینیم که او در اخلاق نیکوماخوسی میان این دو پیوندی محکم برقرار میکند؛ از نظر ارسطو فرونزیس یا حکمت عملی قوهای است که ارتباط میان حوزه نظر و عمل را ممکن میکند. فرونزیس که ترکیبی است از شناخت نظری و تجربهی عملی از یکسو نیازمند عقل نظری است تا آنچه هست را بشناسد سپس با حکمت عملی آنچه باید را در شرایط انضمامی به کار بندد. بنابراین نظر بنیاد عمل است؛ عمل بدون نظر کور است و نظر بدون عمل لَنگ! نظر و عمل در دستگاه فکری ارسطو دو روی یک سکهاند؛ یکی میپرسد«حقیقت چیست؟» و دیگری میپرسد:«با این حقیقت در زندگی روزمره باید چه کرد؟».
دست و پنجه نرم کردن با امور نظری به معنای جدا افتادن از واقعیت نیست، نظریه راهنمای عمل است، تفسیر یعنی تغییر جهان در ذهن؛ این مقدمه تغییر عملی است. تقلیل عمل به کنش فیزیکی پیامدهای نامطلوبی به همراه خواهد داشت که کمترین آن تکرار مکررات است. کسی که با نظریه بیگانه باشد و کورکورانه دست به کنش بزند به تجربیات بشری پشتِ پا زده است. نخوانده دست به کنش زدن یعنی دوباره چرخ را اختراع کردن. خواندن تجربهاندوزی و درسآموزی و تلاش فکری برای یافتن راه حلهای عملی است. خواندن یعنی تقویت تخیل سیاسی، تنها آهن میتواند آهن را ببرد، تنها با شناخت استبداد میتوان آن را اصلاح کرد یا از میان برد. پس همچنان میشود از کتابخواندن دفاع کرد. دست کم بیشتر از کنشهای کور و خشنی که پاس گل به استبداد میدهند! به شرطی که از سر پرسش و دغدغه و جدیت باشد