
از نظر اسوندسن شر نه یک مسئله ی غامضِ هستی_خداشناسانه که یک چالش عملی است. ما نباید بکوشیم استدلالی دست و پا کنیم که با شر کنار بیاییم و وجودش را بدیهی، ضروری یا سازگار با خدای عادل بیابیم، بلکه میبایست آن را خنثی کنیم. اینکه مبدأ شر چیست اهمیت چندانی ندارد، مهم این است که شر باید برطرف بشود.
تئودیسهها شرّ اند چون شر را توجیه میکنند و با آن کنار میآیند و دیگر کاری به کارش ندارند. اسوندسن میکوشد با تغییر زمین بازی از مشاجرات کلامی بر سر منشأ شر به عرصهی اخلاق روزمره، راهکاری عملی برای مقابله با شرور دست و پا کند یا دست کم این پرسش را فراروی ما بگذارد که «برای رفع شر چه باید کرد؟» حال مبدأ آن هر چه میخواهد باشد.
او در فصل دوم کتاب، انسانشناسی شر با تقسیم بندی شر به چهار دستهی:الف) شر به خاطر شر، شر اهریمنی، ب) شر ابزاری در راستای یک خیر سوبژکتیو، ج) شر سبکسرانه، د) شر آرمانگرایانه میکوشد تصورات ما را از شر و بدی اصلاح بکند. کاری که به زعم او به مثابهی اسطورهزدایی از شر است. او نخست این تلقی رایج از شر اهریمنی، یعنی شر به خاطر خود شر را در هم میکوبد و برآن است که این نوع شر جز در جهان اسطورهها وجود ندارد.
تلقی شر اهریمنی سبب میشود نشانی غلط به ما داده بشود و همواره شر را بیرون از خودمان، در دیگری، جست و جو بکنیم. این در حالی است که همهی ما بدیم، بدون هیچ استثنایی. ما همگی مرتکب شر هستیم هر چند ممکن است عمل خودمان را به عنوان شر تشخیص نداده باشیم. اکثر ما در مقیاس کوچک بدی کردهایم و بلااستثنا همهی ما میتوانستهایم این شُرور را در مقیاس بزرگ هم انجام بدهیم. پس فقط دیگران شرور نیستند همهی ما آلودهی شر ایم و این همان پیشپا افتادگی یا ابتذال شرّ است.
ایراد اصلی ما خشونت بیش از حد نیست، فکر نکردن است. فکر نکردن باعث میشود جنون آمیزترین زیادهرویها را در حق همنوعهامان مرتکب بشویم. انگیزهی قتلها و آزارها و جنایتها را کمتر میتوان در خودخواهی محض یافت، در عوض بسیار بیش از آن، این آزارها و جنایتها ناشی از تسلیمشدن بیقیدانه و بیفکرانه به یک آرمان والاتر هستند. در نکتهی فوق بصیرت فوق العادهای نهفته است؛ اینکه شر غالبا در پوستین خیری بزرگتر پنهان میشود.
از نظر اسوندسن بیاعتنایی یکی از موثرترین عاملها در تداوم فقر و گرسنگی و جنگ است با این همه، تلاش برای ریشهکن کردن شرّ خطرناکترین پاسخی است که میتوان به چالش شر داد.
خواندن این کتاب خواننده را حسابی به چالش خواهد کشید و رسالت حقیقی فلسفه را، که همانا آزردن حماقت و تبدیل آن به چیزی شرمآور است، به جای خواهد آورد. بریدههایی از کتاب که برای علاقهمند کردن شما به مطالعهی کتاب کافی است:
۱.« از نظر آرنت در یک جامعهی توتالیتر، اصول زندگی افراد را نه عقل یا وجدان فرد، بلکه دولت تعیین میکند. متمایز کردن خیر و شر دیگر موضوعی نیست که به وجدان فرد ارتباط پیدا بکند، بلکه موضوعی دولتی است. با این حال بیفکری تنها مختص جوامع توتالیتر نیست. نزد هانا آرنت تفکر یعنی یک فعالیتِ ایجابییِ ویرانگر که عادات و قواعد را زیر و رو میکند و بدینوسیله میتواند به عمل آدمی جهت بدهد. به گفتهی او هر تفکری مستلزم دست نگهداشتن و _سپس_ فکر کردن است. تفکر ما را از آن کارکردی بودنِ بیکارکرد که به مشخصهی روزمرگیهای ما بدل شده میگسلد.»
۲.«روشنگری همانا خروج آدمی از یک طفولیتِ خودکرده است. طفولیت یعنی ناتوانی از به کارگرفتنِ فهم خود بدون راهنمایی دیگران. و اگر علتِ این طفولیت نه فقدانِ فهم که نبودِ عزم و شجاعت در به کارگیرییِ فهمِ خود بدون راهنماییی دیگران باشد، این طفولیت خود کرده است. شعار روشنگری این است:
جسارت اندیشیدن داشته باش!
امانوئل کانت،« روشنگری چیست؟» به نقل از کتاب فلسفهی شر اسوندسن»
۳. «برای خیر بِلاهت دشمن خطرناکتری از شر است.میشود علیه شر دست به اعتراض زد؛ میشود نقاب از چهرهاش گشود و در صورت نیاز با توسل به زور، مانع از بُروزش شد. شر از آنجا که آدمها را دستِ کم ناراحت میکند، همیشه بذرِ نابودیی خودش را با خودش دارد. اما در برابر بلاهت بیدفاعیم. نه با اعتراض و نه با زور نمیتوان بر آن اثر گذاشت؛ از استدلال کاری ساخته نیست و حقایقی که با پیشداوریهای فرد همخوانی ندارند به سادگی انکار میشوند. در واقع فرد ابله میتواند از راه نقد این حقایق راهِ تلافی در پیش بگیرد. و اگر حقایق انکار ناپذیری هم باشند ممکن است صرفا به عنوان استثناهایی بیاهمیت از میدان به در شوند. پس ابله بر خلاف فرد رَذل، کاملا از خودش راضی است و در واقع چون خشمگین کردنش هم کاری ندارد ممکن است به راحتی به فردی خطرناک تبدیل شود. پس با فرد ابله باید برخوردی محتاطانهتر از فرد رذل داشت و هیچگاه نباید کوشید او را با دلیل و برهان قانع کرد چرا که هم بیفایده است هم خطرناک.
اگر قرار باشد حسابی با بلاهت سر و کله بزنیم، باید بکوشیم ماهیت آن را بفهمیم. تا این حد میدانیم که بلاهت یک نقیصهی اخلاقی است نه عقلانی. در برخی موقعیتهای خاص با شگفتی پی میبریم هستند کسانی که از لحاظ عقلی تیزفهماند اما ابلهاند، و کسانی که از لحاظ عقلی کُندفهماند اما ابله نیستند. پس حسی به ما میگوید بلاهت یک نقیصهی مادرزاد نیست، بلکه فرد تحت شرایط خاصی رشد کرده که در آن افراد خودشان زا به بلاهت میزنند یا به دیگران اجازه میدهند آنها را ابله فرض کنند. همچنین پیمیبریم این نقیصه در افراد غیراجتماعی و منزوی نادرتر از گروهها و افرادی است که مایل یا مجبور به اجتماعی بودناند. پس به نظر میرسد بلاهت مسئلهای جامعهشناختی باشد تا روانشناختی، و عبارت است از نوع خاصی از اثرگذاریی شرایط تاریخی بر افراد؛ امری روانی که محصول عوامل مشخص بیرونی است. اگر دقیقتر بنگریم خواهیم دید که هر قدرتنماییی خشنی خواه سیاسی و خواه مذهبی، به فَورانِ بلاهت در کثیری از افراد میانجامد و در واقع گویا این یک قانونِ روانشناختی یا جامعهشناختی است که قدرتِ بعضیها در بلاهت بقیه است. اینطور نیست که بعضی تواناییهای انسانی، مثلا تواناییهای عقلانیی او در نتیجهی این بلاهت عقیم یا تخریب شوند، بلکه فوران قدرت تاثیر چنان منکوبکنندهای را دارد که افراد از قضاوت باز میمانند و به طریقی کمابیش ناخودآگاه از سبکسنگین کردن موقعیتهای تازه دست میکشند. اینکه آدم ابله، اغلب خیرهسر است نباید ما را اشتباهاً به این فکر بیندازد که او استقلال نظر دارد. در واقع وقتی پای صحبت او مینشینی احساس میکنی نه با شخصِ او، بلکه با مجموعهای از شعارها، تکیهکلامها و نظایر آنها طرفی که افسار وی را به دست گرفتهاند. او طلسم و کور شدهاست و ماهیتِ انسانیاش مورد سوءاستفاده و استثمار قرار گرفته. پس فرد ابله از طریق تبدیل شدن به یک ابزار منفعل میتواند هر شری برساند و همزمان شر بودن آن کار را تشخیص ندهد. در اینجا خطر یک استثمار شیطانی در کار است که چه بسا به آحاد بشر لطمهای جبرانناپذیر بزند.»
از یادداشتها و نامههای دیتریش بونهوفر، محکوم متهم به اعدام به دلیل همکاری در ترور آدولف هیتر
۴. کسی که بین خودش و دشمن هیچ شباهتی نمیبیند و باور دارد هرچه شر است از گور دیگری بر میخیزد و خودش از خطا مبراست، متاسفانه محکوم به آن است که به دشمنش شبیه بشود. اما کسی که با تشخیصِ شر درونیی خویش به تشابه با دشمنش پیمیبرد، شخصی واقعا متفاوت است. ما با خودداری از توجه نشان دادن به این تشابه، بر شدت آن دامن میزنیم و با اذعان به وجود آن از شدتش میکاهیم. من هر چه بیشتر فکر کنم که با دشمنم فرق دارم به او شبیهتر میشوم و هر چه بیشتر فکر کنم که به او شبیهترم با او متفاوتتر خواهم بود...
نقل قول از تزوتان تودوروف( مواجه با افراط) در کتاب فلسفهی شر
ترجمهی احسان سنایی اردکانی