
از هدیه ها چیزی نمیفهمید
فقط هله هوله میخورد
قطعا مریض میشد
مادر کجا بود تا دعوایش کند!
مدیر مهد کودک هرگز جای مادر را نمیگیرد
از چشمانش غم میبارید
بین همه کادو ها
کادوی پدر بهترین بود
یه عروسک که آهنگ میزد
«دست کوچولو پا کوچولو
گریه نکن بابات میاد...»
با خودخواهی شان خاطرات قشنگی از کودکی اش نگذاشتند:)
قرار بود همینطور بماند؟
تا آخر عمر به لجبازی و خواستن کودک برای خود ادامه میدادند؟ پاس کاری؟
نه
هیچ چیز همینطوری باقی نمیمونه
زندگی پیچیده تر از یه پاس کاریه
پینوشت : متاسفم فقط این اهنگ پخش شد یهو و یادش افتادم...شاید بنظر شاد باشه ولی من میتونم باهاش گریه کنم🙃