
گاهی جهان، شبیه تابلوییست که کسی با دستهای لرزان، بر دیوارِ زمان آویخته؛
تابلویی پر از خطهای شکسته، چشمهای وحشتزده، دهانهایی که فریادشان در گلو مانده و اسبی که انگار هزار سال است در میان یک لحظه، شیهه میکشد.
ما آدمها، در حاشیهی این تابلو ایستادهایم؛
یکی دست بر دهان، ماتِ اینهمه ویرانی،
یکی دست بر دل، از یادِ خاطرهای دور،
و دیگری بیآنکه بداند چرا، به نقطهای خیره مانده که شاید روزی خانهای بوده، مادری، کودکی، نانی گرم، نوری کمجان از چراغی که دیگر نیست.
عجیب است…
این همه تصویر درهم و نامفهوم، انگار نقشهی درونِ خودِ ماست؛
هر خط شکسته، خاطرهایست که نیمهتمام مانده،
هر لکهی تیره، غمیست که جایی در سینه جا خوش کرده،
و هر سپیدیِ سرد، جای خالیِ امیدیست که زمانی در این دل میتپیده.
گاهی احساس میکنم ما نه روی زمین، که در دلِ یک نقاشی زندگی میکنیم؛
نقاشیای که هر روز دستی ناپیدا، چیزی از آن کم یا بر آن اضافه میکند:
یک لبخند محو،
یک اشک پنهان،
یک سایهی تازه بر گوشهی چشم.
شاید هنر، همین باشد؛
که در دلِ این همه فروپاشی و خط و خش، هنوز جایی کوچک، هرچند ناچیز، برای نفس کشیدنِ روح باقی میگذارد.
همانجا که اگر خوب نگاه کنی، میبینی هنوز نوری باریک، از شکافِ پنجرهای فراموششده میتابد.
دل من، خودش یک گرنیکای کوچک است؛
پر از فریادهایی که گفته نشد،
چشمهایی که خواب را از یاد بردند،
و دستهایی که در میانِ تاریکی، هنوز دنبالِ دست دیگری میگردند.
با اینهمه، نمیخواهم قابِ این دل را فقط به دیوارِ رنج بیاویزم.
دوست دارم جایی، در گوشهای، با رنگی هرچند کمرنگ، خطی از مهربانی بکشم؛
شاید روزی، رهگذری که از کنارِ این دل میگذرد،
ایستاد،
نفس عمیقی کشید،
و آرام گفت:
«هنوز میشود زنده بود… حتی در میانِ اینهمه خط شکسته.»