لحظه جادویی

بعضی از لحظه ها میگذرند و تو نمیدانی که آن لحظه ها قرار است تبدیل شوند به بهترین خاطراتی که دوست داری برای بار صدم به یادشان بیاوری و زندگیشان کنی.

این عکس وقتی ثبت شد یکی از همان لحظات را رقم زد.

مکانش سعدآباد است، جایی که اگر قرار باشد با یک لوکیشن ازدواج کنم، آن لوکیشن سعدآباد خواهد بود.

مکانش سعدآباد است و زمانش حدودا سه سال پیش.

با کسی بودم که شاید نقش پررنگی در زندگی ام نداشته و من هم در زندگی او. دوستی ساده و دوست داشتنی بود.

نمیدانم این لحظه جادویی چه داشت که باعث شد آن اتفاق بیفتد. اتفاقی که هنوز یکی از بهترین و شیرین ترین لحظات زندگی ام به شمار میرود. آن اتفاق افتاد. بعد از آن اتفاق چشمانم را باز کردم و دستش را گرفتم. او هم چشمانش را باز کرد و متوجه شد شیشه عینکش را بخار پوشانده. پاکش کرد. و بعد با هم به آن غروبِ جادویی خیره شدیم.

غروبی که تاکنون در خاطراتم صدها بار تکرار شده.

آن لحظه جادویی.
آن لحظه جادویی.