نشسته بودم جلوی بندرخت دیواری. اومد که کاپشنشو برداره که دستمو باز کردم و بغلم کرد. دستمو باز کرده بودم که بگم نمیتونی کاپشنتو برداری. فکر کنم زیاد بغلش میکنم. خودمو کنترل میکنم. و همچنان زیاد بغلش میکنم.
میکشمش توی بغلم. توی درجهای که لپهامون به هم بخوره خودشو نگه میداره. الان دیگه بغل لپی مال ما شده.
امروز بالاخره سفت بغلم کرد. خودم هم شل بغلش میکردم. دیگه توی سفت بغل کردن آدما ملاحظه میکنم.
خبر خاصی نیست یه بغله، اما تعجب کردم یکهو بعد از بغلهای شل و کوتاه، بغلی سفت و بلند. شاید دفعهی بعد منم همراهی کردم؛ شاید کمی از احساساتم رو براش گذاشتم.
اما نباید این کارو بکنم.
حداقل نه هنوز.