چند لحظه فقط «فهمیدن» بود. فهمیدن خالص. تو راهرو ایستاده بودیم. کسی که باهاش حرف میزدیم رفت. بعد یادم نیست چی گفت و من چه جوابی دادم. فقط یادمه بعدش چند لحظه بود که اون میفهمید، من میفهمیدم اون میفهمه، اون میفهمید من میفهمم که اون میفهمه، و من هم میفهمیدم که اون میفهمه که من میفهمم که میفهمه.
میفهمید که داستانی هست.
از روی عادت گفتم داستانش طولانیه، تعریف کردنش همیشه سخت و پرچالش بوده، اما این بار بدون هیچ مقاومتی شروع کردم. همه چیز روان شد. بدون اینکه با روایتم کلنجار برم، همه چیز از قلبم داغ داغ بیرون آمده بود. همیشه با در راهرو حرف زدن مشکل داشتم، تمرکزم را از دست میدادم و نمیتوانستم درست و روان حرف بزنم. این بار به خودم آمدم و دیدم کلماتم چه جریانی داشتند!
بعد او شروع کرد. کم کم روی دیوار کنارم ولو شدم. گفت جدی میگم. نگفتم «لطف داری.. نه بابا اینطور نیست...» ساکت گذاشتم ازم تعریف کند. فقط تعریف نبود. چه بود؟ زیبا بود؛ صادقانه بود؛ از خودش میآمد؛ هنر بود!
صادق بود که لیاقتم را دیده. صداقتش باعث شد احساس کنم لیاقتش را دارم.
وارد کلاس شدیم و برای نشستن سر جاهامون جدا شدیم. گفتم مرسی. نمیدونم شنید یا نه، اما دیدم که بهم لبخند میزنه.