سلام... حال من خوبه. نمیدونم چرا مدتی دست از نوشتن در ویرگول کشیدم؛ شاید نیاز به زمان داشتم، شاید حوصلهاش را نداشتم، شاید هم کار را برای خودم سخت کردم و انقدر ایدهآلپردازی کردم که نوشتن غیرممکن شد. اما از الان به بعد میخواهم ساده بنویسم؛ ساده، اما با هدف!
پس دوباره سلام.
شاید پستهای قبلی من رو خونده باشین، اما اگر نخوندین، خلاصه بگم که من از کودکی عاشق بازیگری بودم.
متأسفانه شرایط زندگی این اجازه رو نداد که رویای بازیگری رو دنبال کنم و مسیرم به سمت برنامهنویسی رفت.
(دروغ چرا، عاشق کارمم هستم!)
اما بعد از ۲ سال این دست و اون دست کردن، خوندن کتابهای بازیگری، تماشای فیلمها و مسترکلاسهای آنلاین، به این نتیجه رسیدم که دیگه بسه! باید یه حرکتی بزنم و کنار کارم، علاقهی دیگم رو هم دنبال کنم.
اولین قدمم، شرکت در کلاس بیان بود. احساس میکردم بیان درستی ندارم، و خب به نظرم یکی از اصلیترین ابزار بازیگری، همین بیان هست.
شروع کردم به گشتن و بالاخره یه کلاس خوب پیدا کردم. تقریباً ۳ ماه، هر هفته یک جلسه شرکت کردم.
همزمان، کاملاً اتفاقی یه کلاس بازیگری هم پیدا کردم. اونجا چیزهایی در حد بیسیک یاد گرفتم. به نظر خودم برای شروع، نقطهی خوبی بود.
تو کلاس با بحثهای مختلفی آشنا شدم و حتی چند باری هم اتود زدم! 😁
اما متأسفانه کلاس بازیگری تموم نشد. چرا؟ چون همزمان شد با یه سریالی که استاد ما، دستیار کارگردان اون پروژه بود.
این وسط، یه اتفاق دیگه هم افتاد که خیلی روم تأثیر گذاشت. رفیق صمیمیم، کاراش اوکی شد و از ایران رفت. این موضوع چند وقت حال من رو به هم ریخته بود.
البته معرف حضور بچههای ویرگول هست: آرش نقدی!
با همهی این اتفاقات، تصمیم گرفتم با یکی از بچههای کلاس، یه نمایش رو کار کنیم و اجرا کنیم.
ولی اون هم نشد! 🤦🏻♂️
شاید الان دارین میگین چرا همش نمیشه؟
ولی راستش مشکل از خود منه...
همونطور که گفتم، من برنامهنویس هستم(حدودا ۸ سالی میشه) و الان ۳ ساله که با یه شرکت آمریکایی کار میکنم.
به دلیل اختلاف زمانی، مجبورم از حدود ساعت ۵ عصر تا نیمههای شب کار کنم. این موضوع باعث شده هر نمایشی که تصمیم میگرفتیم کار کنیم، یا بچههای دیگه ساعتشون نمیخورد، یا متنی پیدا نمیشد که منِ تازهکار از پسش بربیام.
با این حال، گفتم بذار بین کارم و گشتنها، یه کلاس آوازی هم برم!
شاید بگین بسه دیگه، هی کلاس کلاس!
ولی راستش اینها چیزهایی بودن که از ته دل دوست داشتم یاد بگیرم. حس میکردم این کلاسها باعث زنده بودن من میشن و بهم حس خوبی دربارهی خودم میدن.
پس اگه کلاس دیگهای هم به ذهنم میرسید، شک نکنید میرفتم! 😄
کلاس آواز رو خیلی دوست داشتم. از بچگی گیتار میزدم، ولی هیچوقت فکر نمیکردم بتونم با صدای بلند بخونم، چه برسه به اینکه حتی یه تحریر ریز هم بدم!
اما با کمک کلاس و تمرین، این اتفاق افتاد. تجربهی فوقالعادهای بود.
اما با همهی این کلاسها یه چیز مهم رو فهمیدم...
مشکل من کارم بود. البته نه اینکه کارم رو دوست نداشته باشم، اتفاقاً عاشق کارم هستم!
ولی واقعیت اینه که آدم باید به فکر درآمدش باشه تا بتونه زندگی کنه و در کنارش، علاقههاش رو دنبال کنه.
از اونجایی که همه میدونیم از هنر، حداقل تو سالهای اول، آبی گرم نمیشه، مجبور بودم کارم رو ادامه بدم.
با این حال، بین این اتفاقات یه ایده به ذهنم رسید...
برای اینکه بتونم آزادی بیشتری، هم از نظر مالی و هم از نظر زمانی داشته باشم، باید کار خودم رو راه بندازم!
این شد که تصمیم گرفتم استارتاپ خودم رو شروع کنم! 🚀
چندین ایده داشتم و دارم، ولی برای شروع گفتم با "لیست آپ" شروع کنم.
"لیست آپ" یه پلتفرم برای کشف محصولاته. راستش رو بخواین، کدنویسی و لانچ کردنش زیاد زمان نبرد. کمتر از ۲ ماه آماده شد و لانچش کردم. شاید دلیلش تجربهی کاری من با شرکت آمریکایی باشه.
الان تمرکزم روی مارکتینگ این محصوله و برنامه دارم که کمکم ویژگیهایی که براش طراحی کردم رو اضافه کنم.
اینکه تنهایی بخوای یه استارتاپ رو اداره کنی، شاید اولش ترسناک به نظر بیاد. اما واقعیت اینه که با وجود هوش مصنوعی و کلی وبسایت و ابزار مختلف، این کار خیلی هم سخت نیست!
حقیقتش رو بخواین، حتی مزهش رفته زیر زبونم و دارم به این فکر میکنم که دومین استارتاپم رو هم راه بندازم. 😁
اما کنار همهی اینها یه چیزی احساس کردم...
من دارم به ذهنم میرسم، اما به بدنم نه. انگار جسمم جا مونده. باید یه راهی برای این هم پیدا کنم. 🤔
من خیلی ساله که ورزش میکنم، بیشتر بدنسازی. اما از شروع کرونا تصمیم گرفتم تو خونه تمرین کنم. چند وسیله هم خریدم و فکر میکردم اینطوری راحتتر میتونم ادامه بدم.
ولی مشکل اینجا بود که وقتی تو خونه بودم، تمرکز کردن روی ورزش برام سخت میشد.
حتی با اینکه نوتیفیکیشنها رو قطع میکردم و تا جایی که میشد جلوی حواسپرتیها رو میگرفتم، باز هم ورزش تو خونه اون چیزی که میخواستم، از آب درنمیاومد.
بالاخره بعد از کلی کشوقوس، طلسم رو شکستم و باشگاه رو شروع کردم! الان هفته نهمه که جدی دارم ادامه میدم و واقعاً برام جذابه.
ورزش نهتنها حالم رو بهتر کرده، بلکه به ذهنم هم نظم داده.
میدونین، اینکه وسط همهی شلوغیهای روزمره، برای یک ساعت به هیچی فکر نکنی، فقط هدفونت رو بزاری و تمرکزت رو روی یه کار بذاری... واقعاً حس فوقالعادهای داره. 😌
امیدوارم از اولین اپیزود فصل جدید زندگیم خوشتون اومده باشه!
اگه سوالی دارین یا نکتهای به ذهنتون میرسه که میتونه کمککننده باشه، حتماً برام بنویسید.
تا پست بعدی، مراقب خودتون باشین!
فعلاً. 😉
اگر از این پست خوشتون اومد، تو شبکههای اجتماعی هم میتونیم با هم در ارتباط باشیم!(thisisalimir@)