ویرگول
ورودثبت نام
محمد زارع مقدم
محمد زارع مقدمفعال در حوزه توسعه برنامه‌های کامپیوتر | عاشق خانواده | علاقمند به زندگی پس از مرگ
محمد زارع مقدم
محمد زارع مقدم
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

دنیای من گاهی عمودی و گاهی افقیست

دنیای من گاهی عمودی و گاهی افقیست
دنیای من گاهی عمودی و گاهی افقیست

هر روز که از خواب بیدار می شوم، شروع به حرکت می کنم، عمودی رو به بالا به سمت قله، ابتدای مسیر چقدر آسان است اما قله ای نمی بینم، فقط امید دارم انتهای این مسیر عمودی رو به بالا قله ای باشد برای آسایش، هر چه بالاتر می روم مسیر سخت تر می شود، نفس تنگ تر می شود، چه سنگ های تیزی گاهی دستم را می برند، گاهی از زیر پایم جا خالی می دهند، همچنان قله ای نمی بینم اما امید در من زنده است، چاره ای هم ندارم، به پایین نگاه می کنم! مسیر زیادی آمده ام دست‌هایم، پاهایم، پر از زخم شده است در این مسیر، ارزشش را دارد به دنبال امید خودم هنوز به بالا بروم گرچه هیچ قله ای نمی بینم هنوز، آنقدر ادامه می دهم و به هیچ قله ای نمی رسم که امیدم را نیز از دست می دهم، بالاخره تصمیم خودم را گرفتم: مرگ. توان بازگشت ندارم، دیگر با این همه زخم برای یک امید واهی توان بالارفتن هم ندارم، باید خودم را پرت کنم پایین و بمیرم، چند نفس عمیق، چشمان بسته، در بالاترین ارتفاع، در حجم انبوهی از مه و سرما، سه دو ی...، گرمایی احساس می کنم در مچ دستم، یک نفر مرا صدا می زند که مرگ حق تو نیست،‌دستم را میگیرد و میگوید به قله رسیده ای، انگار دارم خواب میبینم، زنده ام یا مرده؟ نه زنده ام.

به آن دست اعتماد می کنم، در کنار هم شروع به قدم زدن می کنیم، زندگی افقی شد، چقدر مسیر افقی آسان است، دستانش گرمای قشنگی دارد، سردی مسیر را، زخم های سنگ های خشن را التیام می بخشد، قدم می زنیم اما به کجا؟ هنوز نمی دانم، به قله رسیدم اما انگار به هیچ جا نرسیدم، به آن دست گرم اعتماد می کنم هر جا می خواهد مرا ببرد، اما یک مشکل وجود دارد! هر لحظه عطشم بیشتر میشود، انگار گرمای دستهای او تمام وجودم را دارد تبخیر می کند، راه می رویم راه می رویم راه می رویم، زخم هایم التیام یافت اما از تشنگی دارم میمیرم! چند لحظه سکوت می کنم به آن دست گرم میگویم: از تشنگی دارم هلاک می شوم، با انگشت اشاره می کند از آن طرف برو، می پرسم: تنها؟ می گوید آری، تنها. آن دست فقط آمده بود که من خودم را پرت نکنم پایین اما حالا مرا در بیابانی رها کرد، تشنه.

مرا از مرگ نجات داد یا مرگ جدیدی به من هدیه داد؟

به سمت آب می روم اما سراب است، هیچ قله ای در کار نبود، هیچ آبی هم نیست، کاش خودم را پرت کرده بودم پایین.

به اطرافم نگاهی می اندازم، یک کوه می بینم، قله دارد و بر بالای قله اش برف، برف که سراب نمی شود، کوه که غیب نمی شود، چشمانم برق می زند! با آنکه دارم از تشنگی هلاک می شوم به سمت کوه حرکت می کنم.

چه چیزی مرا زنده نگه داشته است؟ امید. امید به قله کوه برای منی که تشنه ام حتما آبی گوارا دارد.

به کوه می رسم دوباره زندگیم عمودی می شود!

این بار چه کاری انجام بدهم؟ خودم را پرت کنم یا به دست های گرم اعتماد کنم؟

امیدنجاترهاییقلهآزادی
۰
۰
محمد زارع مقدم
محمد زارع مقدم
فعال در حوزه توسعه برنامه‌های کامپیوتر | عاشق خانواده | علاقمند به زندگی پس از مرگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید