ویرگول
ورودثبت نام
F.S
F.Sfatima
F.S
F.S
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

جوانی که حامل آرامش بود

هوا خنک بود و خیابان اصلی شهر شلوغ و پر سر و صدا ، بدنم از خستگی رفت و آمد و های دو روز اخیر درد میکرد و مغزم پر بود از افکار آزار دهنده . آنقدر درگیر جسم و ذهنم بودم که یادم رفته بود اردیبهشت هست و هوا چقدر خوب است ، قدم هایم هر لحظه تند تر میشدن و فقط به دنبال رسیدن به خانه بودم . همان طور که از زیر درختان بهاری که با نسیم شبانگاهی می رقصیدند قدم بر میداشتم ، جوانی نظرم را جلب کرد ... البته نمیدانم شاید جوان هم نبود .. به قد و قواره اش که میخورد در دهه بیست سالگی اش باشد ، چهره اش را هم که ندیدم ! کتش را در دستش گرفته بود و گویا جلیقه ای بافتنی به تن داشت .. مطمئن نیستم درست ، چشم هایم خیلی یاری نمیکردند . جوان آهسته راه میرفت و آرامش عجیبی را با خود حمل می کرد ، موهای کوتاهی هم داشت .

سرعت راه رفتن من آنقدر زیاد بودم که اگر آنگونه ادامه میدادم در کمتر از بیست ثانیه از او جلو میزدم ... پرچمی سبز رنگ که رویش نوشته شده بود "یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها " از جایی اویخته شده بود ، جوان دستش را بلند کرد و به پرچم کشید و سپس دستش را به سر و رویش کشید ، نفهمیدم چرا اما ناگهان سرعتم را کم کردم . به پرچم که رسیدم دستم را بلند کردم ، دستم به پرچم رسید و خوشحال شدم سپس مانده بودم با این دستم که به نام مبارک حضرت زهرا (س) متبرک شده است چه کنم که آن را روی گونه ام گذاشتم . نمیفهمیدم دارم چه میکنم ! بعد از اندکی ایستادم تا فاصله ام با جوان زیاد شود و سپس قدم هایم را با قدم های او هماهنگ کردم به گونه ای که یک فاصله ثابتی میانمان باشد ، عجیب بود همه چیز عجیب بود ، آن قدم های نرم و آن جوان رعنا که با نهایت طمانیه راه می رفت و منی که بی دلیل به دنبال او بودم . گویی آرامشی که سالها از آن محروم بودم را او همراه خود حمل میکرد .... دیگر نه کوفتگی بدنم و نه افکار مزاحمی وجود نداشتند ، من بودم و آن آرامشی که آرام قدم میزد .... یعنی کجا می رود ؟ به چه فکر میکند ؟ اصلا چرا باید به پرچمی که بالاست نگاه کند و روی آن را بخواند ؟ چرا اینقدر آرام راه می رود ؟ چرا من دارم دنبال او می روم ؟ هیچ چیز نمیداستم و فقط از دنبال کردنش و لذت بردن از آرامشی که با خود حمل میکرد لذت میبردم .. هرازگاهی گمان میکردم که متوجه من شده است ولی فاصله میان مان زیاد بود و بعید است ولی باز هم گویی فهمیده بود .

به جایی رسیدم که می بایست مسیرم را عوض کنم و به خانه بروم اما اینکار را نکردم .. نمیدانم چرا اما انگار بدنم همکاری نمیکرد ، یک لحظه که داشتم به مسیر خانه نگاه میکردم ؛ جوان را گم کردم دویدم که ببینم کجا رفته ، داشت از چهارراه عبور میکرد و به آن طرف خیابان می رفت، من هم باید همان طرفی میرفتم اما میدانستم که بعد از چهار راه راهمان مطمئنا جدا می شود ، باید به خانه بر میگشتم . جوان بدون توجه به اینکه چراغ هنوز قرمز نشده است و ماشین ها با سرعت زیاد حرکت میکنند با همان ارامش خیال و همان قدم های نرم از چهار راه عبور میکرد ، یاد خودم افتادم که حتی وقتی چراغ قرمز است هم دوان دوان از خط عابر پیاده رد میشوم ... طبق معمول منتظر قرمز شدن چراغ شدم و همزمان به جوان نگاه میکردم درست حدس میزدم مسیرمان دیگر جدا شده بود انگار ان طرف که او میرفت مرزی داشت که برای عبور می بایست مقدار زیادی آرامش عوارضی بدهی که من نداشتم .

در مسیر وقتی میدیدم که گام هایم بدون توجه به من به دنبال او میروند با خود فکر کردم که حتما حکمتی دارد و من نمیدانم ... هنوز هم مطمئن نیستم اما آن جوان به من یک تلنگر زد ! تلنگری از جنس آرامش ! گویی آن قدم ها به من میگفتند : هی دختر ! به کجا چنین شتابان ؟ لحظه ای آرام باش ، آرام قدم بردار ، لحظه ای کمتر در آن انبوه فکر غرق شو و کمی به دنیا توجه کن .

می دانم که مغزم پذیرای این حرف ها نیست پس تنها قدردان آن چند دقیقه کوتاه ارامش هستم .

مثل یک شب بهاری
مثل یک شب بهاری

شهر شلوغآرامشجوان
۱۹
۰
F.S
F.S
fatima
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید