یه مدته هرچی میخورم سیر نمیشم ، شده روزی چهار وعده در روز و باز اخر شب با صدای معده عزیز که داره میگه "غذااااااا" میخوابم ، امروز رفتم خودمو وزن کنم ، فکر میکردم توی این دو هفته (شایدم بیشتر) که اینهمه غذا خوردم باید دیگه یکم وزن اضافه کرده باشم و در کمال تعجب ، یک کیلو کم کرده بودم . دایی عزیزم هر وقت میبینمتم بهم میگه "ای برادر تو همان اندیشه ای / مابقی خود استخوان و ریشه ای"
عصر برای یکم هوا خوری رفتم تو پارک نزدیک خونه مون ، البته شب بود دیگه ، هوا هم تاریک بود هم نبود . نسبت به تابستون پارک خیلی خلوت تر بود ولی بازم صدای بچه ها میومد که تو محوطه بازی داشتن بازی میکردن و طبق معمول یه سری پسر جوون اون دور و ور بودن . وقتی پارک خلوته حس افسردگی داره و وقتی شلوغه حس معذب بودن ولی امروز خیلی خوب بود ، تعداد کافی و مناسب ، متعادل بود . یه تیکه ای پیدا کردم که اطرافش تا شعاع شاید 30 متری کسی نبود و روی چمن ها دراز کشیدم به اسمون خیره شدم . به لطف چشمای خیلی تیزم حتی با عینکم نمیتونستم درست ستاره ها رو ببینم ولی ابهت اسمون به وضوح مشخص بود . دستمو بلند کردم .چقدر ما کوچیکیم. هرچقدم تقلا کنم به اسمون نمیرسم. چطور میشه به اسمون رسید جدی ؟
افکارم حتی به هم دیگه هم امون موندن نمیدن . این میاد یکی دیگه میاد هلش میده که خودش بیاد بعد باز قبلی میاد بعد حالا یکی جدید اضافه میشه هی دعوا میکنن منم هی نگاشون میکنم . امروز توی پارک همینطور که هی نگاشون میکردم یهو یه فکری اومد تو ذهنم که بقیه رو بیرون کرد . یعنی خدا هم همینطوری به ما که داریم جَدَل میکنیم نگاه میکنه ؟
گفتم بزار از خودش بپرسم ...
رک پرسیدم : جالبه ؟ دیدن من و همه ادم ها که واسه یه سری چیز هایی ، که حتی اگه بهشون برسیم بازم دستمون به آسمون نمیرسه ، داریم اینقدر خودمونو عذاب میدیم ؟ از اون بالا دیدن مون چطوره ؟
بهم گفت : خودت که میدونی فقط بالا نیستم ، درون توهم هستم
گفتم : میدونم ولی بازم این به این معنی نیست که از بالا بهمون نگاه نمیکنی
گفت : برو خونه دیگه داره دیر میشه
گفتم : خیلی خب هرچی بهم بگی من باز نمیفهمم منظورتو پس بزار یه چز دیگه بپرسم ؛ چطوری میتونم دستمو به اسمون برسونم ؟ باید بمیرم ؟ یعنی روحم باید جدا بشه از بدنم ؟
گفت : وقتی زمانش رسید فقط دستتو دراز کن
گفتم : زمانش کیه ؟
گفت : خودت که میدونی . چرا میپرسی ؟
(جهت شفاف سازی ، زمان مناسبش زمان مرگ و بعد از اون نیست )
بعدش فهمیدم خدا از اون بالا بهمون نگاه نمیکنه ، همین پایینه ، تو وجود مون و شبای سخت اگه ازش بخوایم ، میاد و سرمونو نوازش میکنه تا خواب مون ببره .
یه سری عکس دارم که قبلا از پینترست دانلود کردم براتون میزارم ، دوست داشتید ببینید .










پ ن : وارد ماه مِی شدیم .