امروز سخت بود. شاید هم طاقت فرسا. نمیدانم اما امروز جوهر جانم را بیرون کشید. از گریههای مامان تا دلتنگیام در بیقراری شب هنگاهی که کف کفشهایم خیابان را میبوسیدند. چراهایی که در سرم میچرخند و میچرخند تا روزی که گردنم رو بچرخانم و مثل عروسکهای بچگیام سرم را بیرون بیاورم و روی زمین بگذارم تا شاید، شاید دیگر فکرهایم خفهام نکنند.
امروز لبخند زدم و گفتم با زندگی کنار آمدهام، رها کردهام هرچه سنگینی میکرد بر سینهام و ذهنم خالیست از هرچه افکار بد. اما دروغ گفتم.
دستهایم خواب میرود از حجم سنگینیِ ندانستن. از هرچه هست و نمیدانم چرا هربار که به چیزی نزدیک میشوم از دستش میدهم. دیگر حتی نمیدانم به کدام خدا ایمان داشته باشم زمانی که همهشان حالا از من رویْ برگرداندند. قسمت و هرچیز مربوط به قسمت و پیشانی نوشت دیگر برایم اهمیتی ندارند. پیشانیام کوتاه است و چتریهایم رویش را میگیرند. شاید مشکل همین باشد.