نمیدانم چرا چند وقت است بسیار احساس خستگی می کنم. احساس میکنم چیزی درونم دارد آتش میگیرد و همه ی وجودم را می سوزاند. چیزی دارد از بین می بردم. چیزی دارد نابودم می کند. میخواهم به مکانی امن بگریزم، گریه کنم و فریاد بزنم. ولی کجا؟
این یه پاراگراف، دقیقا حال این چند روز اخیر من بود. احساس خستگی شدید، اضطراب وحشتناک و تنگی نفس های پی در پی و مداومی که آزارم میدادن. هنوزم که هنوزه اذیت میشم ولی شاید کمتر. به سختی میتونم کاری رو انجام بدم. به سختی میتونم تمرکز کنم. همه ی کارهایی که اطرافم هست برام سخت شده و انگار که نمیتونم کاری کنم کلا. امیدوار بودن در چنین شرایطی واقعا سخته. حتی صحبت کردن هم برام دشوار شده. دائما احساس گرما و خفگی می کنم و تموم همتم فقط رو اینه که از جام بلند شم و کارامو بکنم. حتی کارایی که دوسشون دارم. احساس بی قراری شدید. احساسی که نمیدونم از کجا میاد. تموم وجودم درگیر شده. خدای من! واقعا چرا این وضع تموم نمیشه؟
کاش یه وقتایی، معجزه اتفاق بیفته و زندگی زیر و رو بشه. یه اتفاقی که آرامش برات به ارمغان بیاره. کاش یه وقتایی زندگی بشه شبیه کتاب قصه ها. کاش یه وقتایی آدم مجبور نباشه آدم باشه مجبور نباشه مسئولیت پذیر و سرحال و آروم و ثابت و محکم باشه. کاش یه وقتایی بشه که دهن باز کنی و هر چی که تو قلبته رو بریزی بیرون. کاش...