اولین ناخوانده افسرده

در طول زندگیم همیشه حرفهایی بوده که نخواستم به صورت عمومی بیانش کنم. یا از عواقبش ترسیدم یا حوصله شو نداشتم.

جامعه ایران جامعه مزخرفی هست. یکی از جدی‌ترین این عواقب «مورد قضاوت واقع شدن» هست. تو جامعه‌ای که من زندگی میکنم اگر موفق‌تر باشی بیشتر در تیررس سرزنش‌کنندگان و قضاوت کنندگان خواهی بود! تو این جامعه اولین قربانی اظهار نظر شخصی - نه درباره یک موضوع سیاسی که حتی درباره یک همکار یا هم‌صنف - خود شخص هست که از طرف اطرافیانش مورد حمله قرار میگیره.

میخوام از این به بعد در اینجا به صورت ناشناس حرفهایی که نمیتونم به صورت شناس بزنم رو بزنم. اگه دوست داشتید میتونید نظراتتون رو هم با من درمیون بذارید و حتی شاید با هم مطلب نوشتیم!

شما رو نمیدونم ولی من معتقدم این مدل نوشتن (به صورت ناشناس) یکی از بهترین روشهای تحلیل شخصیت و تحلیل روان هست. مثل وقتی هست که دراز میکشی تو مبل راحتی روانکاو و سفره دلت رو باز میکنی. در واقع اون موقع شما چون ناشناس هستید در جامعه و کسی نیست که شما رو قضاوت کنه روانکاوتون رو محرم اسرارتون میکنید. در این حالت برعکس هست! شما من رو نمیشناسید که قضاوتم کنید.

در هر نوشته من به مسائلی که درگیرشون هستم خواهم پرداخت. مسائلی که بهشون فکر میکنم و جا یا کسی نیست که باهاش در میون بذارم. شاید فکر کنید که نوشته ها خسته کننده و زیادی شخصی خواهند شد، تلاش خواهم کرد اینجوری نباشه و مخاطب رو به چالش بکشه. در واقع تلاش من بیشتر ایجاد سوال هست. اینکه آیا «تو نوعی» هم در درونت مثل من هستی؟ آیا «تو نوعی» هم مثل من میترسی که فلان جنبه وجودت رو بکشی جلو و با افتخار بهش نگاه کنی؟

به هر نحو امیدوارم خوب بره جلو.




در اولین نوشته میخوام درباره افسردگی که چند وقتیه گریبانم رو گرفته صحبت کنم.

اوضاع اقتصادی مملکت چند ساله که خوب نیست و اخیرا هر روز و هر روز داره بدتر میشه. من به عنوان یه جوان که سعی دارم زندگیمو بسازم روز به روز از آرزوهام دور میشم و روز به روز اونها رو دست نیافتنی‌تر میبینم. من تلاش میکنم ولی گویا گرونی و تورم و آلودگی و بی‌آبی مملکت بیشتر از من تلاش میکنن که موفق‌ترن!

در اینجا میخوام به این نکته اشاره کنم که من موفقیت‌ها و دستاوردهایی در زندگی کاریم داشتم و الان هم دارم تلاش میکنم که اونا رو ادامه بدم. اما نکته اینجاست که با بدتر شدن اوضاع کشور یک «خب که چی؟» بزرگ جلوی روم قرار میگیره و من نمیتونم در دراز مدت یک هدف مناسب برای همه کارهام پیدا کنم. به زبان ساده‌تر هیچ افق امیدوار کننده‌ای برای کارکردن در این کشور نمیتونم متصور بشم. مخصوصا اینکه الان اوضاع زیست‌محیطی ایران هم رو به قحقرا کشیده شده و عملا تا ده سال دیگه تو جنگ آبی گسترده کله همدیگه رو برای یک لیوان آب خواهیم شکست! اوضاع آلودگی هم که نیازی به گفتن نداره و شهرهامون نهایتا تا ۱۰ سال دیگه غیرقابل سکونت خواهند بود.

این یک قسمت از افسردگیم هست که البته زیاد بهش محل نمیذارم. یک قسمت بزرگتر از افسردگی من ریشه در روابط شخصیم داره. من تو رابطه با دخترها دچار مشکل بسیار بزرگ و جدی‌ای هستم و عملا نتونستم تا حالا با هیچ دختری رابطه دوستی خوبی داشته باشم. اشتباه نکنید خجالتی نیستم. برعکس فرد بسیار برون‌گرا و به اصطلاح پر رویی هستم! (که تو مسایل کاری استفاده میکنم ازش) اما اصطلاحا «مخ زدن» و «بلند کردن» دخترا رو بلد نیستم. (متاسفم از دختر خانم‌ها بابت این اصطلاح‌ها ولی اصطلاح دیگه‌ای ندارم که معنی رو برسونه)

خیلی مسخره به نظر میرسه فردی که چندین و چند مهارت و توانایی مختلف اجتماعی و کاری داره این مساله رو برای خودش یک ضعف بزرگ بدونه؟ به نظر من نه!

تحلیلی که خودم داشتم از این موضوع این هست که چون من تو یه خانواده مذهبی بزرگ شدم و همواره تو دوران نوجوانی و جوانی از رابطه با دخترها شدیدا نهی شدم و از طرفی کسی هم نبوده که این مسایل رو بهم یاد بده در نتیجه الان در یک بحران بزرگ به سر میبرم. نتیجه این بحران این بوده که چند تا دختری که تو زندگیم (اوایل جوانی) رو دوست داشتم رو به هیچ‌کدوم نرسیدم و نتونستم برسم. و بعد اون به کل از هرگونه ایجاد ارتباط ناامید شدم و هیچ تلاشی هم نمیکنم برای درست کردنش. چون یه جورایی ناخودآگاه بهم اثبات شده که انگاری تو ایجاد رابطه با دخترها مشکل دارم!

تو این چند سال من به کل روابط شخصی‌ای نداشتم و ندارم و همه روابطم در یک کلمه خلاصه میشه: کار. شماره شخصی و کاریم یکیه. کل زندگیم کاره و کار. کارم رو دوست دارم. در واقع فکر میکنم به جای پر کردن این ناتوایی و توجه نکردن بهش ذهنم رو با کار مشغول کردم تا به اصطلاح صورت مساله رو پاک کرده باشم.

حالا چی باعث شده این به اصطلاح درد کهنه سر باز کنه؟ بله درست حدس زدید یه شکست عشقی دیگه!

از اونجایی که من تقریبا هیچ توفیقی تو زندگیم نداشتم تو دوستی با دخترا در نتیجه اصلا غیرقابل انتظار نیست که به هر دختری یکم علاقه پیدا کنم (که اونم خیلی سخت!) بهش نرسم! : یک دختری بود که فکر میکردم میتونم روش کار کنم و تا جاهایی هم پیش رفته بودم و در واقع حتی امیدوار بودم بتونیم رابطه طولانی مدتی هم با هم داشته باشیم. اونم مثل بقیه پر کشید.

این اتفاق بار دیگه نظریه قدیمی خودم رو به خودم یادآوری کرد که:

تا اونقدری پول نداشتی که واسه خودت یه ماشین و خونه خوب خریده باشی سمت هیچ دختری نرو،

و بیخودی دل نبند. چون احتمال اینکه بتونی اون دختر رو به دست بیاری با بودن رقبای قدر دیگه که پول کافی دارند خیلی کمه.

از نظر من دخترا حق دارند که انتخاب احسن بکنن و بهشون نمیشه خرده‌ای گرفت. در نتیجه تو تا زمانی که «احسن» نشدی جزو گزینه‌هاشون نیستی!

از طرف دیگه من نسبت به ازدواج و تولید مثل در وضعیت فعلی کاملا بی رغبت هستم. چرا؟ اولا که برای ازدواج ضرورتی نمیبینم. دوما و بدتر از آن برای تولید مثل هیچ ضرورتی نمیبینم. اگر روزی بچه دار شوم که احتمالا بشوم مثل بقیه گوسفند ماب های دورو برم هست که برای فرار از تنهایی و اغنای حس میرایی بچه میزایند. وگرنه من چرا باید پای موجودی بی‌گناه را به دنیایی بکشم که همین الانش خودم از آن متنفرم؟ این نهایت خودخواهی و خودکامگی و بزرگترین ظلمی‌ست که میتوانم به کسی بکنم. در فیلم شیر (Lion) پدر و مادر علی‌رغم توانایی در بچه‌زایی عامدانه تصمیم میگیرند بر بچه‌دار نشدن، دو نفر از هند به فرزندی قبول میکنند تا دردی بر جهان اضافه نکنند و دردی از دردهای موجود کم کنند.

سرآخر، دوستان، منتظر نظرات و عقاید شما هستم.

من مطالبم را در هیچ شبکه اجتماعی‌ای به اشتراک نخواهم گذاشت. اگر دوست داشتید به اشتراک بگذارید.

موفق و سلامت باشید.