ویرگول
ورودثبت نام
بی نام
بی نام_مبتلا به پارانویید _عاشق زیستن و شاید یک نویسنده
بی نام
بی نام
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

یک مرده متحرک

درود بر تو ...

نمی دونم تویی که این پیام را میخونی کی هستی و خب این شاید اخرین نوشته من در این زندگی یکنواخت و رو مخ باشه .

در این هفده سالی که از خدا عمر گرفتم کلی چیز ها دیده ام تا چشم در جهان باز کردم و حتی خوب و بد دنیا را نمی دانستم وقتی رفتاری را انجام میدادم که مورد پسند مادر 30 ساله ام نبود با تنبیه مواجه میشدم می دانم که شاید شماهم تنبیه شده باشید یا شاید خیلی بدتر از من هم برای شما اتفاق افتاده باشد.

حالا که گذری به نوشته من بر خوردی ترجیح میدم اول تا اخر بخونی و بعد قضاوتم کنی .....

من وقتی کودکی 6 یا 7 ساله بودم مجبور بودم با لباس های با حجاب بیرون برم .لباس ... روسری که حتی سه برابر قد خودم بود رو سرم می کردم . وقتی حرف یا کاری رو انحام میدادم که باب میل مادرم نبود تبیه میشدم یا داخل اتاق زندانی میشد و یا حتی کتک میخوردم .

یادمه که سنی نداشتم شاید کلاس پنجم یا ششیم بودم نماز نمیخوندم و دیر به دیر میخوندم و مامانم از این بابت کلی ناراحت بود و هممیشه دعوا داشتیم و برادر کوچکم میترسید چون مادرم خیلی بد عصبانی میشد . بعد از چند وقت وقتی برادرم بزرگتر شد و به مدرسه رفت از بچه ها میترسید و مادرم من را سر زنش میکرد به دلیل اینکه من باعث این ها شده بودم من با نافرمانی هایم باعث دعوا توری خونه شده بودم و این بررای داداش چند ساله ام خوب نبود هنوز که هنوزه ام میگه .

بزرگتر که شدم جامعه تغییر کرد اما خانواده من نه درگیری کسی حجاب و پوشش نبود ولی درگیری خانواده من باز هم همین بود ..... فلان لباس کوتاهه.....چرا موهاتت بیرون .... ارایشت زیاده .... چرا بلند میخندی .... وفتی میریم بیرون زیاد نگاه اطراف نکن.....زیاد به خودت نرس.... وقتی میری مدرسه با بچه ها نرو بیرون برای خرید خوراکی چون مغازه دار پسره ..... توی خیابون از گوشه برو یه وقت یه پسر روسریتو بر نداره ابرومون بره ..... با پسرا حرف نزن .... عکستو برای رفیقات نفرس .... عکست رو پروفایلت نزار ...... چه لزومی داره همش بخندی ..... زیاد حرف نزن .....

و............

اره درگیر خانواده من چیزی بیشتر از ارامش خانواده اش بود. ابرو داشتن!!!!

و بعد از همه این کارا من دیگر بیرون از خانه نرفتم و خب نمیرم ...... البته قبلا هم بیرون نمیرفتم میتونم بگم تنها تفریح من تا خانه ی خاله هایم بود و خب الان انجا هم نمی رم . وقتی خانه هستم و از اتاق بیرون میروم سریع دعوایم میشود .

مادرم یک بهانه پیدا می کنه که من را تحقیر کنه .دختر فلانی رو دیدی همه ی کار های خونه رو میکنه...... دختر فلانی توی درس خوندن نمراتش از همه بهترع .......... دخترع فلانی هرجا مادرش میره همراشه ...

درست میگفت من در هیچی خوب نبودم یا بهتره بگویم از نظر انها من یک انسان بی خاصیت و افسرده بودم . وقتی راهنمایی بودم استعدادم رو در نقاشی کشف کردم و تعریف از خود نباشه خیلی هم خوب بود نقاشیام و دلم میخاست به هنرستان برم ولی نذاشتن و منو به زور به دلیل اینکه معدلت بالاس فرستادن تجربی ..... و خب من رمان مینوشتم ولی گفتن نوشتن که نون و اب نمیسه باعث میشه از درس خوندن بیوفتی بزارش کنار . من صدای خودمو کشف کردم و میتونستم تغییر صدا بدم و بازهم نذاشتن دنبالش برم ... و الان تبدیل شده ام به یک مرده متحرک ....

حقیقت همینه من یک مرده در کالبد انسان هستم . هیچ شوقی برای زیستن ندارم ....

و خب میخواهم خودم را بکشم . می دانم همه شاید یکبار این تصمیم را گرفته باشن بر سر مشکلات و زندگی سختشان و حتی خستی بی حد و مرضشان ولی این گفته های من یک دهم از زندگی منه و خیلی چیز هارو سانسور کرده ام .

تصمیم خودکشی برای منی که عاشق زیستن هستم تصمیم راحتی نبود و حدود دو هفتس دارم بهش فکر میکنم و خب شاید خودم را اویزان کنم .... یا شاید با چند قرص خودم را راحت کنم .....

نمی دانم..... فقط امیدوارم به زودی این زندگی به پایان برسد.

بی نام :)

مشکلات زندگی
۰
۰
بی نام
بی نام
_مبتلا به پارانویید _عاشق زیستن و شاید یک نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید