این قسمت: طاووس خانم
اولین بار که به نیتِ خواستگاری رفتم دِیت، تو یه کافه سمت شرق تهران قرار گذاشتیم، اوج دوران کرونا بود، کسی جیگر نمیکرد اصلا جایی بره، چه برسه به کافه، اگر هم کافه میره چیزی بخوره که مجبور شه ماسکش رو دربیاره. اما ما رفتیم، گفتیم یا نصف دینمون رو کامل میکنیم یا اینکه میمیریم. دیدار با دختری چشم و ابرو مشکی که انگار چشمهاش رو نقاشِ ازل با دقت و وسواس زیاد نشسته ساخته و کشیده و رنگ زده. صدا همچون طاووسی خرامان که همین الاناست که پرهاش رو باز کنه و پرهای بقیه بریزه، البته دقیقا نمیدونم طاووس صداش چطوری هست ولی خلاصه همه چیز انگاری عالی بود. صحبت کردیم، خب دختر بدی نبود، البته که ما هم پسر بدی نبودیم و نیستیم، گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی و برای ما چای آوردند و آب هندونه. خودم چای سفارش دادم که دخترِ زیبای داستان هم تو رودربایستی چای سفارش بده و با چهل پنجاه تومان نهایتا (چهل پنجاه تومانِ سال 99 که بشود چهارصد پانصد تومانِ الان) کار دربیاد اما انگار او خونِ ایرانی در رگهاش نبود که وسط تابستان که سگ رو هم بزنند چای نمیخوره، چای سفارش بده. بالاخره بعد از کلی تیکه پاره کردنِ تعریف و تمجید و نمک ریختنِ بنده، وقتش رسید که چای و آبهندونه رو بخوریم، بنابراین چارهای نبود جز درآوردن ماسکها، یه لحظه با خودم گفتم اگر از سبیلم خوشش نیاد چی؟ چقدر بابام گفت اینها رو بزن؟ حالا سبیل داری که چی؟ مگه دلاکی، راننده تریلیای، قصابی چیزی هستی مردک؟ یا دبیر کل حزب توده؟ لااقل توکهاش رو میزدی مسلمون؟ الان اگه دختر مردم سکته کنه چه جوابی داری بدی؟ چارهای نبود، ماسک رو درآوردم، دو طرف سبیلم آشفته و پریشان شده بود و هر تارش به یه طرف از فضا چنگ میزد، صاف و صوفش کردم. طاووس خانم هم ماسکش رو درآورد...
نفس عمیقی کشیدم، خواستم با خودم روراست باشم، در کمال صداقت، در کمال خونسردی، دستی به سبیلهام کشیدم و توکهاش رو بردم لا و لویِ بقیه تارها و با خودم گفتم البته خب نقاش ازل هم که نمیتونه بیستچهاری بشینه تک تک اعضا و جوارح یه آدم رو نقاشی کنه و بسازه و رنگ بزنه. یه جاهایی هم دستش خط میخوره، یه جاهایی گِل کم و زیاد میاره، اصلا یه وقتایی اعصابش نمیکشه و مجبوره کار رو سریعتر جمع و جور کنه تا به ددلاین تولد اون آدمه برسونه، شاید یه روز کلا رو مود آفرینش نیست. کلی احتمال وجود داره و حتما حکمتی هم توش نهفتهست، ما چه میدونیم... فقط میمونه حکمتِ اون چهل پنجاه هزار تومن، که الان که در سال 1404 بهش فکر میکنم، چیزی نبود....