ویرگول
ورودثبت نام
وحید سارانی
وحید سارانیریاضی خوانده‌ی ادبیات دوست
وحید سارانی
وحید سارانی
خواندن ۶ دقیقه·۲ روز پیش

شک و ایمان

در حال مطالعه کتاب «جستارهایی در باب عشق از آلن دوباتن » بودم که به جستار دوازدهم رسیدم به نام شک و ایمان . جستار بسیار جالبی برایم بود. من نیز همواره این گزاره که «حقیقت برتر از توهم است» را به‌عنوان یک پیش‌فرض در نظر داشته‌ام. همیشه اعتقاد داشته‌ام درگیر شدن با واقعیت، حتی اگر تلخ باشد، بهتر از پذیرفتن دروغی شیرین است. یادم می‌آید این جمله را همیشه به سبحان (برادر کوچک‌ترم) می‌گفتم که دروغ شیرین همیشه مشتری‌ بیشتری از حقیقت تلخ دارد. در نهایت، انتظار داشتم به او بیاموزم که همواره به دنبال حقیقت برود، به هر قیمتی که شده. اما نمی‌دانم حرف‌هایم چقدر بر او تأثیر گذاشته است و اینکه آیا چیز درستی به او یاد داده‌ام یا نه.

چقدر عجیب است که می‌توانیم به بنیادی‌ترین اعتقادات خود به راحتی و در لحظه‌ای شک کنیم

یادت هست روزی به خودت گفتم از تخیل زیاد خوشم نمی‌آید؟ گفتم زندگی باید مانند بلوری شفاف باشد که بتوان حقیقت را از خلال آن دید، نه اینکه پشت کدر بودنش خود را پنهان کنی. راستش، خیلی از این حرف‌ها از من نیست. بسیاری از آن‌ها را از نادر ابراهیمی آموخته‌ام که برایم الگوی بزرگی بوده‌ است.

ولی حالا انگار دیگر مطمئن نیستم. مطمئن نیستم که همیشه حقیقت برتر از خیال و توهم است. البته که بین توهم و خیال هم تفاوت است. خیال دست خودمان است، خودمان می‌سازیمش. اما توهم حاصل عوامل بیرونی است. با این حال، هر دو خلاف حقیقت هستند.

به سخنان نیچه در «فراسوی نیک و بد» فکر می‌کنم. واقعاً چرا باید همیشه دنبال حقیقت باشیم؟ آیا حتی اگر باعث ناراحتی و آزارمان شود، باید به سراغ کشف حقیقت برویم؟ اگر در دروغی که برای خود ساخته‌ایم، حالمان خوب باشد، چه؟ اصلاً اگر به تخیل خود ایمان داشته باشیم، آیا تبدیل به واقعیت ما نمی‌شود؟ حداقل تا وقتی که امکانش هست، بهتر نیست از خیال و توهم خود لذت ببریم؟ مشکل جهل و نادانی چیه که بشر همیشه دنبال فهمیدن و دونستنه ؟

فیلم «تلقین» (Inception) اثر نولان را دیده‌ای؟ اگر نه، حتماً ببین. جزو ده فیلم برتر من است. هم سرگرم‌کننده است و هم آدم را به فکر می‌اندازد. در این فیلم دستگاهی ساخته شده که با آن می‌توان هر چقدر که بخواهی خوابید و در خواب نیز می‌توانی واقعیت را به هر شکلی که می‌خواهی بسازی؛ یعنی دنیایی که تنها محدودیتش خلاقیت خودت است. در یک سکانس، ما عده‌ای از آدم‌ها را می‌بینیم که برای فرار از واقعیت، خود را برای همیشه به آن دستگاه وصل کرده‌اند و در دنیای ساخته‌ ذهن خود به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند. آیا کار آنان اشتباه است؟ چرا وقتی آن‌گونه شادترند، آن کار را نکنند؟

یکی از پاسخ‌های فیلم این است که به هر حال، روزی آنان باید با واقعیت رودررو شوند و دنیا برایشان بسیار تلخ‌تر خواهد شد. یا اینکه این کار عوارضی به دنبال دارد؛ مثلاً همسر شخصیت اصلی، چون چندین سال در خواب زندگی کرده، حالا نمی‌تواند فرق دنیای واقعی و خواب را تشخیص دهد. او خواب را واقعی‌تر از واقعیت می‌بیند و دنیای واقعی را خواب می‌پندارد. به همین دلیل خودکشی می‌کند، چون فکر می‌کند این‌گونه از خواب بیدار می‌شود، اما در واقع می‌میرد.

اگر روزی چنین دستگاهی ساخته شود که بتوانی برای همیشه بخوابی و خواب‌های خوب ببینی، آیا از آن استفاده می‌کنی؟ اگر من در خواب، تو را داشته باشم، آیا باز هم می‌خواهم بیدار شوم؟ یا الان باید دست از خیال‌پردازی درباره‌ات بردارم، چون می‌دانم قرار نیست هیچ‌وقت اتفاق بیفتد؟ آیا همین که فعلاً این خیالات مرا سرپا نگه داشته، کافی نیست؟

به یاد فیلم «ماتریکس» افتادم که در آن همه در یک دنیای مجازی زندگی می‌کردند به نام ماتریکس . آنجا هم تقریباً همین مسئله مطرح بود.

یادم می‌آید شخصیت منفی فیلم، دنیای ماتریکس را که در واقع شبیه‌سازی زندگی واقعی بود، به دنیای واقعی ترجیح می‌داد؛ چون دنیای واقعی جایی پر از درد و رنج است.

اصلاً به سؤال دیگری می‌رسم: این‌قدر در این متن از کلمه‌های «واقعیت» و «حقیقت» استفاده کرده‌ام، اما آیا این دو یک معنی می‌دهند؟ فرق حقیقت و واقعیت چیست؟

می‌گویند حقیقت یعنی وضعیت درستی که دنیا باید آن‌گونه می‌بود، اما واقعیت آن چیزی است که الان هست. واقعیت می‌تواند بد باشد، اما حقیقت نه.

واقعیت این است که احتمال رسیدن من به تو کم است، چون ما حقی در انتخاب یار و همراه خود نداریم. اما حقیقت این است که دو جوان باید خود آینده‌شان را انتخاب کنند.

اصلاً درست بودن را چه کسی تعریف کرده؟ چه چیزی درست است؟ چه چیزی غلط؟ آیا حقیقت مطلق است یا برای هرکس ممکن است متفاوت باشد؟

در پایان به این نتیجه می‌رسم که هرکس بر اساس اعتقادات خود به حقیقت می‌رسد. پاسخ همهٔ سؤال‌های بالا این است که ما به چه چیزی اعتقاد داریم و ایمانمان به چیست؟ آیا خدایی هست یا نه؟ اگر هست، پس خدا تعریفی از خوبی و بدی و حقیقت و دروغ را به وجود آورده است. اصلاً حقیقت یعنی خدا. حق یعنی خدا. پس در این صورت می‌توان ثابت کرد که حقیقت برتر از توهم و خیال و دروغ است و ما باید همیشه پیگیر حقیقت باشیم.

اصلاً اول باید اعتقاد داشته باشیم که حقیقتی وجود دارد که بخواهیم برای رسیدن به آن تلاش کنیم.

آدمی که به وجود خدا اعتقاد ندارد و خوبی و بدی را نسبی می‌داند، رسیدن به لذت و دوری از درد را حقیقت این دنیا می‌بیند و حاضر است برای آن هر کاری بکند. این آدم حاضر است خوشحال باشد، حتی در دنیای ساختگی، حتی با دروغ؛ مانند آن شخصیت منفی فیلم ماتریکس.

اما مشکل بعدی، همین ایمان به وجود خداست: موجود برتری که همه چیز را به وجود آورده، ولی خودش همیشه بوده و خواهد بود؛ پروردگاری که برای ما خوبی و بدی را تعریف کرده، اما اثبات وجود خودش را به ما نداده است. آیا ایمان چیزی جز پذیرش همین امر غیبی است؟

و آیا همین ایمان، نوعی خیال و توهم نیست برای فرار از واقعیت سرد و ظالمانهٔ دنیا و هراس دنیای بی‌خدا؟ برای اینکه خدایی هست و عدالتی هست؟ اینکه کسی هست که به خوب‌ها پاداش دهد و ظالمان را مجازات کند؟ آیا این خدا را خودمان به وجود نیاورده‌ایم تا پاسخ سؤال‌های سخت ما را بدهد؟ تا خیلی رک و سرراست به ما بگوید چه چیزی خوب است و چه چیزی بد و ما فقط بگوییم «چشم» و انجامش دهیم؟

چه تناقضی شد! خدایی که حقیقت را ساخته، خود نوعی خیال است.

اگر خدا را می‌شد مانند قضیه‌های ریاضی اثبات کرد یا وجودش را دید، آیا دیگر ایمان به او ارزشی داشت؟

من به خدا ایمان دارم. ایمان امری دلیل‌گریز است، اما من یک دلیل برای خودم دارم. به نظر من هرکس باید دلیل شخصی خود را داشته باشد. دلیل من شاید برای تو احمقانه باشد.

من فکر می‌کنم همین اثبات‌ناپذیری وجود خدا نشان می‌دهد که خدایی وجود دارد، اما نخواسته است ما با عقل‌مان به او برسیم، بلکه خواسته است با ابزار دیگری که به ما داده، یعنی قلبمان، یعنی عشق، به او دست یابیم.

اما آیا خود عشق نوعی توهم نیست؟ آیا معشوق من واقعاً همان چیزی است که من فکر می‌کنم یا ساختهٔ ذهن من است؟

به نظر من، شک کردن به همه چیز، به‌ویژه اگر چیزهای اساسی مانند عشق و خدا و حقیقت باشند، بسیار عذاب‌آور و هراس‌ناک است.

پس خوشا توهم و خیال!

خوشا ایمان به خدا،ایمان به خوبی و ایمان به عشق!

عشق…دوستان، عشق…

ترجیح می‌دهم اشتباه کنم و عشق بورزم تا اینکه زندگی پر از تردید و بدون عشقی داشته باشم.

---

کتاب مدنظر
کتاب مدنظر
ایمانحقیقتآلن دوباتنمطالعه کتاب
۶
۱
وحید سارانی
وحید سارانی
ریاضی خوانده‌ی ادبیات دوست
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید