آینده

یک جنگ درونی هست که آدم خودش به جان خودش می افتند، یکی از نمودهایش این است که هیچ وقت نمیتوانی از لحظه حال لذت ببری، همه اش میخواهی برای آینده ات برنامه ریزی کنی و برای بهتر شدن، همینها باعث میشود که نفهمی الان چگونه گذشت. شاید به قول یکی از دوستانم زندگی همین باشد که موزیکی را پخش کنی، به آسمان نگاه کنی و سیگاری را آتش بزنی و واقعا از آن لذت ببری.ولی مساله این است همانموقع هم داری به این فکر میکنی که چه کنی نه برای همان لحظه که بیشتر لذت ببری، بلکه برای آینده. خود من کسی هستم که همیشه در حال دویدن بوده ام و پشیمان هم نیستم. ولی گاهی وقتها که به این مفاهیم فکر میکنم میبینیم، عموما کاری نکرده ام که فقط خودم از آن لذت ببرم. یعنی برای خود خود حس میکنم تا حالا کاری نکرده ام. بیشتر که به آن دقت میکنم میبینم اصلا هیچوقت این را هم نخواسته ام. همیشه خواسته ام کاری کنم به بقیه هم خیرم برسد. همین هم باعث شده همیشه از خودم غافل باشم. هرچند که گوشه عزلتی در درون خودم دارم که گاهی که خیلی خسته میشوم به آن پناه میبرم و خودم را در آغوش میگیرم. ولی گاهی هم آنقدر خسته میشوم که حس میکنم که انگار دوست دارم مدتی از همه چیز دور باشم. زمانی این دور بودن شاید راحتتر بود، الان برای یک روز هم نمیتوانم از همه چیز رها شوم. باید همیشه باشم. و این هم گاهی آزارم میدهد. ازینکه زمان بیشتری برای کودک درونم نمیتوانم بگذارم گاهی غمگین میشوم. هرچند آخرش هم به این نتیجه میرسم که وقت گذاشتن برای خودم و برای کودک درونم دردی را دوا نمیکند و همان بهتر که دم به دم به فکر آینده باشم ولی حتی اگر ربات هم باشم به شارژ شدن نیاز دارم. ماشین هم باشم به بنزین نیاز دارم. آن چیزی که از زندگی من گم شده است و خودم هم باعثش بودم همین بوده که از خود غافل شدم، غافل ازینکه این غفلت ممکن است روی همه برنامه های آینده تاثیر بگذارد. وقتی مینویسم، و بعد برمیگیردم و این نوشته ها را میخوانم یادم می آید که باید بیشتر مراقب خودم باشم ولی خیلی زود فراموشش میکنم و دوباره همان آدم قبل میشوم که مانند یک ماشین کار میکند.باز هم نوشتم که یادم باشد کمی بیشتر باید به فکر خودم باشم. تا ببینم باز کی یادم می رود.همین الان در ادامه نوشته ام میخواستم به این طرز تفکر حمله کنم و بگویم درستش همین است که همیشه باید به آینده فکر کنی و در حال زندگی کردن خیلی هم با معنی نیست ولی همینجا نوشتنم را متوقف میکنم. حس میکنم واقعیتش این است که آینده، حال را میکشد ولی باید با آن کنار آمد.