
گاهی از زمان و زمین و آسمان و جهان هستی دلم میگیرد، کنجی میخزم و با خودم سنگ هایم را وا میکنم، در خلوتم کسی را راه نمیدهم. هرچه هست بین من و خودم هست باید چاره اش کنم تا با دلی پر از مهر از کنج خلوتم بیرون بیایم. تا باز دلم با عشق تو پر شود و امید از سر و کولم بالا رود.
گاهی فراموش میکنم که قدر داشته هایم را بدانم، گاهی ناسپاسی میکنم. ولی از اوج حال بدم که بیرون می آیم و به چشمهای تو فکر میکنم، زندگی ام از آن حالت خاکستری و بی روح، پر از شوق میشود، اشک در چشمانم حلقه میزند و میگویم اگر از همه دنیا سهم من فقط تو باشی برایم کفایت میکند.
تو عجیب ترین مخلوق خدایی که به چشمم دیده ام، دلم هر بار که از تو مینویسم برایت تنگ تر میشود. تا به تو فکر میکنم، دلم را به آتش عشقت میبازم و تمام وجودم تو را فریاد میزند.
تو برای من نوای روح بینوایم هستی، روحم و جانم بدون حضور تو سرد و خاموش است. تو مثل موقع هایی هستی که عینکم را به چشمانم میزنم و همه چیز را رنگی میبینم. دیگر پشت شیشه اتاقم همه چیز خاکستری نیست. دیگر مثل موقعی نیست که بدون عینک همه چیز را انگار از پشت شیشه دوده گرفته ای میبینم. تو برایم دوای درم هستی. و من تا شوق در جهان هست، سر از آستانت بر نمیدارم.
امروز موقعی که نوشتنت را شروع کردم، هنوز دلم شکسته بود، نه از دست تو، از دست زمانه. ولی حالا که به وسطهای نوشته تو میرسم، ذوقم خودم را هم متعجب میکند. عجب شگفتانه ای هستی مخمل قرمز و مشکی من!
تو شگفتانه ای هستی که هر بار که تکرار میشوی، برای من تازگی داری و حس میکنم تا پر شدن جام زندگی ام، معتاد به تکرار تو هستم.
اعتیاد وقتی قشنگ میشود که خمار تو میشوم، که جانم لبریز از شراب ذوقت میشود. میدانم گاهی همانی نیستم که میخواهی ولی تو برای من همیشه آنی بوده ای، تک دلی بوده ای که میخواستمش. تو برایم تعبیر آدمی بچه ای هستی که شیوه پری میداند.
هرچه بیشتر مینویسم دلم از شوقت پر تر میشود و من این بار نه فقط دلم را که همه جانم را به عشقت میبازم. باختنی که عاشق ترم میکند، و من عاشق این همیشه باختنم.
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سِکندری داند
نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاهداری و آیینِ سروری داند
مدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مرا
که قدرِ گوهرِ یکدانه جوهری داند
ز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاه
که لطفِ طبع و سخن گفتنِ دَری داند