ویرگول
ورودثبت نام
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Valiهرچی به ذهنم برسه مینویسم
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Vali
خواندن ۲ دقیقه·۱۹ روز پیش

تو شوق آن روزهایی

تو مثل خوشمزگی کودکی هستی، تو شوق دویدن و زمین خوردن و گریه و خنده بعدش هستی، تو مثل سفرهای بچگی هستی، همه اش هیجان و همه اش کشف جدید، همه اش شوق دیدن نادیده ها هستی، تو مثل مزه چسباندن چاپ آدامس خرسی روی دستانمان هستی. تو برایم یادآور روزهای خوب زندگی هستی.روزهایی که مثل برق و باد پر کشید و رفت.

تو مرا از دنیای عجیب میانسالی به دوران شیرین کودکی پرت میکنی، به همان دنیایی که همه چیز عطر و بو داشت، همه چیز لذتش بیشتر بود. تو ذوق خرداد ماه و تمام شدن امتحانات هستی،تو شروع تابستان گرم و تعطیل و پر از هیجان هستی. تو زمزمه گوش دادن به ترانه های قدیمی توی جاده های پر پیچ و خم و ماشین های بدون کولر هستی.

تو ذوق لمس کردن پیک های نوروزی هستی و نوشتن جوابهایش توی آخرین روز تعطیلی . تو مثل باران ناگهانی سیزده بدرهای شاد و غروب غمگینش هستی. تو طراوت بهاری و ذوق نیمه دوم اسفندی. تو انتظار رسیدن بهاری. تو خوشمزگی همه روزهای تلخی. تو یادآور همه روزهایی هستی که زود گذشتن و من را به میانسالی پرت کردند. تو طراوت و نشاطی. تو خود خود عطر و طعم بچگی هستی.

تو ذوق تعطیلی از ظهر پنجشنبه تا صبح شنبه هستی، تو ذوق نوشتن مشق توی نور چراغ نفتی هستی. تو برایم شوقی و ذوقی. ذوق داشتن همه نداشته هایم در کودکی و هر روز یادگرفتن و کشف کردن.

تو مثل زنگ های فارسی هستی و شیرینی کلاسی که همیشه زود تمام میشد. تو مزه شعرهای حافظی وقتی که برای اولین بار میخواندم و میفهمیدمشان. تو عطر بوستان و گلستان سعدی هستی وقتی تازه معنی شان را میفهمیدم.

تو خود بچگی ام هستی، پر از هیجان و پر از هیاهو و روزهایی که ای کاش برای همیشه میماندن.

هر که بی‌دوست می‌برد خوابش

همچنان صبر هست و پایابش

خواب از آن چشم چشم نتوان داشت

که ز سر برگذشت سیلابش

نه به خود می‌رود گرفته عشق

دیگری می‌برد به قلابش

دوران کودکی
۱
۰
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Vali
هرچی به ذهنم برسه مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید