
همانقدر که دلیل حالم خوبم هستی، بهانه دل تنگم هستی، روشنایی زندگی ام هستی، جرقه های امید هستی، همانقدر هم میتوانی دلیل حال بدم باشی. خوشحالی و انرژی ام را از تو میگیرم، انرژی بدم را هم از تو میگیرم. این انرژی خوب یا بد بین روح من و تو در جریان است.
خوب میدانم اگر حالت خوب نباشد، دلیلش خودم هستم، و بعد این حال بد را از تو میگیرم و همه غم های عالم در دلم جا میگیرد. و من مات و مبهوت این بالا و پایین های زندگی میمانم. البته که میدانم قرار نیست همیشه حال آدم خوب باشد، اصلا اگر حال بدی نباشد که آدم قدر خوشی های زودگذر را نمیداند.
میدانی این زندگی برای من چیزی نداشت، جز درد و غم. تنها چیزی که باعث میشد فکر کنم هنوز زندگی کردن ارزش دارد، حضور تو بود و هست. حضورت مثل جرقه هایی امید به هوا پرتاب میشد و من میپردیم که بگیرمشان. همین ها برایم ارزش شده بود. اگر این کورسوی امیدها از بین برود من هم دیگر ماموریتم در این دنیا تمام میشود. بقیه چیزهای زندگی یک تکرار دائم و کلافه کننده هست. از صبح باید کارهای تکراری انجام دهم تا نیمه شب، چند ساعتی بخوابم و دوباره شروع کنم. حتی گل کردن خلاقیتم هم تکراری شده است، حتی ورود به کسب و کارهای جدید هم برایم تکراری شده است، انگار هیچ چیزی برایم تازگی ندارد. من در چهل سالگی دیگر هیچ چیز، هیچ هیجانی برایم ندارد.
آنچه در این زندگی هیجان داشت و البته هنوز هم دارد، تو بودی و هستی. وای بر آن روزی که دلم از دستت دلخور باشد، قدم از قدم نمیتوانم بردارم. اصلا کلافه و بیحوصله میشوم. یک کلافگی خاصی که در آن زمان متوقف میشود. هرچه به ساعت نگاه میکنم ده صبح است. حتی گاهی شک میکنم که ساعتم درست کار کند ولی همه ساعتهای دور و برم همین ساعت ده صبح را نشان میدهد. زمان به معنای واقعی کلمه ایستاده است. کارها تکراری و عبث شده اند و من در کنجی غمگین نشسته ام و حوصله انجام هیچ کاری را ندارم. فقط میخواهم بگذرد که بگذرم. که راهی بیابم که بر همه کلافگی هایم غلبه کنم. ولی نمیشود که نمیشود. و گاهی این دور باطل هی تکرار میشود.هی تکرار میشود.
ولی من از زندگی نمیبُرم، منتظر میمانم تا دوباره دلم را به دست آوری، دلت را به دست آورم و دوباره برای جرقه های امید به هوا بپرم. همین.
ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق میبَرند
عیبِ جوان و سرزنشِ پیر میکنند
جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اِکسیر میکنند