
چه جایی بهتر از مردن در بین بازوان تو، چه جایی امن تر از آغوش تو، کجا آرامتر از حضور تو، چه چیزی گرمتر از نفس های تو، تو آب حیاتی و من تشنه ای که هرچه مینوشم باز هم دلم بیشتر میخواهد. کجای دنیا میتوانم به دریای آرامشی چون تو وصل شوم و لحظه لحظه جانم تازه تر شود.
من چشمهایم به چشمهای تو دوخته میشود و همه دنیا را از منظر چشمهایی نگاه میکنم که اول و آخر دنیا هستند. برای من شروع و تمام این دنیا دریچه چشمان تو است و لبانی لعل فام که به لبخندی زیبا آراسته شده اند. شیار گونه هایت چون رودی خروشان، همه وجودم را تکان میدهند و مرا رهسپار دنیای خیال میکنند. دنیای خیالی که فقط من هستم و تو و کلبه مان که به گرمای وجود تو جان گرفته است.
چه دنیایی خیالی در ذهنم میسازم، دنیایی که همه چیز بر وفق مراد ماست، دنیایی که همیشه ذوق در آن جاری است، دنیایی که وقتی میخوابی برایت فرق میکند که صبح بیدار شوی، درست برعکس این دنیای لعنتی که آدم گاهی که میخواهد بخوابد با خودش میگوید فردا بیدار نشدم هم چیزی را از دست نداده ام. ولی راستش ذوق تو که این دنیا و دنیای خیال ندارد، تا تو هستی، فکر کردن به تو لبخند را روی لبانم می آورد. از تو شنیدن قند در دلم آب میکند و من چنان از خود بیخود میشوم که دیگر هیچ مشکلی به چشمم بزرگ نمی آید. با قدرت به میدان برمیگردم و دوباره جنگیدن را شروع میکنم.
میدان من و میدان تو یکی شده است و چه حظّی دارد همرزمی با تو و هم پیاله شدن با خود خودت. تا تو هستی، کم آوردن در کار منم نیست، مست حضورت میشوم و محکم تر شمشیرم را در قلب بدخواهان و این زندگی لعنتی فرو میکنم.
تو قرار بی قراری های من! خواب را از چشمم برده ای، مدام این دل بیقرار تو است که دوباره تپش های قلبت را حس کند و این آغوش بی تاب این است که دوباره تو را به بر کشد. و لبانم حسرت چیدن بوسه از لبانت را دارد. و تو می آیی و من تنم را به تنت میچسبانم و تا همیشه اختیار دلم را به دست تو میدهم. و جانم را از جان تو عاریه میگیرم. بیا و بمان که بی تو لبانم سیاه است و رویم زرد، بیا و بمان که بی تو هرچه هست بیقراری است. بیا و قرار این دل بیقرار شو.
حلاوتی که تو را در چَهِ زَنَخدان است
به کُنهِ آن نرسد، صد هزار فکرِ عمیق
اگر به رنگِ عقیقی شد اشکِ من چه عجب
که مُهرِ خاتمِ لَعلِ تو هست همچو عقیق
به خنده گفت که «حافظ! غلامِ طبعِ توام»
ببین که تا به چه حدم همی کُند تحمیق