ویرگول
ورودثبت نام
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Valiهرچی به ذهنم برسه مینویسم
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Vali
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

خابم بربودی

خواب هم راهش را گم کرده است، به چشمانم نمی آید. خسته و بی رمق باز هم باید روزم را شروع کنم. نمیدانم این بیخوابی ها آخر مرا به چه حال خواهند کشاند. گاهی آنقدر بی انرژی میشوم که حتی صدای تو هم نمیتواند مرا به زندگی باز گرداند. مانند آدمکی تلو تلو خوران، خودم را تا شب سرپا نگه میدارم و باز شب و باز بیخوابی.

یاد تو اندک فراغتی هست که در زندگی ام وجود دارد، من اوقات فراغتم را به فکر کردن به تو و نوشتن برای تو میگذرانم. و چه لذتی دارد دوباره از تو نوشتن.

ازینکه به گمان دلیل بی خوابی های شبانه ام هم تو هستی، همانقدر که دلیل انرژی روزم هستی. اصلا مگر جز این است که عاشق همیشه زرد روی هست. من هم عاشقی مثل بقیه. رنگم زرد است و تنم نزار و امیدم به وصال معشوق. معشوقی که هر چه دارم از اوست. معشوقی که دلیل بالا و پایین شدن قفسه سینه ام و حال درونم هست.

من از دنیا چیز زیادی نمیخواهم، من از دنیا یک تو را خواستم و دنیا راه صید دلت را به دلم انداخت، با صبر زیاد دامم را پهن کردم. من صیادی بودم که صید شکارم شدم. خودم خواسته و ناخواسته به چنگال تیز تو خودم را سپردم، هرچه زخم زنی هم باکی ندارم، مرهمش جز خودت دیگری نیست. پس تا اسیر بند توام خواهی بنواز و خواهی نه.

هرچه میگذرد، بیشتر احساس میکنم، روح و جانمان یکی شده است، گاهی حتی وقتی میخواهی حرفی بزنی، قبل از آنکه لبانت به سخن گفتن باز شود، فقط با نگاه کردن به چشمانت آنچه میخواهی بگویی و آنچه که از گفتنش بیم داری را همه را با هم میفهمم. لبخند میزنم و منتظر میمانم تا از زبان خودت بشنوم. چشمهای من هم همین است، حتی ازین هم بدتر، فورا حال دلم را برایت بر ملا میکند. قبلا تلاش میکردم راه دریچه قلبم به چشمهایم را مسدود کنم، ولی مگر میشود سر آتش بود و نجوشید. آنچه در دلم میگذرد از راه و بیراه خودش را به چشمانم میرساند و بر ملایم میکند. برای همین است دیگر هیچ وقت تلاش نکردم چیزی را از تو مخفی کنم. همه چیز عیان و لخت و گاهی تلخ بر زبان چشمانم می آید و تو میشنوی شان.

خوش بحال من که چنین معشوقی دارم که نه فقط صورت زیبا دارد که سیرتش هم زیباست. که سیرتش همیشه همراه دلم است و من خودم را مانند طفلی در پایش میبینم. طفلی که نگاهش به دستان مادرش است که او را بنوازد و ذوق کند. همیشه دلیل ذوق کردن هایم باش، همیشه دلیل دو دو زندن چشمهایم باش و همیشه دلیل بیخوابی هایم.

همه‌شب در این اُمیدم که نسیمِ صبحگاهی

به پیام آشنایان، بنوازد آشنا را

چه قیامت است جانا، که به عاشقان نمودی؟

دل و جان فدای رویت، بِنَما عِذار ما را

به خدا، که جرعه‌ای دِه تو به حافظِ سحرخیز

که دعایِ صبحگاهی، اثری کند شما را

دنیا
۰
۰
وحید والی- Vahid Vali
وحید والی- Vahid Vali
هرچی به ذهنم برسه مینویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید