
حضرت حافظ چقدر قشنگ در بیست و پنجمین غزل دیوانش عنوان میکند که بدون رنج کشیدن هیچ عیشی حاصل نمیشود و از روز ازل هم آدمی بلا و رنج را پذیرفته است. واقعیتی که همیشه درست است چه قرن هشتم باشد چه الان باشد. رنج کشیدن همیشه قسمت مهمی از زندگی است، ما بیشتر از آنکه لذتی از زندگی ببریم رنجش را به دوش میکشیم و این رنج شمشیر درونمان را آخته تر میکند. شمشیری که هر چه تیز تر هم میشود باز زورش به غول بی شاخ و دم زندگی نمیرسد. شاید به همین دلیل هست که آنهایی که اعتقاد به زندگی در لحظه هستند میگویند از همین الان زندگی ات لذت ببر و عیش و خوشی را به تاخیر مینداز.
افسوس که باز هم به قول حضرت حافظ هر کمالی هم که باشد آخرش نیستی و نابودی است. گاهی با خودم فکر میکنم چقدر باید زجر زندگی را کشید تا کافی باشد، هیچ وقت به هیچ نتیجه ای نرسیدم. انگار این رنج و درد و مشقت تحفه است که هر روز زندگی با چهره های جدید به عذابمان می آورد. تحفه زندگی کردن اگر این باشد، دردش چیست. نمیدانم!
گاهی همه تنم میلرزد، حس میکنم همه اش دویدن و همه اش برای آینده جنگیدن فرصتی برای اینکه احساس زنده بودن کنم، ندارم. ولی چه میشود کرد، فقط که خودم نیستم باید حواسم به همه چیز باشد. در زندگی همه اش روی یک پاشنه میچرخد، درد و درد بیشتر. چه میشود کرد به جز تحمل درد زخمهایت، لیسیدن زخمهایت و دوباره برای آینده ای بهتر جنگیدن. من محکوم شده ام که همیشه با درد و رنج عیاق باشم. چاره دیگری نیست. همین است که هست.
مقام عیش میسر نمیشود بیرنج
بلی به حکمِ بلا بستهاند عهدِ الست
به هست و نیست مَرنجان ضمیر و خوش میباش
که نیستیست سرانجامِ هر کمال که هست