
وقت دوباره از تو لبریز شدن است، وقت این است که باز قلمم تند و تند بدود و آنچه در ذهنم از تو پروریده است را روی صفحه سفید بریزد. باز وقت آن است که از تو بگویم، که بگویم چقدر خوب شد که قبل ازینکه سنگ شوم و به همه آدمها بی اعتماد، وارد زندگی ام شدی، وگرنه منِ امروز را چه به اعتماد کردن به کسی جز خودم. تو اگر چنان قلبم را خام خودت نمیکردی، شاید حتی گاردم را برای تو هم بالا میبردم و پشت پا به اقبال خودم میزدم. و چه حسرتی داشت زندگی بدون حضور تو.
تو باعث شدی یادم باشد که آدم خوب، هنوز هم در این دنیای پر از بی شرفان پیدا میشود. حالا با اینکه بدبین شده ام و به کسی اعتماد نمیکنم.ولی هنوز این فرصت را که خودشان را ثابت کنند به آنها میدهم. اگر تو نبودی، با این دنیای پر از کثافت، کاری نداشتم، به کنج عزلت خودم میخزیدم و تا همیشه آنجا میماندم.
چهل سالم شد، هرچه هم از این چهل سال میگذرد بیشتر احساس میکنم باید حریم شخصی و کاری ام را از گزند هر آفت به ظاهر آدمی دور نگه دارم. بالاخره اینها هم تجربه ای شدند که باعث شدند چهل سالگی برایم خوشایند شود. قدر این اعتماد به نفسی که الان دارم را میدانم و نمیگذارم به این راحتی ها خاطرم مکدر شود. باز هم به خودم یادآوری میکنم که آدمها همه شان بد هستند و به قصد آسیب وارد زندگی ات میشوند، چه زندگی شخصی و چه زندگی کاری. مگر اینکه عکسش ثابت شود. ولی آخر دنیا که نیست. هنوز هم ادامه میدهم و در این لجنزار دنیا پیش میروم.
کلاف سر در گم زندگی حسابی آدم را گیج میکند، میدانم که باز آدمهایی سر راهم می آیند که این حس درونی من را از بین میبرند و باز به آدمها اعتماد میکنم ولیمیدانم فعلا وقتش نیست. فعلا وقت این است که بیشتر با خودم باشم و بیشتر خودم را بشناسم.
راستش شیرینی این رنج زندگی فقط تو هستی، فقط تو هستی که اجازه میدهی هنوز باشم و دست به سمت خواسته هایمان دراز کنم و برای رسیدن به آنها تلاش کنم. من ته این زندگی را، دست در دست تو میبینم. این بزرگترین عایدی هست که میتوانم از دنیا و زرق و برق به ظاهر گول زننده اش داشته باشم.
تو باید بمانی و حتی شاهد مرگ من باشی، تو باید بمانی که زمان جان دادنم دستت در دستم باشد. تو باید بمانی تا زهرمار زندگی قدری شیرین شود. تو باید بمانی و شاهد به ثمر نشستن همه تلاشهایمان باشی. تو باید تا همیشه بمانی. تا همیشه.
تو که پادشاه حُسنی نظری به بندگان کن
حذر از دعای درویش و کف نیازمندش
شکرین حدیث سعدی برِ او چه قدر دارد؟
که چون او هزار طوطی مگس است پیش قندش