از عشق سخن بگو
روز های گرم شهریور ماه سال 1358 برای خرمشهر روز های سیاهی است . این روز ها گروهک های جدایی طلب خوزستان با عضو گیری از خانواده های عرب زبان منطقه در صدد ایجاد فتنه هستند. خانواده طوبی پیرزن بیوه ای که با دوفرزندش زندگی می کند نیز از این فعالیت ها بی تاثیر نمانده است. بفرا دختر طوبی به تازگی به جای مادرش در آشپزخانه بیمارستان خرمشهر مشغول به کار شده است اما نصیر که از شاغل بودن خواهرش خرسند نیست تلاش می کند تا با کسب در آمد مادر را مجاب کند که بفرا در خانه بماند. نصیر برای صحبت در مورد کار به خانه دوستش می رود. عبدوهاب دوست نصیر اما در مورد جدایی خاک خوزستان صحبت می کند ، زمزمه های جنگ به گوش می رسد . نصیر و چند جوان دیگر خانه را ترک می کنند. اما او دل در گرو ماجده خواهر عبد الوهاب دارد و عبدالوهاب خوب می داند که او باز خواهد گشت.شور واشتیاق بفرا به کار و مهربانی و سخت کوشی، او را عزیز دل همه کارکنان بیمارستان کرده است. اما بیش از همه دکتر گریز پا مرد میان سالی که همسر و فرزندانش در آن سوی دنیا زندگی می کنند به بفرا ابراز علاقه می کند و این از چشم نصیر پنهان نمی ماند. نصیر از علاقه دکتر که جای پدر اوست نزد طوبی شکایت می کند اما طوبی به دختر خود اعتماد کامل دارد و نصیر به نشانه اعتراضش خانه را ترک می کند.
کیلومتر ها آن طرف تر و در سایت تکاوران نیروی دریایی بوشهر ، احد سرباز وظیفه سایت در اتاق ناخدا فرمانده تکاوران ایستاده تا از او مرخصی پایان دوره سربازی خود را بگیرد. ناخدا به او مرخصی می دهد اما دادن امضای ترخیصی او را به بعد از بازگشتش موکول می کند. او که از اهالی آذربایجان است به بهانه دیدن خانواده اش از پادگان خارج می شود اما به سمت خرمشهر حرکت می کند و سوار اتومبیلی می شود که راننده ی پر حرفی دارد ،راننده از هر دری سخن می گوید، از اختلافاتی که بین رجال کشور به وجود آمده، از گرانی و از نبودن امنیت و از جنگی که با احتمال قریب به یقین اتفاق خواهد افتاد.احد هم از خود می گوید و از دلباختگی اش به دختری از اهالی خرمشهر که می رود تا از خانواده محبوبش اجازه خواستگاری بگیرد.سکوتی حکفرما می شود و جاده خرمشهر احد را به یاد چند ماه پیش می اندازد که برای اولین بار آن دختر زیبای جنوبی را دیده است .بفرا در آشپزخانه بیمارستان کار می کند و احد برای معالجه دوستش به آنجا رفته است. خستگی و سکوت راه احد را به دنیای خواب و رویا می کشاند.او چشمانش را می بندد و به خواب می رود. راننده برای کاری نگه می دارد و پس از چند دقیقه به راه می افتد.چند صد متر آن طرف تر دژبانی ارتش و شهربانی در حال تجسس خودرو های ورودی به خرمشهر هستند. سربازان تکاور به برگه مرخصی احد که برای آذربایجان صادر شده مشکوک میشود و هر دوی آنها را به دفتر فرمانده می برند، فرمانده که خود از تکاوران نیروی دریایی است علت را جویا می شود و راننده که زبانی چرب و نرم دارد از دلباختگی احد سخن می گوید . فرمانده از فعالیت های گروه های جدایی طلب و قصد آنها برای بمب گذاری سخن می گوید اما او به احد عاشق پیشه و همراهش اجازه عبور می دهد.در ورودی شهر راننده از احد خداحافظی می کند و به دنبال کار خود می رود.