ویرگول
ورودثبت نام
mohsen valinasab
mohsen valinasab
mohsen valinasab
mohsen valinasab
خواندن ۶ دقیقه·۷ سال پیش

در قلمرو پاییز

ایمان

سکانس 1 دفتر منصور روز داخلی

منصور دارد پشت میزش قرار می گیرد و لیلا در آستانه در.

منصور

خب،بفرمایید.

لیلا

نمی دونستم تو این موقعیتید وگر نه مزاحم...

منصور

(بلند تر)کارتونو بفرمایید

لیلا می نشیند.

لیلا

درباره کارگاه قالی بافی...

منصور

فکر کنم قبلا با آقای(مکث) پیران(مکث) دربارهش حرف زدیم.

لیلا

بله اما برای پیدا کردن جای جدید نیاز به زمان هست.

منصور

و بهش گفتم که هیچ اهمیتی نمی دم.شما شریک آقای پیران هستید؟

لیلا

نه من اونجا کار می کردم.

منصور

یه کارگر ساده ؟

لیلا

من آموزش می دادم و نظارتم می کردم

منصور

پول خوبی هم می گرفتین.

لیلا

نیومدم این جا که در باره این چیزها صحبت کنم. اومدم وقت بگیرم.

منصور

برای چی باید بهتون وقت بدم؟

منصور کلاه گیسش را برمی دارد وروی میز می گذارد.

منصور

به من نگاه کن ،فکر می کنی برام وقتی مونده باشه؟

نکنه تو هم اومدی که یه تکه از تن آدمی که داره می میره بکنی وبری ؟

منصوربلند می شود و به سمت پنجره می چرخد.

لیلا

به خاطر خدا اونجا چند تا دختر...

منصور

(با صدای بلند)خدا خدا کدوم خدا؟

منصور آهسته به طرف لیلا می آید

منصور

بهم نشونش بده ؟من که کسی رو نمی بینم

لیلا پوذخند می زند.

لیلا

فکر می کردم که می تونم ازتون کمک بگیرم.(مکث)

ولی انگار اشتباه اومدم.فکر کنم شما نیازمندترید

با اجازتون.

بلند می شود که برود.

منصور

(عصبانی)وقتی همه کسم رو از دست دادم وتنها شدم کسی نبود که کمکی بکنه خدای تو کجا بود وقتی سرطان همین طوری داشت تا مغز استخونم پیش می رفت کسی نبود .همه ی این(مکث) لاشخور ها وقتی فهمیدن که منصور داره می میره به جای این که کمکم کنن(مکث) دارن بالای سرم می چرخن و منتظرن که کی این مرد نیمه جون می افته که فرود بیان وتکه تکم کنن. (مکث)خدای تو کجاست.

لیلا به طرف در می رود.

منصور

صبر کن

سکوت.

منصور

یه معامله می کنیم

لیلا می چرخد به سمت منصور

منصور

اگه خدای تو بتونه سرطانی که تا مغز استخونم پیش رفته (مکث)به قول شما شفا بده .منم بهتون کمک میکنم. قول می دم.(با تمسخر)البته اگه خدایی هم باشه

لیلا لبخند تلخ وزود گذری می زند.

لیلا

دختر بچه ای رو می شناختم که خیلی شبیه شما بود.می خواستم داستان دخترک رو براتون تعریف کنم ولی بهتره بعضی از داستان ها هیچ وقت تعریف نشن.(مکث)ولی اونم خیلی می ترسید مثل الان شما.

اونم تنها بود مثل شما .اونم...(مکث)(با لبخند واشک)بگذریم. براتون دعا می کنم.

لیلا در را می بندد.منصور خیره به در می ماند.

سکانس 2 خانه لیلا شب داخلی

لیلا در نور کم ،گوشه اتاق در حال دعا کردن است.

سکانس 3 اتومبیل منصور روز داخلی

منصور در حال اشک رختن آهسته با خود حرف می زند. خیابان ها را رد می کند.

سکانس 4 خیابان روز خارجی

نرگس در کنار خیابان ایستاده است چند ماشین نگه می دارند ولی او دودل است وسوار نمی شود. اتومبیل با دوپسر جوان نگه می دارند نرگس سوار می شود و چند متر آن طرف تر پیاده می شود .

پسر جوان

برو بابا دیوونه

نرگس خشمگین و وحشت زده کنار خیابان می ایستد.باران شروع به باریدن می کند.همه در تکاپو برای رسیدن به سر پناهی . نرگس همچنان ایستاده است.

سکانس 5 اتومبیل منصور روز داخلی

باران در حال باریدن منصور نرگس را می بیند که خیس آب است چند متر آن طرف تر ترمز می کند. واز آینه به نرگس می نگرد که نزدیک می شود.

سکانس 6 خیابان روز خارجی

اتومبیل منصور از کنار نرگس رد می شود وچند متر آن طرف تر چراغ ترمزش روشن می شود.نرگس به اتومبیل نزدیک می شود می خواهد جلو بشیند منصرف می شود ودر عقب را می گشاید وسوار می شود.

سکانس 7 اتومبیل منصور روز داخلی

نرگس سوار می شود منصور راه می افتد.

نرگس

(بی مقدمه)می شه 70 تومن

سکوت.نرگس نگاه می کند به منصور که فقط دستان بی رمقش را می تواند ببیند.

نرگس

وباید روز برگردم

سکوت.

منصور

از شب می ترسی؟

نرگس

(معصومانه)آره می ترسم.

منصور

منم می ترسم.از مرگ چی؟

سکوت.

نرگس

(با ترس)نگه دار پیاده می شم.

سعی می کند در را باز کند . منصور در را قفل می کند.

نرگس

(با ترس) بهت می گم نگه دار.

همچنان سعی می کند در را بگشاید.

منصور

آروم باش دختر خانم نمی خوام اذیتت کنم.

نرگس

(به اتماس)درو باز کن تو رو خدا

منصور

تو به خدا ایمان داری؟

نرگس

آره آره درو باز کن.

منصور می زند روی ترمز.

سکانس8 خیابان روز خارجی

اتومبیل منصور زیر باران ایستاده است..برف پاکن ها در حال کار .خیابان خلوت است.

سکانس 9 اتومبیل روز داخلی.

نرگس

(گریان)به خدا مجبور شدم .باید پول کرایه خونه رو جور کنم.پدرم رفته نمی دونم کجاست همه جا رو گشتم نتونستم پیداش کنم.تو رو خدا بذار برم.

سکانس 10 خانه لیلا روز داخلی

لیلا قالی را می برد واز دار جدا می کند. دست می کشد روی قالی که پهن زمین است.

سکانس 11 راه پله خانه مژده روز داخلی

مژده در حال دویدن صدای نفس نفس زدنش به گوش می رسد. صدای حیدر در کادر.

حیدر

وقتی خدا آدم رو از بهشت زیبا وامنش اخراج کرد و تبعیدش کرد به سرزمینی به نام زمین ،آدم که تا اون موقع معنای ترس رو نچشیده بود(مکث) ترسید .

مژده می رسد به در ودر را می گشاید نور می تابد داخل.

سکانس 12 حیاط خانه روز خارجی

لیلا فرش را لوله کرده وبه در خانه مرتضی تکیه می دهد.صدای حیدر در کادر.

حیدر

شبها هوا سرد بود وروزها گرم ،و خطر همیشه در کمین جون آدم ،شبها در شکاف کوهی یا میان درختان بلند پناه می گرفت تا این که صبح بشه ووقتی صبح می شد باز هم جانش از حیوانات درنده در امان نبود

سکانس 13 خیابان روز خارجی

مرتضی در حال رانندگی است که ماشین با جدول کنار خیابان تصادف می کند .مرتضی پیاده به راه خود ادامه می دهد.

سکانس 14 کوچه روز خارجی

لیلا مادرش را سوار وانت پر از اثاثیه می کند وخود نیز سوار می شود.وانت راه می افتد.صدای حیدر در کادر

حیدر

همیشه ترس و تنهایی رو حس می کرد. دلش می خواست برگرده وخطای خودش رو جبران کنه ولی دیگه امکانش نبود

سکانس 15 خیابان روز خارجی

مژده در خیابان به دنبال علی رضا است صدایش می کند.

مژده

علی رضا

مژده علی رضا رادر حال عبور از عرض خیابان می بیند.

مژده

علی رضا

علی رضا بر می گردد.صدای حیدر در کادر.

حیدر

آدم به خاطر آمرزش گناهش از خدا طلب بخشش کردواون قدر در تنهایی اشک ریخت که خدا دلش به رحم اومد وکمکش کرد .

سکانس 16 خانه حیدر روز داخلی

حیدر تکبیر می گوید ومی ایستد به نماز.

سکانس 17 خیابان روز خارجی

مژده به طرف علی رضا می دود وعلی رضا هم بی توجه به اتومبیل ها به طرف او. صدای ترمز شدید وچهره ترسیده مژده در کادر.

سکانس 18 خیابان روز خارجی

مرتضی زخمی لنگان لنگان به طرف خانه. با صورت زمین می خورد.

حیدر

خدا دست کرد توی سینه آدم وقلبش رو فشار داد .تمام بغض و ترسی که نتیجه گناهش بود همراه با اشک از درون قلب آدم بیرون ریخت.

سکانس 19 خانه حیدر روز داخلی

حیدر سر سجاده است ودارد ذکر می گوید.تسبیحش پاره می شود.

سکانس 20 در خانه نرگس روز خارجی

نرگس ایستاده ودارد رفتن منصور را نگاه می کند چشمانش پر از اشک است وچکی در دست دارد.

سکانس 21 کوچه روز خارجی

وانت دارد طول کوچه را طی می کند.وآهنگ فیلم نواخته می شود.

سکانس 22 خیابان روز خارجی

مرتضی زیر رگبار باران پهن زمین است. انگار مرده است . (موسیقی فیلم)انگشتش تکان می خورد.

سکانس 23 کوچه روز خارجی

چراغ های ترمزوانت روشن می شود وسر کوچه می ایستد. لیلا هراسان پیاده می شود وبه ته کوچه نگاه می کند.

سکانس 24 خیابان روز خارجی

مژده وعلی رضا هم دیگر را در آغوش می گیرند.صدای حیدر در کادر.

حیدر

وخدا قلب خالی آدم رو پر کرد از یک نیروی خاص ، نیرویی که تاریکی شبها و وحشت روز ها رو مثل آبی پاک می شوره . نیرویی که وقتی هست دیگه جایی برای تنهایی نیست.نیرویی که هر جا هست امید هم اونجاست. نیرویی به نام ایمان.

سکانس 25 خانه حیدر روز داخلی

حیدر سر سجاده با لبخند دارد دانه های تسبیح را جمع می کند.

سکانس 26 حیاط حرم شب خارجی

منصور در شلوغی وهمهمه تکیه داده به دیوار ودارد به گنبد نگاه می کند.خادمی با پتو می آید وبا لبخند پتو را می کشد روی منصور.

منصور

(با لبخند)ممنون

خادم

می رم برات غذا بیارم

منصور

ممنونم

منصور همچنان نگاه می کند به گنبد . در همهمه وشلوغی گم می شود.

پایان

۲
۰
mohsen valinasab
mohsen valinasab
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید