ویرگول
ورودثبت نام
mohsen valinasab
mohsen valinasab
mohsen valinasab
mohsen valinasab
خواندن ۶ دقیقه·۶ سال پیش

قسمت پنجم سریال شهر

آنکه دائم طلب سوختن ما می کرد، کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

ناخدا در دفترش دست بر شانه سیاری می گذارد و از او و سایر تکاوران می خواهد که گروه های شکار تانک ترتیب دهند. آنها باید تانک ها را در کوچه های باریک غافلگیر کنند.

با سپیده دم باز هم از زمین و هوا به شهر حمله می شود. انفجار در جای جای شهر زمین را به لرزه انداخته است. حتی مسجد هم از انفجار بی نصیب نمانده است. تمامی نیروها و مردان شهر در حال تکاپو هستند. از هر جا زخمی و مجروح و کشته به مسجد سرازیر شده است. بفرا و احد مجروحان را در خودرو ها قرار می دهند و کشته ها در خودرو ای دیگر . آنها هر دو غرق در خون و عرق شده اند. زنان و مردان هر چه در خانه برای خوردن باقی مانده به مسجد می آورند . جسد پیرزنی به مسجد اورده می شود که با خود آب می آورده است. بفرا و احد داوطلب رفتن به گورستان می شوند. گورستان پر از آدم هایی است که عزیزشان را از دست داده اند. بفرا به کمک مرده شورها می شتابد . احد هم گور می کند. با غروب آفتاب احد و بفرا از یک سو و نصیر از سویی دیگر به مسجد باز می گردند.هر سه خسته و خاک آلود و غمگین. آنها اجساد بسیاری را دیده اند.

دکتر گریز پا ناخدا را پانسمان می کند و از او می خواهد که برای جلوگیری از خون ریزی حتی راه هم نرود اما ناخدا چند تن از عزیزانش را از دست داده است. او به شبستان می رود تا با آنها خلوت کند. به گریه می افتد و صدای هق هقش که سعی می کند به گوش کسی نرسد به وضوح شنیده می شود.دختر بچه ای برای او آب و کمی نان خشک شده می برد. ناخدا دختران خود را در چهره دخترک می بیند. آب را سر می کشد و می ایستد.

خاطرات همان روز را به یاد می آورد که چطور با انفجاری دو تن از بهترین همرزمانش را از دست داده است. او برای در آغوش کشیدن همرزمان شهیدش به سمت آنها می دود ولی خود نیز در اثر انفجاری دیگر در خون می غلتد.ناخدا لنگان و زخمی در حالی که افرادش را دور خود جمع کرده شایعه شده است که فرمانده قبلی به دلیل بی کفایتی به دار آویخته شده و فرمانده قبلی دستور قتل عام مردم را داده است . فردا جهنمی دیگر به پا خواهد شد. او از طاهر و احمد می خواهد که اجازه ندهند دشمن ساختمان فرمانداری را اشغال کند.

ناخدا یکی از سیاری را مامور می کند که با نیروهای خود از پاسگاه های مرزی دفاع کند. سیاری که خود از قبل از جنگ در میان مردم خرمشهر حضور داشته ، حال با نیروهای خود و نیروهای مردمی که به او ارادت خاصی دارند راهی پاسگاه های مرزی می شود.

ناخدا با پای خونین به مقر فرماندهی خود می رود اما تمام فرماندهان از او می خواهند که سلسله مراتب خود را در جریان کمبود نیرو بگذارند. لشکر زرهی اژدهایی هفت سر شده و با قطع کردن هر سر ، سری دیگر در می آورد. ناخدا خبر می دهد که لشکر گرگان و قوچان در راه است و آنها فقط به چند روز مقاومت بیشتر نیاز دارند.

احد از نصیر اجازه می گیرد تا با بفرا سر سفره عقد بنشیند. نصیر او را در آغوش می گیرد.

نصیر و احد به همراه بفرا به دفتر سرهنگ می رود و در حضور دایی و طوبی خطبه عقد خوانده می شود. ساده و خاکی دو انسان رزمنده به عقد هم در می آیند .اما حال موقع رفتن است . هر سه راه رفته را با قایق یکی از محلی ها باز می گردند.

آر پی چی ها در میان نیروهای مردمی و پاسداران توزیع می شود. تانک های بیشماری در خیابان های خرمشهر به آتش کشیده می شود. هم جا پر از دود و آتش شده است.

به میدان فرماندهی حمله شده ، از پاسگاه های مرزی و جاده اهواز خرمشهر هم خبر درگیری شدید شنیده شده. از ایستگاه راه آهن خبر می رسد که مهمات نیروها در حال اتمام است. ناخدا خود نیز با سیاری و نیروهایش همراه می شود. بفرا نصیر و احد را بدرقه می کند. حرفی در چشمان نصیر هست که باید زده شود. نصیر یک دستمال را از جیبش در می آورد و به بفرا می دهد. یک جفت گوشواره لای دستمال است . گرچه او گوشواره ها را برای ماجده خریده بوده اما از بفرا می خواهد آنها را به گوش هایش بیاویزد.

میدان فرمانداری در دود و آتش غرق شده از همه جا صدای تیر اندازی می آید. تانک ها امان نیروهای خودی را بریده اند. نصیر بی باک تر از همیشه در حال تیر اندازی است. طاهر و احمد به آنها اضافه می شوند. به ناخدا خبر می رسد که عراقی ها از ایستگاه راه آهن عقب کشده اند. برای چند لحظه دو تانک عراقی که میدان فرمانداری را زیر آتش گرفته اند ساکت می شوند. طاهر و احمد به سمت ساختمان مجاور می دوند. سیاری و نیروهایش برای گمراه کردن تانک ها شروع به تیر اندازی می کنند. طاهر و احمد تانکی را به آتش می کشند اما نیروهای پیاده عراقی به سمت آنها شلیک می کنند. طاهر در حال فرار تیر می خورد. احمد که جلو تر از اوست متوجه افتادن طاهر نمی شود ووقتی چهره رنگ پریده نصیر را می بیند لبخند بر لبانش خشک می شود. نصیر به خیابان می زند تا طاهر را از زیر آتش دشمن بیرون بکشد.نصیر طاهر را که غرق خون است بلند می کند تانکی در حال نزدیک شدن است که سیاری تانک را با توپ 106 می زند اما تانک دوم نصیر و طاهر را هدف قرار می دهد. تانک شلیک می کند و نصیر و طاهر هر دو شهید می شوند.سیاری باز هم شلیک می کند و تانک دوم را نیز به آتش می کشد. هجوم نیروهای ابوحمزه و نیروهای مردمی خرمشهر عراقی ها را عقب می راند. پیکر نصیر و طاهر به ساختمانی بزرگ و خالی کشیده می شود. احمد طاهر را در آغوش می گیرد و می گرید. پیکر نصیر غریب و تنهاست و کسی بر آن اشک نمی ریزد.

احد با تفنگی بر دوش از آن سوی میدان نفس نفس زنان سر می رسد و با دیدن جنازه نصیر بهت زده و حیران به دیوار تکیه می دهد.

تانک ها اگر چه در کوچه های تنگ شهر غافلگیر می شوند اما شمار بیشتری از کشته ها و مجروحین به سمت بیمارستان طالقانی و مسجد سرازیر شده است. دارو و وسایل پانسمان در بیمارستان طالقانی رو به اتمام است.

شب هنگام جنازه طاهر به ستاد گردان می رسد. تکاوران دیگر هم برای او گریه می کنند. یکی از تکاور ها از نبودن تبلیغات برای تکاوران و نیامدن کمک و پایمال شدن خون شهیدانشان گله می کند . ناخدا از همیشه خشمگین تر و غمگین تر جواب تکاور جوان را با تندی می دهد و به دفترش می رود. تنها جایی که می تواند کمی بگرید.

احد اما در تاریکی شب گوشه ای جنازه نصیر را در آغوش گرفته و موهایش را با دست نوازش می کند. صدای آمدن کسی از پشت سر او را به خود می آورد. او به خیال آن که بفرا پشت سرش ایستاده معذرت می خواهد که نتوانسته برای نصیر کاری بکند اما کسی با صدای طوبی اورا به خود می آورد. نصیر کنار باقی شهدا در شبستان مسجد گذاشته می شود. طوبی می خواهد صورت نصیر را ببوسد که از باقی شهدا که هم سن و سال پسرش هستند و در این شهر غریب هستند خجالت می کشد. صدای گریه ناخدا او را به سمت گوشه ای از مسجد می کشاند. او بر جنازه طاهر می گرید اما آرام . طوبی ناخدا را به خود می آورد . ناخدا باید به فکر مردم شهر باشد. طوبی و دایی جنازه نصیر را با خود می برند تا در قبرستان به خاک بسپارند. کسی نمی داند که بفرا کجا غیبش زده است.

ارتشدفاع مقدسخرمشهر
۰
۰
mohsen valinasab
mohsen valinasab
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید