هر که شد محرم دل در حرم یار بماند.
ناخدا هر طور که حساب می کند نیروهایش در مقابل ارتش عظیم دشمن توان مقاومت نخواهند داشت. گروه تازه ای از کهنه سربازها با تفنگ های برنوی خود به شهر آمده اند مسئول گروه که از اهالی سیستان است و نظر نام دارد خود را به ناخدا معرفی می کند . ناخدا راضی به نظر نمی رسد و می خواهد که آنها از شهر بیرون بروند اما نظر اصرار می کند ناخدا آنها را مسئول مراقبت از مردم شهر می کند تا به تخلیه مردم کمک کنند.
به ناخدا خبر می رسد که ارتش عراق به نخلستان طایفه عرب زبان منطقه حمله کرده است. او سوار خودرو خود می شودو با نیروهایش به آنجا می شتابد. با درگیر شدن نیروی تکاوران و نیروهای مردمی که تحت فرماندهی ناخدا هستند عراقی ها عقب نشینی می کنند. ابوحمزه دست ناخدا را می فشارد و اعلان می کند که افراد قبیله اش در خدمت او هستند.
نصیر و احد جسد بخشی زاده را به شهربانی می برند. فرمانده از این که بخشی زاده کشته شده ناراحت و عصبانی است اما این مشکل اصلی نیست. به او خبر رسیده به دیدن ناخدا که مسئول امنیت شهر است برود. او با نصیر و احد به آنجا می رود. ناخدا به فرمانده می گوید که با نیروهایش به پاسگاه جاده خرمشهر اهواز برود .عراقی ها قصد دارند با قطع کردن جاده حلقه محاصره را تنگ تر کنند.گروهی از تکاوران نیز همراه نیروهای شهربانی برای جلوگیری از این عمل همراه آنها خواهند رفت . فرمانده به نصیر و احد اسلحه می دهد و از آنها می خواهد که خود را به او ثابت کنند.نصیر که منتظر فرصتی است که گذشته خود را جبران کند می پذیرد اما احد می خواهد که بفرا را از شهر خارج کند . احد به خانه بفرا می رود اما او در آنجا نیست احد حدس می زند که بفرا به بیمارستان رفته است.. بفرا که از کشته شدن کودکان و پیرزنان بسیار خشمگین و آشفته است از این که احد نصیر را تنها گذاشته ناراحت می شود و او را ترسو می خواند. احد بر می آشوبد و به بفرا می گوید که به شهرش بازخواهد گذشت و او را فراموش خواهد کرد. او سر خورده و دلگیر به مقر فرماندهی تکاوران که کنار مسجد برپا شده می رود و از ناخدا می خواهد که با امضای برگه ترخیصی او اجازه بدهد که او از شهر برود در همان حال به ناخدا خبر می رسد که تانک ها وارد شهر شده اند و می خواهند ساختمان فرمانداری را بگیرند و به خیابان های اصلی شهر تسلط یابند.ناخدا با نیروهای خود سریعا به آنجا می رود در حالی که احد را با برگه امضا نشده اش جا می گذارد.احد به مسجد می رود . در مسجد جوی از مهربانی و همدلی حکم فرماست. زنان در حال پخت غذا و شست و شوی لباس های رزمندگان هستند. از احد خواسته می شود در کارها کمک کند و احد به ناچار می پذیرد.بفرا به مسجد می آید تا از او دلجویی کند و او را در حال کمک می بیند.او از احد می خواهد که شهر را ترک کند و احد هم همین قصد را دارد و تنها برای گرفتن امضا تا به حال در شهر مانده است.
نصیر و تکاوران موفق می شوند چند تانک را شکار کنند و باقی تانک ها و نیروهای پیاده مجبور به عقب نشینی هستند. فرمانده و تکاوری دیگر که با توپ 106 در حال تعقیب دشمن هستند هدف قرار می گیرند و شهید می شوند .
نصیر پیکر غرق در خون فرمانده را به مسجد می آورد چند شهید و زخمی و از دست دادن یک توپ 106 تنها اسلحه نیمه سنگین موجود در شهر حاصل عقب راندن عراقی هاست .با غروب آفتاب آتش بسی در منطقه ایجاد شده و ناخدا به مسجد می آید و با در آغوش کشیدن همرزمان شهیدش با آنها وداع می کند. اجساد در خودرو ای قرار داده می شود تا از شهر خارج شوند.احد وقت را مناسب نمی بیند و شب را در مسجد می ماند.
شب هنگام نصیر و بفرا در خانه شان در مورد احد صحبت می کنند بفرا از نصیر می خواهد که احد را راضی به ترک شهر کند. نصیر که می داند بفرا هم به احد علاقه مند است قول می دهد که تمام سعیش را بکند. بفرا که می داند احد از شهر نخواهد رفت از نصیر می خواهد که آب پاکی را به روی دستان احد بریزد و به او بگوید که بفرا به او علاقه ای ندارد. شب هنگام یکی از ماهیگیران منطقه که با قایقش به آرامی در ساحل رود حرکت می کند متوجه تحرکات عجیب ارتش عراق می شود و با سرک کشیدن می بیند که ادوات زرهی و مکانیزه در حال آماده شدن برای جنگی تمام عیار و خونین هستند.
ناخدا به مقر فرماندهی واقع در آبادان خوانده می شود و در آنجا به او خبر داده می شود که ارتش عراق لشکر زرهی خود را جمع کرده و فردا صبح حمله ای خونین به شهر انجام خواهد شد. ناخدا باز می گردد و نظر را به دفترش می خواند و از او می خواهد که با قایق و شبانه مردم را از شهر خارج کند. نصیر به دیدن احد می آید و به او خبر می دهد که بفرا علاقه ای به او ندارد و از او می خواهد که شهر را ترک کند. احد دلگیر و خشمگین از ناخدا می خواهد که حکم ترخیصی او را امضا کند. ناخدا حکم اورا امضا می کند و از او می خواهد که با قایق شهر را ترک کند. ساحل رود مملو از مردمی شده است که در صف های طولانی منتظر هستند تا قایق ها از آن سوی رود بازگردند.نظر به سفارش ناخدا احد را خارج از نوبت در صف جای می دهد اما قایق ها در حال بازگشت هدف موشک قرار می گیرند و منفجر می شوند. مردم به هر سو می گریزند. احد کودکی را که تنها رها شده در آغوش می گیرد و به سمت شهر می دود .ناخدا در جلسه ای که ترتیب داده برای همه توضیح می دهد که ارتش عراق با نیروی زرهی تازه نفس در پشت مرز کمین کرده و فردا صبح به خرمشهر حمله خواهد کرد . با ورود یگان های زرهی به شهر آنها هیچ شانسی برای مقاومت و پاسداری از مواضع خود نخواهند داشت. اما ایده ای از سوی جهان آرا مطرح می شود و ناخدا آن ایده را می پسندد. خفه کردن کفتار در لانه اش. آنها از نیروی هوایی در خواست کمک کرده اند اما نباید منتظر ماند.محمد جهان آرا و باقی فرمانده هان هم موافق هستند. همه افرادی که در شهر توان جنگیدن دارند اسلحه به دست میگیرند. احد و نصیر هم جزو آنها هستند.
همان شب دو مرد در راه خرمشهر به گشتی های عراقی برمی خورند . دکتر گریز پا و مرد میان سال دیگری که خود را ایمانعلی معرفی می کند. اما با کمک هم و تزریق آمپول خواب آور به یکی از سربازان هر دو می گریزند. در آن سمت شهر نیروهای مقاوم شهر به نیروهای عراقی که در حال استراحت هستند شبیخون می زنند . درگیری ها آغاز می شود. در مقر فرماندهی آن سوی رودخانه سرهنگ منتظر تماسی از سوی نیروی هوایی است. او مختصات تجمع نیروها و تانک های عراقی را به نیروی هوایی می دهد.
تلفات سنگینی به دشمن وارد شده است . اما احد و چند تن دیگر زخمی شده اند. به ناخدا خبر داده می شود نیروی هوایی در راه است. ناخدا نیروهایش را عقب می کشد نصیر احد را کول می کند و به مسجد می رساند. بفرا با مهربانی و عشق زخم صورت احد را پانسمان می کند. ایمان علی و دکتر گریز پا وارد مسجد می شوند . از ورود دکتر گریز پا همه پرستاران و پزشکان خوشحال می شوند او با خود چمدانی پر از دارو و وسایل پانسمان آورده است. دکتر سریعا لباس می پوشد و برای کمک می شتابد. ایمانعلی احد را به نام می خواهند غافل از این که احد مجروح و در لباس زرم کنار پایش روی زمین نشسته است او بلند می شود و به آرامی سلام می دهد. ایمانعلی چند لحظه به صورت احد زل می زند تا او را بشناسد و بعد دستش را بلند می کند تا به صورت او سیلی بزند اما چهره پسرش مردانه تر و رنج کشده تر از آن است که شایسته ی سیلی خوردن باشد ایمان علی خود را به آغوش پسرش می سپارد و گریه سر می دهد. بمباران تانک ها و ادوات زرهی آغاز می شود. ضربه سختی به لشگر عراق وارد شده است اما این پایان کار نیست و ناخدا می داند که فردا توپخانه عراق محشری به پا خواهد کرد.
به پیشنهاد جهان آرا قرار است مجروحینی که حالشان وخیم است با آمبولانسی شهر را ترک کنند. از پرستاران خواسته می شود کسی از بین آنها همراه مجروحین برود . دکتر گریز پا بفرا را پیشنهاد می کند. بفرا که هنوز از دکتر گریز پا دلخور است سوار آمبولانس نمی شود و از دوست پرستارش می خواهد که همراه مجروحین شهر را ترک کند.
پل در تیررس دشمن است . ناخدا می داند که بهترین زمان برای خروج افراد غیر نظامی و آمبولانس مجروحین همین امشب است . آمبولانس با چراغ های خاموش از روی پل در حال عبور است و مردم هم آهسته به آن سوی پل می روند صدای گریه ی نوزادی از میان جمعیت به گوش می رسد. صدای گریه ای ضعیف و کوتاه. نور نور افکن یک قایق عراقی به روی آنها می افتد . همه آماده شلیک هستند اما ناخدا به آنها می گوید که صبر کنند. نور افکن خاموش می شود و هیچ شلیکی صورت نمی گیرد. قایق گشتی آرام دور می شود. نظر می خواهد که قایق را منفجر کند اما ناخدا امشب به اندازه کافی به آنها لطمه زده است. با سپیده دمی دیگر جنگ دوباره آغاز خواهد شد.
نصیر به شدت عصبانی و معترض از ماندن بفرا در شهر از او می خواهد که پا از مسجد بیرون نگذارد.احد به پدرش می گوید که همین دختر لجباز و یک دنده دلیل آمدن و ماندگار شدن او در خرمشهر است. ایمانعلی از رفتار و جسارت بفرا خوشش آمده است .بفرا از احد می خواهد که پدرش را به خانه آنها بیاورد. اما ایمانعلی می خواهد تا صبح به مردم کمک کند .او با عده ای می رود تا برای تانک ها در معابر شهر تله و راه بندان درست کند.
طاهرکه شب هنگام زیر آسمان پر ستاره دراز کشیده به احمد می گوید که عاشق دختری از فامیل خود است و اگر به سلامتی به خانه بازگردد جشن عروسی راه خواهد انداخت .او برای احمد از دوران طفولیت خود تعریف می کند از بازی و دویدن در میان سبزه زار های فراخ زیر نور طلایی خورشید و از عشق. با طلوع سپیده دم فرد دیگری نیز از افسران نیروی دریایی به نام سیاری هم روی پشت بام خانه ای در حالی که روی سجاده خود هق هق گریه سر داده برای دوستان شهیدش که همین امروز شهید شده اند طلب آمرزش می کند. سیاری به خواب می رود و با صدای نزدیک شدن تانکی از خواب بیدار می شود. صبح شده و عراقی ها جستجوی خانه به خانه را آغاز کرده اند. سیاری سرک می کشد و می بیند که مردمی که در خانه های خود بوده اند به اسارت گرفته می شوند. احد و ایمانعلی هم از کوچه ای در حال نزدیک شدن هستند. سیاری آن دو را متوجه نیروهای عراقی می کند. ایمانعلی و احد در حال دور شدن طاهر و احمد را می بینند که با آرپی چی برای شکار آهسته نزدیک می شوند. احد به آنها اشاره می کند. اما برای به آتش کشیدن تانک لازم است حواس گشتی عراقی پرت شود و سیاری آماده انجام این کار است. طاهر و احمد با پیدا کردن روزنه ای در دیوار خانه ی مجاور می یابند. سیاری سرک می کشد و می بیند سرباز عراقی دختری را کشان کشان به سمت جیپ می آورد . او طاقت نمی آورد و سرباز را با شلیک گلوله ای می کشد . عراقی ها به سمت پشت بام تیر اندازی می کنند. سیاری با عوض کردن موضع چند تن از سربازان عراقی را می کشد. احد هم با شلیک به سمت آنها سعی دارد سیاری را نجات دهد که طاهر تانک را منفجر می کند. سربازان عراقی که ترسیده اند در حال فرار کشته می شوند. ایمانعلی مردمی که اسیر شده اند را آزاد می کند . او به احد نگاه می کند. ظاهرش مردانه تر شده است. لبخند بر لبان ایمانعلی می نشیند.
ایمانعلی در خانه بفرا به حمام می رود . احد که به اصرار نصیر پدرش را به خانه آنها آورده هنوز هم از حرف بفرا که او را ترسو خوانده ناراحت است. او تصمیم دارد با پدرش از شهر خارج شود.احد خانه را ترک می کند و برای کمک به مسجد می رود. ایمانعلی در حال حمام کردن است که سرباز عراقی خود را از دیوار بالا می کشد و به درون خانه می آید .او از بفرا می خواهد ساکت باشد و به خیال اینکه کسی در خانه نیست کمی آب طلب می کند. بفرا که حسابی ترسیده به او آب می دهد. اما سرباز از او می خواهد که طلا و زیور آلاتش را در بیاورد و به او بدهد. اما با این کار هم راضی نمی شود و خیال تعرض دارد که ایمان علی با ضربه ای به سر او ، او را می کشد. سرباز مرده است و تفنگ و گلوله های او به بفرا خواهد رسید. ناخدا ودیگران بهانه ای برای رد جنگیدن او نخواهند داشت.
نصیر با گروه طاهر و احمد به نخلستانی رفته اند تا از آنجا دفاع کند در محاصره می افتد. طاهر و احمد که بی سیمشان را از دست داده اند از نصیر می خواهند که خود را به ناخدا برساند و با نیرو به کمک آنها بیاید. در راه جیپی که سیاری آن را می راند سر می رسد و نصیر را سوار می کند. نصیر و سیاری هر کدام خبر بدی برای ناخدا دارند. ناخدا همه نیروهایش را برای ماموریت فرستاده است . عراقی ها از هر جهت به شهر حمله کرده اند . نصیر خبر محاصره شدن گروهش را می دهد و سیاری خبر می دهد که نیروهای عراقی تا میدان فرمانداری که قلب شهر است پیشروی کرده اند . سیاری توپ 106 را با خود می برد. نصیر و ناخدا با جیپ سیاری به نخلستان می روند. با کوشش آن دو و پایداری طاهر و احمد محاصره شکسته می شود و نیروهای کاماندوی عراقی شکست می خورند.
سیاری در سوی دیگر تا شب با نیروهای عراقی می جنگد و با رسیدن نیروهای سپاهی و نیروهای ناخدا آنها را عقب می راند . او یکی از افراد گروهانش را برای پشتیبانی و نگهبانی با مسلسلش می گمارد و می رود. شعبانی که شوخ طبع است اسم مسلسل خود را بلبل گذاشته و به سیاری می گوید که وقتی برای بردن جنازه اش بیاید که دیگر بلبلش آواز نمی خواند. سیاری و نیروهایش در حال درگیری هستند که صدای تیربار شعبانی قطع می شود. سیاری از زیر آتش دشمن رد می شود و سینه خیز خود را به شعبانی می رساند. شعبانی شهید شده است. سیاری جنازه او را به ستاد گردان می رساند.
ناخدا به ستاد گردان بازگشته اما متوجه می شود افسر اطلاعاتش شهید شده است و در اتاقی که مخصوص جمع آوری پیکر شهیدان تکاور است برای شهادت او می گرید در همین حین سیاری با چهره ای گرفته و در حالی که پیکر شعبانی را به بغل دارد پا به اتاق می گذارد.
سیاری از نبودن نیرو ، اسلحه و مهمات شکایت می کند. حضور تانک ها و نبودن مهمات و اسلحه مناسب برای مبارزه باعث می شود که نیروهای عراقی به سرعت پیشروی کنند و سیاری نمی خواهد زحمات همرزمان شهیدش این طور پایمال شود. ناخدا باید تدبیری بیندیشد. او نصیر که شهامت و قابلیت های او را دیده است و چند جوان دیگر را در اختیار سیاری قرار می دهد. و قول می دهد که مهمات و اسلحه هم به زودی خواهد رسید.
احد برای خداحافظی با ناخدا به دیدن او می آید . ایمانعلی و احد با ناخدا خداحافظی می کنند آنها قصد دارند تا سپیده دم از پل رد شوند اما وسیله ای در اختیار آنها نیست. احد نصیر را در آغوش می گیرد . با ناخدا و پدرش با یک جیپ از پل رد می شوند در حالی که خمپاری ای زوزه کشان از کنار آنها می گذرد و به تانکر آب اصابت می کند. ناخدا به ستاد فرمانده هی می رود و از احد می خواهد که منتظر او باشد. احد منتظر می ماند . ساعتی که او منتظر آمدن ناخدا است . اعتراف می کند که عاشق بفراست و می خواهد باقی عمرش را در کنار او باشد. ناخدا در دفتر فرمانده هی از سرهنگ می خواهد که نیروی کمکی و مهمات بیشتری برای او آماده کند. او دو دسته نیروی تازه نفس را به ناخدا می دهد . نیروهایی که آموزش کامل را ندیده اند.او همچنین قول می دهد که تا شب هنگام تعدادی قبضه آر پی چی در اختیار ناخدا بگذارد. ناخدا از ایمان علی و احد خداحافظی می کند و با گروهانی که در اختیار گرفته از پل به طور سینه خیز می گذرد و به شهر می آید.
بفرا از نصیر می شنود که ایمانعلی و احد شهر را ترک کرده اند و به دیار خود بازگشته اند. اما در آن سو احد به ایمانعلی می گوید که نمی تواند شهر را ترک کند و می خواهد باقی عمر خود را کنار بفرا بگذارند زیرا از خود ایمانعلی که نوازنده و عاشق آذری است عشق را قبل از دیدن بفرا آموخته است. ایمان علی می رود. سرهنگ احد را به دفترش می خواند و از او می خواهد که نامه ای سری را به ناخدا برساند زیرا گمان می رود که بیسیم در حال شنود از سوی عراقی هاست. احد با قایقی پر از مهمات و دارو به خرمشهر باز می گردد. اشک شوق بر گونه های بفرا می نشیند . احد انگشتری را که برای بفرا خریده و در روز حادثه بمب گذاری در جیب خود نگه داشته به بفرا هدیه می کند. دکتر گریز پا که شاهد برخورد و حرفهای آن دو است احد را به گوشه ای خلوت می برد و برای او توضیح می دهد که در روز بمب گذاری و پس از اینکه از بیمارستان خارج شده به اجبار به خانه عبد الوهاب برده می شود تا نصیر را پانسمان کند .دکتر گریز پا می خواهد بداند که نصیر همان بمب گذار است یا نه . احد طفره می رود ولی دکتر به نصیر ظنین شده است.
احد و نصیر در مورد موضوع دکتر گریز پا صحبت می کنند غافل از اینکه بفرا در حال گوش دادن به حرفهای آنهاست. بفرا پس از ملامت کردن آن دو نزد دکتر گریز پا می رود و دکتر قضیه را برای او شهر می دهد. حال خود دکتر هم مطمئن شده است که نصیر بمب گذار است به بفرا می گوید که می خواهد نصیر را لو بدهد. اما احد و نصیر سر می رسند و نصیر اعتراف می کند که گول خورده است و نمی دانسته بمب واقعی است. اما دکتر نزد ناخدا می رود و به او می گوید که نصیر در قضیه بمب گذاری نقش داشته است. ناخدا که به دنبال جاسوسی در بین افرادش می گردد به نصیر ظنین می شود. اما فعلا قضیه نامه ی سری رسیده از سوی سرهنگ مهم تر است . لشکر زرهی در حال بازسازی خود است و به زودی تانک ها و نفر برها به شهر حمله خواهند کرد.ناخدا نصیر را به دفتر خود می خواند و از او می خواهد که با نامه ای سری به دفتر سرهنگ برود. نصیر که یقین دارد نامه ای که به همراه دارد نامه دستگیری اوست .از احد و بفرا خداحافظی می کند و از زیر آتش دشمن و روی پل رد می شود و به دفتر سرهنگ می رود. در نامه ناخدا او را فردی شجاع معرفی کرده و از سرهنگ می خواهد که 120 قبضه آرپی چی را تحویل او بدهد. نصیر برای اثبات بیگناهی اش مجبور است با آرپی چی و مهمات از پل رد شود. با چشمان گریان از این که شاید دیگر عزیزانش را نبیند به سمت خودرو خود حرکت می کند. او اما به دنبال عزیزی می گردد که با او خداحافظی کند. او چشم می گرداند که در میان جمعیت کسی را بیابد. در میان جمعیت غریبه ها مادر و دایی مادرش را می بیند که شبانه خود را به آبادان رسانده اند. او به پای مادر خود می افتد و از او می خواهد که او را حلال کند. طوبی می خواهد که به شهر بیاید اما نصیر مانع می شود و می گوید که پل ورودی به شهر نا امن است. نصیر با دلی شاد و آکنده از امید به سمت پل می راند در حالی که عراقی ها او را هدف قرار داده اند و نیروهای خودی در دوسمت پل همایتش می کنند از پل می گذرد. و در حالی که تیری به دستش خورده به مسجد می رود . احد او را به بیمارستان طالقانی می رساند . دکتر گریز پا او را پانسمان می کند و نصیر داستان روز بمب گذاری را برای او تعریف می کند. دکتر که به شجاعت او پی برده به او می گوید که از لو دادن او منصرف شده است.