
شاید تصور کنی که توهی بیش نیست.
یاغ شاید هم در خیال و رویای زیبا بمونی شک کنی
اما او تو را می بیند! چرا می بیند؟! چون عشق اش تو هستی...
کسی که تورا میخواهد چشم از تو بر نمی دارد اما این اول ماجراست
نشانه ها و رفتار هایی را میبینی که سن و سال و غرورت را فراموش می کنی، یعنی دیگه به ذهن و معلومات خودت اعتماد کامل بودن نداری و میفهمی کسی هست که بشدت بهش نیاز داری...
یادمه که ضرب المثلی انگلیسی ها دارند که : کلمه ی ( پلن ریزی ) برای خداوند یک دید مزخرف و مزحک و خنده دار است! چرا؟
چون من و تو در یک بازی پس پس از تحلیل و تصمیم عقلانی درست، ذهن را خلع سلاح کن و به ذهن بگو تمام که اگر ذره ای مقاومت کنی کارت تمام است...!
به معنی این که تمام اون شکوه ونشانه ها ناپایدار می شوند پس میپذیرم این یک حقیقت است
جالب اش اینجاست که زندگی اونقدر ساده و پیچیده می چرخه و میاد سراغت که زندگی دیگه بهت چیره میشه و تو تسلیم یک هاله و هس و انرژی هستی...
چرا؟ چرا با من بازی میشه ؟ این سوال ذهنت میشه و دیگه می پذیری در وسط یک بازی هستی و فقط با یک وجود حقیقی و مهره هایی چون اشیا و انسالن ها که به این حقیقت مرکزی متصل اند طرفی
آری یک حقیقت مرکزی که تمام عالم رو در بر گرفته و از پرواز پروانه ها تا چرخش کره زمین تا کهکشان ها در ماهیتش نقش بسته و تمام غلط و درست ها به او ختم میشه و در نور درون و وجودیت خودت، گاهی به نقش دوستی مهربان ، گاهی از کلام یک کودک بازی گوش وگاهی هم از بیاناتن همکاری کهن فقط یک سلام با اوداری با تو در ارتباط است.
حرف آخر:
او به تو چشم بسته، هر لحظه هوای تورا دارد شاید منطق و باورهایت قبول نکند اما با پیش پا افتاده ترین اتفاق ها تورا شگفت زده می کند و حضورش را به تو می فهماند