
آرام و آهسته وقتی دستم به وجودش خورد از ساق گل سقوط کرد و افتاد...!
برگ کبود و زرد شده ... چرا من باید این لحظه رو اجساس کنم و ببینم؟! خدا میخواست پیام یا نشونه ای از یک پازل یا زیبایی رو تو تن برگ کبود شده در اوج سقوط نشونم بده
خسته شدم که این لحظه ها رو ناخودآگاه ذهنم و روهم توصیف میکنه و تفسیر مینویسه و منو به حالت بغض و خلسه میبره اما... اما باز می ارزه این بغض بهم راه رو میگه ، مسیر درست رو نشونم میگه یا نهایت یک زیبایی و تفکیک جدید از این هزار و یک عالم پیچیده رو یادم میده
این شهود و الهام منو دیوانه نکنه خوبه الانش هم دست کمی ندارم از حال و هوای دیوانگان! تمام پیام ها و راهنمایی های بزرگ و کوچک تو این احساس و حال و هوا بوده برام. پس میپذیرمش
زیبایی این برگ رو نمیخوام بزرگش کنم اما کمی بهش خیره شدم تو اون لحظه خطوط روب تنش به کانند رگ زیر پوست روی دستان عزیزی بود ... واقعا حیف میشه که بخوام اون حس و بیان بصری رو که من با کلمات اثبات کنم انگار یک عشق رو در قفس بهش آزادی بدی ، باید آزادش بذاری و در کنارش کمی بیان کافیست.
در هراحظه حتی تو اوج در و غصهدی سقوط زندگی پیامی به من و تو داده کیشهذو راهی بهمون گفته میشه چون رندگی همینجوری نمیشینه و زانوی غمدبغل نمیگیره... دوستت دارم♥️
علی وزیری وصال