ویرگول
ورودثبت نام
Violet
Violet
Violet
Violet
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

دنیای مردگان

(حق انتشار فقط و فقط با نویسنده است )

پارت سوم :

به سمتش رفتم. لبخندش پابرجا بود. سعی کردم آداب گفت‌وگو را رعایت کنم. به‌آرامی شروع به صحبت کردم: «سلام، اسم من امیلیه... اسم تو چیه؟ راستش می‌دونی، من خب، برام یه سوالی پیش اومده. می‌تونم بپرسم؟»

لبخندی عمیق زد و گفت: «سلام! اسم من جوزفه. چند باری متوجه نگاهت شده بودم. آره، حتماً بپرس.»

امیلی: «چرا می‌خندی؟»

جوزف: «اوه، این خیلی یهویی بود...» کمی مکث کرد و ادامه داد: «خب، نمی‌دونم، فقط این وضعیت برام مسخره و خنده‌داره.»

انگار منتظر بود کسی از او این سوال را بپرسد. بدون اینکه من چیزی بگویم، ادامه داد: «می‌دونی، من یه کارگردانم که هیچ‌کدوم از فیلم‌هام موفق نبودن.»

چهره‌اش تغییر کرد. با خودم گفتم وقتش رسیده من هم داستانم را بگویم. صدایم را صاف کردم تا توجهش را جلب کنم:

امیلی: «منم یه نویسنده‌ام که بعد از اینکه نوشته‌م دزدیده شد، به قتل رسید.»

سرش را بالا آورد، انگار که قضیه برایش جالب شده باشد: جوزف: «اوه، خیلی حس مزخرفیه... می‌فهمم.»

امیلی: «آره، همین‌طوره. حس خیلی بدیه.»

سکوت کردم. چشمانم را بستم. تمام صحنه‌های درد کشیدن، اشک‌های اِما، و لحظه‌ی قتل را به یاد آوردم.

جوزف: «خب، می‌تونم بپرسم چطور به قتل رسیدی؟»

امیلی: «یکم مسخره‌ست... قاتل منو اشتباهی گرفته بود.»

جوزف: «یعنی چی که اشتباهی گرفته؟ چطور ممکنه؟»

امیلی: «مثل اینکه هدفش یه نفر دیگه بوده، ولی چون من خیلی شبیهش بودم، منو کشت. می‌دونم منطقی نیست ولی چیزی بود که اتفاق افتاد.»

دیگر نمی‌خواستم این بحث ادامه پیدا کند، اما جوزف همچنان حرف می‌زد.

جوزف: «این خیلی ناراحت‌کننده‌ست که به جای یکی دیگه بمیری... متاسفم.» امیلی: «مشکلی نیست. دیگه اهمیت چندانی نداره.»

در کنارش نشستم و نگاهی به اطراف انداختم. اتاقی بزرگ و سفید بود. همه چیز در اینجا سفید بود، به‌جز یک در.

امیلی: «پشت اون در چیه؟» جوزف: «کدوم در؟»

به سمت در اشاره کردم: امیلی: «همون دری که اونجاست.»

جوزف: «من که دری نمی‌بینم.»

حرف جوزف یعنی فقط من این در را می‌دیدم. باید می‌فهمیدم پشت آن در چه چیزی پنهان شده.

از جایم بلند شدم.

جوزف: «کجا داری میری؟» امیلی: «برمی‌گردم.» جوزف: «خب کجا میری که برمی‌گردی؟» امیلی: «خودمم نمی‌دونم.»

به سمت در رفتم. خیلی نزدیک‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم. در را باز کردم و با چیزی مواجه شدم که انتظارش را نداشتم...

قتل
۱
۰
Violet
Violet
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید