قسمت سوم
هوای سرد صبح بادی که از بین درختان رد میشود و صدای زوزه در میاورد انان به کمک کاووس از تبعیدشان فرار کردند در ظهر ان روز به روستایی زیبا در کنار سپید رود رسیدند به همین دلیل مردم انجا روستا خودشان را سپید رود خطاب میکردند.

خبر فرار کردن ماهان و مادرش در همه جا پیچید حتی خبرش به کاخ رسید. برزو بر تخت خود نشسته و آشفته است و نمیداند چه کند ایا باید بترسد یا اینکه ممکن است برادرش نزد او بیاید خوشحال باشد ملکه ماهرخ نزد برزو میرود.
_برزو پسرم ایا تو خبر را شنیده ای؟
_بله مادر شنیدم
_میدانی ممکن است برای تاج و تخت تو مشکلی پیش اید؟
_مادر چطور ممکن است که یک پسر 13 ساله بتواند حکومت را از من بگیرد ان با یک مادر مریض.
_چرا تو متوجه نمیشی تمام خاندانی که برای تو کار میکنند ممکن است به سمت ماهان بروند و بر علیه تو قیام کنند. به سربازانت دستور بده که هر چه سریعتر انان را دستگیر و به قصر بیاورد.
برزو که حالا با صحبت های مادرش ترسش از ماهان بیشتر شده دستور داد که هر کس تبعیدی ها را دستگیر کند جایزه خوبی میگیرد.
کاووس و ماهان هر دو انها مشغول گشت زدن در روستا میباشند روستایی شاد و زنده که مردمان انها در صلح و آرامش زندگی میکنند کودکان با خنده و شادی مشغول بازی هستند اما در گوشه ای کودکی را میبیند که دارد گریه میکند ماهان نزد او میرود و حال او را جویا میشود.
ماهان: «چه شده چرا گریه میکنی؟»
کودک : «خانواده ام را در جنگل گم کرده ام و سر از این روستا دراوردم.»
_نگران نباش کمک میکنیم خانوادت را پیدا کنیم. به کاووس میگوید که به کودک کمک کند تا خانواده اش را پیدا کند
ماهان نزد مادرش به مهمانخانه میرود کل ماجرا را تعریف و از او اجازه میخاهد که با ان کودک برود لاله هم اجازه میدهد که با کاووس رفته و زود برگردد.
از اتاق خارج میشود میبیند مردم در یک جا جمع شده اند.
«نگاه کنید خبر امده که یک تبعیدی از بندر پیربازار فرار کرده و هرکس او را لو دهد جایزه میگیرد.»
ماهان به سرعت سمت کاووس رفت و گفت : «هرچه سریعتر برویم کودک را به خانواده اش برسانیم.
انان به داخل جنگل رفتند تا ردی پیدا کنند هوا داشت کم کم تاریک میشد و مه جنگل را گرفته بود صدای زوزه گرگ به گوش میرسد کاووس از دور چند تا گرگ میبیند از بچه محافظت و با گرگ ها مبارزه میکند.

هر کدام از گرگ ها با هم حمله میکردن. کاووس با خود زمزمه میکرد که این اخر راه است 3 نفری از دست گرگ ها فرار کرد کردند که ناگهان تیری از روبروی انان پرتاب و به گرگ ها اصابت کرد کاووس میدی که ده ها نفر مشعل به دست میایند.
انها مردمانی از قبیله تالش بودن کودک تا انان را میبیند با خوشحالی میگوید: « انان خانواده من هستند. آنان خانواده من هستند.»
رییس قبیله میاید و از کاووس و ماهان قدر دانی میکند و انها را به خانه خود دعوت میکند و میگوید : «تاریک و جنگل خطرناک است به خانه ما بیا و فردا صبح هر جا که خواستید ما شما را به انجا میبریم»
یکی از روستایی ها در سپید رود به ماهان و مادرش مشکوک میشود و به سربازانی که در حال گشت بودند اطلاع میدهد. این خبر را به قصر نزد برزو میبرد و برزو با 50 سرباز همان شب به روستای سپید رود میرود.
به روسستا که میرسد مردم را جمع کرده و میگوید هر کسی تبعیدی ها را لو دهد جایزه میگیرد اما مردم روستا هیچی نمیگوید گویی که میداند و چیزی نمیگوید. برزو هم از شدت خشم تمام مردان روستا را قتل عام کرد کل روستا به خون اغشته. گویی برزو سیل خون راه انداخته و خبر این قتل عام را به سراسر منطقه پخش کرده که کسی انها را ببیند و لو ندهد عاقبت ان همین است.

این داستان ادامه دارد..........
لطفا نظراتتان را بنویسید تا ادامه دهم.