ویرگول
ورودثبت نام
wartiw
wartiwفقط بنویس:)
wartiw
wartiw
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

آیینه

این پست قرار نیست عکسی داشته باشه. شاید حتی تصمیم بگیرم بعد یه مدت پاکش کنم.

میدونم شرایط هیچکدوممون عادی نیست و الان پست گذاشتن واقعا کار درستی نیست. ولی خب این یه نوشتست بیشتر برای خودم.

امیدوارم روح تک تک کسایی که از دست دادیم توی ارامش باشه. به وجود روح اعتقادی نداشتم هیچوقت ولی همیشه ته دلم دوست داره باور کنه آرامشی پس از مرگ هست و صرفا پوچی نیست.

.......................................................................

همیشه خودم رو خودخواه میدونستم و این برام ویژگی بدی نبود، قوانین اجتماعی رو با روش خودم تعبیر میکردم و هیچکس برام اونقدری مهم نبود که بخوام تغییری توی وجودم براش ایجاد کنم. من ادم عوضی ایم و قبلا بدون اینکه حتی یه سلول از وجودم به تزلزل بیوفته این رو بیان میکردم. من احساسات ادم ها رو درک نمیکنم، برام مهم نیستن. نه از کسی خوشم میاد نه از کسی تنفر دارم. ادم ها تا وقتی چیزی برای سرگرمیم داشته باشن هستن و بعدش به راحتی رهاشون میکنم، نه به این معنا که توهینی میکنم بهشون یا جوابشون رو نمیدم. ولی به راحتی جذابیتشون رو برام از دست میدن و خودشون کاملا این رو حس میکنن. و اون ها با این پدیده آشنا نیستن، ادم ها یه چیزی توی وجودشون دارن به اسم وابستگی و دلتنگی. من نداشتم و حتی کمبودش رو هم حس نمیکردم. من به ادم ها آسیب نمیزدم، حداقل با تعبیر خودم ولی به راحتی رهاشون میکردم. من همدلی و همدردی توی وجودم ندارم. شاید برای همین قلمم همیشه اوج احساسات رو به تصویر میکشه، چیزی که تا به الان تجربش نکردم. من توی توصیف چیزی که ندارم خوبم، قلمم میتونه چیزی که من نیستم رو به تصویر بکشه و خیلی ها توی دام احساساتی که ندارم میوفتن.

چند روز پیش عزیزترین آدم زندگیم تا به الان، من رو شیطان خطاب کرد. نقل قول دقیقش این بود:<< شیطان های توی انیمه ی فریرن رو دیدی؟ یه سری جملات میگن که خودشون هیچ حسی نسبت بهش ندارن ولی میگن اش چون میدونن ادم ها بهش واکنش نشون میدن.>> اینجا تقریبا از اولین جاهایی بود که من اوج یه احساسی رو حس کردم توی کل ۲۱ سالی که زنده ام. غم‌، واقعا بنفش بود. توی نوشته هام قبلا بنفش توصیفش کرده بودم و درست میگفتم" فقط یه آبی سیلی خورده و پر از زخم های عمیق میتونه اوج غم رو توصیف کنه".

خیلی به اون شب فکر میکنم، بال های آبی پروانه تا صبح بالای سرم تکون میخوردن و بهم یاد آوری میکردن که من شکستمشون. این خیلی بار سنگینیه که باعث و بانی تمام بدبختی های یه آدم، وجود تو باشه.

چند روز پیش از یکی از قربانی هام پیامی گرفتم با این مضمون که حس میکنم از من خیلی فاصله گرفتی و ازم بدت میاد‌. جوابم: ازت بدم نمیاد. دیگه نمیخوام ببینمت. این رو نگفتم، در عوض یه قرار ملاقات باهاش گذاشتم تا مستقیم بهش بگم نمیخوام باهاش ارتباطی داشته باشم. ترسناکه نه؟ قبلا صرفا با جملاتی مثل عزیزم یه مدته خیلی درگیرم و متاسفم خیلی جبرانش میکنم عقب مینداختمش. عزیز ترین آدم زندگیم، پروانه ی آبیم، یه تغییر بزرگ توم به وجود اورد یا بهتره بگم، بهم نشون داد که تعبیر آدم ها از آسیب با تعریف شیاطین فرق میکنه.

و از اونشب من فکر میکنم آدم ها لیاقت این رو دارن که بدونن من چیم. من سعی میکردم خوب باشم، خیلی سعی کردم. ولی خوب بودن تو یه چیزی بیشتر از کارهای خوب کردنه. خوب بودن از خود گذشتگی داره، همدردی داره، عشق داره و من هیچکدوم از این هارو توی خودم ندارم. یه عروسکم، یه پوسته ی تو خالی که تلاش میکنه چیزی باشه که نیست.

و اعتراف این به خودم خیلی سخته.

نمیدونم راه درست چیه. من یه قطب نما توم ندارم که بگه چی درسته و چی نیست. چی خوبه و چی بده. چی اشکال نداره و چی نداره. قبلا برام مهم نبود ولی هرکس یه روزی یه نقطه عطفی توی زندگیش داره که کل باور هاش رو زیر رو کنه. برای من یه پروانه ی آبی کوچولو بود. و من یه روز به خودم اومدم و دیدم خودم بال هاش رو قیچی کردم و این از مرگ هم برام بدتر بود.

و الان فکر میکنم، پروانه ی کوچولو میتونه کسی رو پیدا کنه که بال هاش رو براش نقاشی کنه نه اینکه بشکنتشون. قربانی ها میتونن ادمی رو داشته باشن که بتونه باهاشون همدردی کنه نه اینکه دنبال یه نمایش هیجان انگیز باشه. و شیاطین، فقط میتونن آینه ای داشته باشن که ذات واقعیشون رو هرروز بهشون نشون بده و بهشون یاد آوری کنه هیچ ادمی، هیچکس. لیاقتش این نیست که توی دام یه شیطان بیوفته.

اعتراف کردن به بد بودن واقعا سخته. ولی حتی سایه هم یه روز جرئت این رو پیدا میکنه که خودش رو توی نور گم کنه.

ه. الف

۴
۰
wartiw
wartiw
فقط بنویس:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید