
من تغییر کردم، مدت هاست که نمیخوام قبولش کنم... هنوز بعضی وقت ها اون دختر پر شور و هیجان و بکر رو میبینم ولی خیلی دوره، خیلی دور.
بعضی وقت ها دلم براش تنگ میشه، گاهی هم لا به لای پرده های خاطرات میگردم دنبالش ولی... اونجا نیست، مدت هاست رفته. حتی نمیدونم از کی و قبول کردن اینکه اون با تمام افکار کودکانش، با تمام رنگ هایی که برای نقاشی هاش استفاده میکرد، با تمام خط خطی هایی که روی دفتر هاش میکشید و با تمام کلماتی که دور دستش میچرخیدن تا بنویستشون... رفته.
گفتنش خیلی سادس ولی، رفتن فقط رفتن نیست. هیچوقت نمیدونی از کی شروع شده فقط یه روز از خواب پامیشی، با یه آهنگ یا یه فیلم یا یه کتاب که خود قبلیت باهاش یه خاطره ای داشته. به خودت نگاه میکنی و میبینی اون نیستی. یه جور دیگه داری تجربش میکنی.
شاید هم بزرگتر شدن به همین معناست ولی اگر اینطوریه... نمیخوامش.
میخوام کوچیک بمونم...
احساسات سادن ولی حل کردنشون کار خداست. یه دنباله ی بی انتها و پیچیده از چیزایی که میدونی و نمیدونی، چیزایی که نمیخوای بدونی و چیزایی که خودت رو به ندونستنش میزنی. گاهی فقط یک نخ از احساسات میتونه بشه طناب دارت و گاهی یه کوه از احساسات هم نمیتونه نجاتت بده. ادم ها شکنندن، حداقل منکه اینطوریم. ولی خب مثال قدیمی لیوانی که شکسته رو دوباره نمیشه چسبوند برام صدق نمیکنه. نمیدونم چند بار چسب زدم به خودم که دوباره وا نرم. احتمالا همه همینطورن و فقط به روی خودشون نمیارن و من فقط توی کلمات میتونم به روی خودم بیارم که چقد از چسب زدن به خودم خستم.
مینویسم و مینویسم تا شاید یه روز یه چسبی اختراع شه که ادم رو از گذشته دور کنه و یه سطح صاف و شفاف بهش بده.
میگن اگه اینا رو پشت سر نذاشته بودم این آدمی که هستم نمیشدم. ولی من از ادمی که هستم متنفرم. حتی اگر باز به این تبدیل نشم اونقدر ناراحت نمیشم
ه.الف بعد سال ها