بعد از مدت ها سلام.
پیشنهاد میکنم اگه اینترنتِ نفتی یاری کرد، با پس زمینهی موسیقی Hope از مارک الیاهو بخونید که شاهکاره.
(سرچ کردن هم مقدور نیست! میدونم. اما تنبلی نکنید! song sara . net رو جستجو کنید و لذت موسیقی رو از دست ندید. توی این وضع ویرگول هم واسه ما ناز میکنه و لینک نمیشه به هیچ گورستونی داد :| سر همین موضوع آدرس رو با فاصله نوشتم، شما فاصله نذارید یوقت!)

هر سال احساس میکنم توی سالی که گذشت اتفاقاتی افتاد که سهمیه حداقل دو یا سه سال بود.
قبلا هم مینوشتم بعد از «مدت»ها سلام. توی پستهایی که البته پاکشون کردم (پیشنویسشون رو نگه داشتم). «مدت»های اون زمان کجا و حالا کجا...
حالا فکر میکنم چقدر بچگانه بوده.
تا آخر عمر این اتفاق میفته نه؟ اینکه بر میگردی به پشت سر نگاه میکنی و از خامی خود قدیمیت گاهی خندهت میگیره و گاهی هم عصبانی میشی.
گفتم خامی؛ یکی نیست بگه الان مثلا خیلی پختهای؟!... .
در ادامه، بیمقدمه و یهویی، متنی از کشکول شیخ بهایی (اگه اشتباه نکنم دفتر اول) با اندکی تلخیص از خودم.
آی دو دیده! دست از دل من بدارید. کوشش دوکس در قتل، سرکشی است.
هر آن حال که مجنون را بود، مرا نیز بوده است. اما مرا بر او فضلی است، چرا که او دهان گشود و بگفت و من تا مرگ، عشق خویش پنهان داشتم.
از این رو اگر به قیامت منادی کنند که کشتگان عشق پیش آیند، تنها منم که پیش خواهم رفت. مشتاق آن ماه رویم که تمامی زیبایی ها را در خود گرد کرده است و هر آن کس را که چشم وصال وی داشت، ناکام گذارْد.
دریغا! اما که از بیم آنکه دل بر من به رحم آید، از شندین قصه ی من سرباز میزند.
ماهرویی را عاشقم که مرا به دست بلا سپرد. و دل من از آن رو هرگز رامش ندارد. بسا که به شکوه به نزدش آمدم. اما تا دیده بر او افتاد، لذت قُرب، شکوه از یادم برد.
چه زیباست آنکس که دوستش دارم، راستی چه زیباست، و چه نادان است ملامتگر!
هر گام زمانه مرا از همنشینانم دور کند، تنهایی را شکوه نخواهم کرد. چرا که شوق دیدن یاران همیشه همراه من است و غم نبودنشان همنشینم.
شاعری راست : اگر پیش از آنکه مرگمان دریابد، یکدیگر را ببینیم، دل از درد عتاب آسوده گشت است. و اگر پیش از آن مرگ دریابدمان، نیز دریغی نیست چرا که بسا حسرتها که زیر خاک خفته است.
گر بماندیم، جمله بردوزیم
جامهای کز فراغ چاک شده
ور نماندیم، عذر ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده...
یاسر : دو بیتی آخر، از ابن یمین به فارسی بازنویسی شده :
لئن عشت و الایام اعطنی المنی
لقد خطت ذیلا شقه البین و الهجر
و ان مُتُّ فاعذرنی فَیارَب منیه
تراها ترابا لیس یذکرها الدهر
به شدت تنها شدم.
و در تنهایی هیچ راه فراری نیست از آشغال هایی که کردید زیر فرش، و تمام چیزهایی که فکر میکردید اگه بهشون فکر نکنید، وجود ندارن.
نتیجه پروتکل کبک (که سرش رو میکنه توی برف) رو میشه از طعم گوشتش توی غذا فهمید!
اگه شد مفصلتر در این مورد مینویسم. نمیدونم چرا مینویسم. و بعد از این، نمیدونم چرا کسی میخونه؟
به پیروی از رسمِ هر ایرانی یک چنل، من هم توی تلگرام یه چنل دارم ( البته قول میدم نتونید بهش بچسب چنل دِیلی بزنید! اگر هم تونستید، لطفا نزنید! ) و هر از گاهی پیامهای گذشته رو که مرور میکنم، عمیقا برام سوال میشه که چرا چند نفر باید چرندیات من رو بخونن؟
(اجازه بدید پرسش رو شفافتر کنم: اگه کسی ادبیات دوست داره، آدمهایی هستن که توی این زمینه علاوه بر چنل، تخصص هم دارن! (بر خلاف من) یا آدمهایی که وقت بیشتری برای گلچین کردن موسیقی دارند. بهترین حدسم اینه که احتمالا محتوای من، مثل هر تراژدی دیگهای!، از دور به نظر طنز میرسه و مایه خنده! و اگر نه...)
به هر حال من اینجا مینویسم، احتمالا برای خودم، نه دیگران.
و اون چنل کذایی رو هم نگه داشتم و احتمالا نگاه خواهم داشت، نه چون محتوای فاخری داره! که نداره، چون خاطراتی رو از روزهایی نگه داشته.
هر زمان که از زندگی به تنگ آمدید، دست به قلم شوید.
نوشتن درمان بزرگ همهی درد های بشری است.
-یونگ-
(هر چند، شاید کسی خوند و خوشش اومد. ولی دلم میسوزه برای کسی که من بخوام براش الهام بخش باشم!)
در ادامه، بخشی از شعری از سایهی بزرگ، هوشنگ ابتهاج. و بعد متنی از کافکا:
( در حال حاضر کشور در وضعیت عجیبی از نظر اتصال به اینترنت (و از منظرهای دیگه هم البته?) قرار داره و سایت گنجور هم احتمالا به دلیل حاشیهنویسیهاش بالا نمیاد! به همین علت شعر رو از حافظهام بیرون کشیدم. پس اگر کاستی بود ببخشید)
از عهد آدم تا من که هر دم غم بر سر غم میگذارم
آن غمگسارِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بیراه، عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیزِ عیار
هر روز صبری بیش میخواهد ز عاشق
دیدار را، جان پیش میخواهد ز عاشق
وانگه که رویی مینماید
یا چشم و ابرویی پریوار
بازش نمیدانند، نقشش نمیخوانند
دل میگریزانند از او چون وحشتی افتاده در آیینهای تار!...
هرگز نیامد بر زبانم حرف نادلخواه
اما چه گفتم؟ هر چه گفتم، آه،
پای سخن لنگ است و دست قافیه کوتاه است
«از من، به من، فرسنگها راه است...»
...
دیگر به یاد کس نمیآید، آغاز این راه هراسانگیز
«چونان که خواهد رفت از یاد کسان، افسانه ی ما نیز»
- با ما و بی ما، آن دلاویز کهن زیباست
«در راه بودن سرنوشت ماست»
روزِ همایونِ رسیدن را
پیوسته باید خواست
...
وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم. اما بیشتر به اجبار شرایط بود، نه به انتخاب خودم. اما حالا، با شتاب به طرف تنهایی میروم؛ همانطور که رودخانهها به سوی دریا سرازیر میشوند.
-کافکا-
حالا که فکرش رو میکنم موضوع اینه که گریزی خودت نیست. نمیشه از کسی که توی آینه میبینی فرار کنی. شاید بتونی نادیدهاش بگیری اما این چیزی رو عوض نمیکنه. تو همون آینه، و همونی هستی که داخل جمجهت زندگی میکنه [1].
هر جا که بری، باز خودت اونجا هستی. و شاید دلیل این احساس تنهایی بیرونی نیست؛ درونیه.
اگه از درون و با خودت ( منظورم از این ضمایرِ مخاطب، شمای نوعی رو میگما... با خودمم) شفقتی نداشته باشی، هیچ عامل بیرونی اون چاه عمیق تنهایی رو پر نمیکنه.
سوال مهم اینه که من کی هستم؟ ( من شکل پیچیدهترش رو بیشتر دوست دارم: از کی داری این سوال رو میپرسی؟)
و اگر جواب این سوال رو ندونیم، پس چی باقی میمونه که بدونیم؟
و چقدر عاجزانهست تلاش بشر برای فهمیدن جهان خارج و درون جمجمهاش.
من فکر نمیکنم هیچوقت جواب این سوال پیدا نمیشه. و آدم میمیره در در تعلیق اینکه آخرش جواب این سوال چیه؟
تا بعد...✋
[1] پانویس: شایدم همونی که توی جمجمهمون زندگی میکنه ما نباشیم!🫤 ما کی هستیم؟ این سوال مهمه، اما یه پله عقبتر، سوال اینه که «اصلا ما هستیم؟!». قبلا میگفتیم «من فکر میکنم، پس هستم» اما هنوز درک درستی از آگاهی و هوشیاری نداریم. فعلا، اینو میدونیم که بسیاری از تصمیماتی که فکر میکنیم خودمون اخذ کردیم، درواقع کاملا ناخودآگاه و فرایندهایی خودکار هستن... تا ببینیم بعدها آیا نوروساینس، چیزی توی مغز پیدا میکنه که توضیح بده ما ایجنت (چیزی که از خودش عاملیت داره) هستیم؟ یا نه.