ویرگول
ورودثبت نام
Mary
Mary«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
Mary
Mary
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

از دل تنگی تا آرامش

سرش را بالا آورد، کلی خوانده بود. از لای پنجره، سکوت شب را تماشا کرد. چراغ‌های خیابان تنها منبع روشنایی شده بودند؛ چه منظره‌ی آرام و قشنگی! همین چند ساعت پیش، درست از قبل از غروب، از این‌جا، از جای‌جای همان اتاق، پنجره، خیابان، هوا و چراغ متنفر بود، ولی حالا...

چقدر ناپایدار؛ لحظه‌ای سرد و سخت، لحظه‌ای آرام و ولرم! با خود اندیشید: آیا این احوال زودگذر ارزش آن حجم از غم و دل‌افسردگی را داشت؟ وقتی هر روز به سرعت امروز می‌گذشت، چرا باید به دل‌گیری‌اش آن‌قدر بها می‌داد؟

چه سخت، مثل همان چند ساعت پیش، و چه سهل و شیرین، مثل اکنون، در نهایت لحظات عمرش می‌گذشت. پس چه برایش می‌ماند؟ همان وجود، همان قلب، همان مغز و همان روح.

می‌دانست نباید وجود ماندگارش را فدای حال‌و‌هوای زودگذر اطراف کند؛ شاید با تلاش بیشتر می‌توانست در وجودش قلعه‌ای ساده و استوار بسازد، از همان‌ها که هر وزش سوزناکی برایش هیچ است!

دل نوشته
۶
۰
Mary
Mary
«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید