سرش را بالا آورد، کلی خوانده بود. از لای پنجره، سکوت شب را تماشا کرد. چراغهای خیابان تنها منبع روشنایی شده بودند؛ چه منظرهی آرام و قشنگی! همین چند ساعت پیش، درست از قبل از غروب، از اینجا، از جایجای همان اتاق، پنجره، خیابان، هوا و چراغ متنفر بود، ولی حالا...
چقدر ناپایدار؛ لحظهای سرد و سخت، لحظهای آرام و ولرم! با خود اندیشید: آیا این احوال زودگذر ارزش آن حجم از غم و دلافسردگی را داشت؟ وقتی هر روز به سرعت امروز میگذشت، چرا باید به دلگیریاش آنقدر بها میداد؟
چه سخت، مثل همان چند ساعت پیش، و چه سهل و شیرین، مثل اکنون، در نهایت لحظات عمرش میگذشت. پس چه برایش میماند؟ همان وجود، همان قلب، همان مغز و همان روح.
میدانست نباید وجود ماندگارش را فدای حالوهوای زودگذر اطراف کند؛ شاید با تلاش بیشتر میتوانست در وجودش قلعهای ساده و استوار بسازد، از همانها که هر وزش سوزناکی برایش هیچ است!