بزرگسالی چیست؟ دقیق نمیدانم، فقط وقتی احساسش کردم... همان زمان که در اوج متانت، همهی درونم را در صبری اجباری پوشاند؛ با چنان سرعتی که جز پذیرش، چارهای دیگر در مقابلش نیافتم.
گمان میکنم بزرگسالی درست زمانی فرا میرسد که چارهی دیگری نداری؛ همان زمان که میفهمی تنها درِ باز، صبر است و صبر! وقتی وجودت بهقدری محکم شده که هر هیاهوی کوچکی تکانش نمیدهد. زمانی که بیشتر نظارهگر میشوی و کمتر مداخله میکنی.
زمانی که صبر فرا می رسد، پذیرش راحت تر می شود؛ پذیرش اینکه تو مسئولِ همهی دنیا نیستی و همهی دنیا نباید تحت کنترل تو باشد. اینجاست که از جنگ بیامان با محیط و اطرافیان دست برمیداری و میفهمی وقتی حتی تغییر خودت ـ آن هم به میل خودت ـ اینقدر سخت بوده، چه انتظار بیهودهای از دیگران داشتهای!
وقتی بزرگسال میشوی، با خودت روراستتری؛ از اینکه بفهمی نمیدانی یا تو هم حق اشتباه داری، نمیترسی. در نهایت، بیآنکه بدانی، استوارتر شده ای... اما این پایان راه نیست؛ باز هم نشیب و فرازهای دیگری در انتظارت خواهند بود.