ویرگول
ورودثبت نام
Mary
Mary«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
Mary
Mary
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

برگ کوچک🍂

برگی خرد روی زمین افتاده بود. در هیاهوی بی‌امانِ باد و باران و سایشِ رهگذران گرفتار بود؛ تنها و سردرگم مانده بود و چاره‌ای نمی‌یافت. تنها یک چیز می‌دانست: هیچ نمی‌دانست!

نمی‌دانست باید از راه کنار برود و در گوشه‌ای پناه بگیرد یا همان‌جا، به امید گشایشی، بماند. صبور باشد و آزارها را تحمل کند یا جسور باشد و از سرانجامِ تلخ نترسد. حتی نمی‌فهمید باید دنبال چه باشد؛ آیا چیزی بود که ارزشش را داشته باشد و تحملش ممکن باشد؟

در یک روز بارانی، در همان حالِ گل‌آلود و سردرگم، قاصدکی لطیف مهمانش شد. گفت خبرهای تازه دارد؛ گفت کسی دنبال برگی زرد است تا دفتر خاطراتش را زیبا کند. پس از مدت‌ها، هیجان وجودش را در برگرفت؛ آن‌قدر که دلش خواست بر گل‌ولای غلبه کند و با آب باران خودش را جلا دهد.

نه اینکه حالا می‌دانست چه در انتظارش است، نه؛ فقط حالا کمی امید داشت!

داستانکبرگ
۱
۰
Mary
Mary
«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید