خواب از سرم پریده، همه جا گرم است و من انگار قرار ندارم. آنقدر فکر در سرم می چرخد که حتی نمی دانم به چه فکر میکنم؛ لحظه ای که طاقتم تمام می شود پنجره را باز می کنم، ستاره ای در گوشه شب خودنمایی می کند و دوباره جز تو پناهی نمی یابم.
از همیشه مردد ترم! با تمام وجود اقرار می کنم: خداوندا نمی دانم! و دوباره به تو امید می بندم. امید به گشایشی در راه، نقطه روشنی در شب یا بهتر است بگویم: شفافیتی در وهم.
به سوی هرجا و هرکس که می روم باز هم تو را می یابم. انگار در پایان تمام مسیرهایم نشسته ای تا دوباره به تو برسم. آیا به کوچکی و ناتوانی ام می خندی؟ یا مرا بزرگتر از آنچه که هستم می پنداری، که این بارهای سنگین را برایم آماده کردی؟ نمی دانم، فقط از تو آرامش می خواهم نه فقط برای خودم، برای همه! حضورت را می خواهم نه فقط اکنون برای همیشه! پاسخت را می خواهم نه بلند، نجوا گونه!