ویرگول
ورودثبت نام
Mary
Mary«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
Mary
Mary
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

قصه روی پشتی

روبه‌روی هم ایستاده و به هم زل زده بودند. حتی گل‌های زیر پا و کاجِ کوچکِ بین‌شان هم تکان نمی‌خورد. دو درخت تناور و زیبا از دو طرف خودشان را در قاب چپانده بودند، اما مرکز، مالِ آن دو بود. کاملاً شبیه هم بودند و قرینه. قاب اطراف از گل‌های یک‌شکل با الگویی منظم شکل یافته بود. دو آهو به هم می‌نگریستند و کسی نمی‌دانست به چه می‌اندیشند.

بلند شد و نشست. این پشتیِ زیبا، دست‌بافته‌ی مادر بود؛ آن هم در دوازده‌سالگی. حالا او، با گذشت این‌همه سال، با امکانات و شرایط بهتر، خسته و تنبل به هنر مادر زل زده بود. با خود فکر کرد: کی فرصت داشته به همه‌ی این‌ها برسه؟ تازه وقتی هم‌سن من بوده، دو تا بچه هم داشته... من خیلی ازش عقبم!

«این بچه چند روزه تو خودشه؛ همش یه گوشه دراز می‌کشه. فکر کنم خسته شده از بس که درس خونده و بار خودش رو به دوش کشیده. خوش‌به‌حال‌ش… یه خانم به‌تمام‌معنا و مستقله! هم‌سنش که بودم کاری جز بچه‌داری و قالی‌بافی بلد نبودم.

— مامان جان، بلند شو صبحانتو بخور!»

«تو هم دیدی؟ فکر کنم ده دقیقه کامل بهمون زل زده بود.»

«آره، آخه خیلی خوش‌سلیقه‌ست. فرق ما رو با پشتی‌های ماشینی خوب می‌فهمه!»

«خیلی زود بزرگ شد؛ ولی یادته؟ از زمان بچگیش تا حالا انقدر قشنگ نگامون نکرده بود. چند سال بود که فقط پشتشو به ما می‌کرد.»

«با مامانش فرق داره… ولی یه چیزی بین‌شون مشترکه، نمی‌دونم چیه.»

«زندگی‌هاشون خیلی با هم فرق داشت، اما هر دوتا تو زمان خودشون کار درست رو کردن؛ مادر مسئولیت زندگی و بچه‌هاشو به دوش گرفت، دختر هم قدرشو دونست و زندگی خودشو ساخت.»

«می‌دونم… هم‌دیگه رو تحسین می‌کنن.»

«مامان، هم‌سن من که بودی ازم خیلی بهتر بودی!»

«چه بهتری داشتم مگه؟»

«همین‌که در حد خودت هنر داشتی، به بچه‌هات رسیدگی می‌کردی و یه زندگی رو می‌چرخوندی، کم نیست!»

«طوری که من دیدم، تلاشای تو از من بیشتر بوده. اگه فقط برگردی و سالای گذشته‌ی خودتو مرور کنی، می‌فهمی…»

داستان کوتاه
۱
۰
Mary
Mary
«با نوشتن تازه آشنا شده‌ام و اینجا دفتر تمرین من است؛ جایی برای روایت‌های ساده و اندیشه‌هایی که می‌خواهم به اشتراک بگذارم.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید