انعکاس نور به دیوار میخورد و تمام اتاق را روشن میکند. نشستهام و تنها سکوت را نظاره میکنم. همهجا آرام است و چیزی از این بالاتر نیست؛ آرامش، خواستنیترین خواستهی وجودم!
ایدهای روشن در نهادم دوباره جولان میدهد: کاش میشد این لحظه را برای همیشه نگه داشت! دکمهای یا فرمانی که زمان را متوقف کند، جلوی سرعت سرسامآور زمان را بگیرد تا بتوانم بهتر نفس بکشم!
خندهدار است که این ایدهی ناشدنی هر بار اینقدر سمج خود را به در و دیوار وجودم میکوبد. سرکوبهای همیشگیِ منطق و واقعیت هنوز نتوانسته خاموشش کند. باورش سخت است، اما بزرگسالی هم با آن همه هیبت و قدرت، گاهگاهی در برابر این آرزوی محال کم میآورد.
این فکر را چه باید کرد؟ از تصورش لذت برد و زمان را باخت، یا برای مدتی نامعلوم سرکوبش کرد و جور دیگری زمان را باخت؟ نمیدانم... فقط آرزو میکنم: کاش زمان کندتر میگذشت!